چهره های ماندگار:
مرضیه احمدی اُسکویی

زنی شورشی که رسمش سرود و سرایش و رزم بود!

HYPERLINK “https://www.facebook.com/223510987698941/photos/a.223530021030371/345241922192513/?type=3&eid=ARCL09teYITnp4ml8Vb5-kgEMEgG7VZtdfeyaMbytz-FSSP4Daup2PPBgUwz5VEErj7ce0xs6sog2IMg&__xts__[0]=68.ARDg04PLPhEpC0C5_6lr4E2e4fE6JpyxM3s886DBTzV0kPlofTVO2IH4LQgFaqXTwWGyNd7pX1qU1CJ0b7l3Lu2pVACl0Ht0M0GRquIcPVtDVomMOqL2vcand9tk9U-jZoEDEoO8HdLbZqqQ6SdpEFo9rkDYpfIAvZUEnrI-ImEmNDxVt5iQbVD5Eam5Db0oLCivOl2iCHCkwX1b2woYNAZMJ6s6clS_acVhvU5K4hbOkNMYq6ioK3FUbGbPr5gd8UcQLNvk6ECsgbM8bApYCA4PthUZaRgOZirStjZMHaLgqFe05pTYg1XSQrXWQ901pEB7lT9yVhP6zqCJzUs2PKw&__tn__=EEHH-R”

۱۳۲۴ – ۶ اردیبهشت ۱۳۵۳

توضیح: این متن گزیده ای از متن کامل تری از یادواره مرضیه احمدی اسکویی است که برای جهان امروز تهیه شده است که به علت محدودیت صفحات نشربه از طرق دیگر پخش می شود.

سرایش زنی از دهه ی پنجاه خورشیدی که از دانشسرا و آموزگاری آمده تا شور و شرار مبارزاتی بیفشاند. او به این باورمندی رسیده است که: «…خصلت یک کمونیست تنها این نیست که چون فقر مادی-…- را در جامعه می‌بیند، خود هر نوع آسایش مادی را برای خود نمی‌تواند بپذیرد و نمی‌تواند ذر‌ه‌ای از برخورداری این نعمت‌ها احساس رضایت و خوشحالی کند. یک کمونیست، فقر عاطفی موجود را نیز -که بیشتر عاملش همین فقر مادی است- نمی‌تواند تحمل کند.»

از اسکوی تبریز، در دامن حُسنیه که با مرگ زودهنگام صادق، همسر کارگرش، باتنگدستی، او را پرورش داد تا به دانشسرای تربیت معلم برود، پروش یافت. او در دانشسرای سپاه دانش در تهران، به بسیاری  روستاهای «ورامین»- در همسایگی و به روستاهای دور و نزدیک «ایران» می رود و بیش از پیش با تنگدستی و رنج طبقاتی آشنا شد و همانند صمد برای کودکان، با کوله باری از کتاب. مرضیه، آگاهی طبقاتی را در جاری زندگی و سوخت و ساز تهی دستان و کارگران همراه با دانش تئوریکی که در آموزش های سیاسی تا آنجا که به وسیله  نادر شایگان و مصطفی شعاعیان و حمید اشرف در دسترس بود و دریافت و بیان می شد، فرا می گیرد.

در سازماندهی اعتصابات دانشجویی دانش‌سرای عالی سپاه دانش سال 48 شرکتی کارساز دارد و نیز در اعتصابات دانشجویی اسفندماه سال (۴۹) نقش رهبری می یابد. در خرداد سال (۵۰) با تعطیلی دانشسرا دستگیر و پس از بازجویی و شکنجه، یکسال به زندان افکنده می شود و پس از آزادی به زادگاه خویش بازمی گردد و دبیر می شود و اما به زودی باردیگر راهی «تهران» می شود تا از جویباری کوچک موج گردد و به دریا بپیوندد.

در زمستان سال (۵۱) بود که «مرضیه» به محفل سوسیالیستی: «نادر شایگان» و «حسن رومینا» می پیوندد. «نادر شایگان شام‌اسبی» سازمانده و تئورسین مشی مسلحانه گروه، در 24 دی 1324 در یک خانواده ی کارگری و سیاسی در روستای «شام اسبی» در نزدیک اردبیل (آذربایجان) زاده شد. مادر، کارگر کارخانه کنسرو سازی در شهر شاهی (قائم‌شهر) و پدر کارگر معدن سنگ «معصومی» در مازندران. مادر را در پنج سالگی از دست داد و پدر با رفیق فاطمه سعیدی (شایگان- رفیق مادر) همسر می شود و «رفیق مادر» بود که سرپرستی نادر را به دست می گیرد و همراه با فرزندان خود از این زناشویی ( ابوالحسن، ناصر و ارژنگ –«دانه» و«جوانه» نامی که با پیوستن به چریکهای فدایی خلق، حمید اشرف به آنان داده بود، نشو و نما می یابد. نادر به یاری تلاش و پرورش سیاسی و خانوادگی، دانش آموزی رتبه اول است شود و به دبیرستان خصوصی راه می یابد و از سد کنکور می گذرد، اما به سبب فعالیت سیاسی پدرش (در حزب توده ی سال های پیش از فرو غلتیدن حزب به خیانت به توده) به دستور ساواک از ورود به دانشگاه، بازداشته می شود، به ناچار به سربازی و سپاه دانش فرستاده می شود و در پایان از ورود به آموزش و پرورش پذیرفته نمی شود. نادر، در سال 1348 پس از چندی، کار در شرکت های چند جانبه، با اندوخته ای از کار، به آلمان می رود و با فعالیت های کنفدراسیون دانشجویان آشنا می شود، اما به زودی به ایران باز می گردد و در دانشکده ی مدیریت بازرگانی وارد می شود. هجوم ساواک به گروه شایگان و جان باختن «نادر»، «حسن رومینا»، «حسن عطایی» و دستگیری شماری از یارانشان در خردادماه ۱٣۵۲ گروه که در آن زمان به نام «جبهه دموکراتیک خلق» به رهبری شعاعیان و در تلاش برای سازمانیابی جبهه ای سازمانیافته از چریک ها و مجاهدین سالهای 50، در هم می پاشد. شعاعیان به کار تئوریک و تبادلات اندیشه به ویژه با حمید مومنی می پردازد و کتاب «شورش» از وی و پاسخ مومنی به نام «شورش نه، قدم های سنجیده!»، دستاورد این برهه است. «مرضیه» و «صبا بیژنزاده»- «صدیقه صرافت» و نیز«فاطمه سعیدی» به همراه سه فرزندش به چریکهای فدایی خلق ایران پیوسته بودند.

مرضیه با نام سازمانی «فاطمه» که پس از پیوستن به چریکهای فدایی خلق در کنار چهره ی برحسته جنبش سوسیالیستی (حمید اشرف) در یکی از خانه های تیمی در خیابان شهرآرای تهران بسر میبرد. در این برهه است که به سرودن سرایش های انقلابی و آفرینش های ادبی و نقد بیشتری می پردازد.

توانایی و بینش مرضیه در نقد ادبی و مبارزاتی در نامه هایی بین او و شعاعیان، نشان دهنده توانایی اوست. می توان گفت که در تمامی سالهای 40 تا نیمه ی نخست 50 در ایران، جدا از لغزش ها و رگه های خرده بورژوایی از دریافت کمونیستی و آگاهی طبقاتی پرولتری، به هر روی، توانایی مصطفی شعاعیان و آگاهی و آشنایی با آثار مارکس و انگلس و لنین و تروتسکی به ویژه چهره ی برجسته ی مبارزین چپ زمانه ی خویش است. مرضیه در این نامه ها سروده ی «چشم به راه» مصطفی را اینگونه که «چشم به راه بوسه سرب» است به نقد می کشد:

«چشم براه
گرمیِ خشک سربِ کوچک گم کرده راه را
در پشتخوان سینه ام
ره میدهم به مهر
در گرمگاه جمجمه ام
دیرین گشوده بسترکی نرمین:
آغوشِ منتظر قدم سرب گرم را
دیریست دیر
از دیرگاه دیر
احساس میکنم:
…آن نیک گام
آن مهمان نازپرورِ دیرینه انتظار
آن سرب گرم کوچک
خواهد رسد ز راه
ای آن کدام لحظه ی شورافکن عزیز
کی میرسی ز تاختگاه زمان چابک؟
در پشتخوان سینه و در گرمگاه سر
بستر فتاده دیرگهی با مهر
در انتظار او:
در انتظار سرب کوچک گرم عزیز گام.
گامش خجسته باد.

یولداش [مصطفی شعاعیان]
یازدهم تیرماه ۱٣۵۲

و مرضیه می نویسد: «رفیق عزیز، خوب میدانی که ویژگی هستی مان چون صخره‌ای سخت روبروی‌مان برافراشته است و ما در آن حق داریم نوع خاصی بیندیشیم و واکنش نشان دهیم. گاه به هنگام نیاز به فریاد آن را در سینه فرو کوبیم و آنگاه که میل گریستن داریم، خنده سر دهیم و به گاهی که دلمان خاموشی را میپسندد، بسراییم و آنگاه که سرودن را می جوییم لب فرو بندیم. برای بهترین رفیقان خود، آرزوی مرگ کنیم (زیر شکنجه- از نگارنده چهره ها) و در لحظه‌ای خاص از توهم زنده بودن او حتی بر خود بلرزیم و هستی ما که ضرورتی پیچیده بر آن حکمفرماست تا این حد شگفت انگیزاست و باید چنین باشد. مگر هستی والایی که ما بدلخواه آن را پذیرفته‌ایم میتواند جز این باشد؟ واینک تو در این هستی دیرگاهیست که چشم براه سرب کوچک داغی.
گلوله همزاد اندیشه همه رزمندگان راستین خلق است و اندیشه همه آنان همزاد خویش را بدلخواه میجویند، همواره اما دیرینه‌ترین انتظار ما چیز دیگری است. اینکه: آن خجسته گام کوچک داغ را در کشتگاه گرم پر ثمر دیگری بنشانیم در کشتگاه سینه دشمن! … اینک چشم براه پایانی شایسته بر هستی خویشیم پایانی که چه بسا با مشتی فرود آمده از خشم کینه جوی حیوانی یا بر چوبه تیر یا بر تخت شکنجه به هرجا و به هرگاه فرا رسد به هر رو پایانی شایسته ی هستی یک چریک باشد همین. هیچکدام به هستی نمیآویزیم به پاس بیمهری به آن سرب کوچک که مهربانترین است امّا نهایت ناسپاسی به این هستی شگفتِ هر لحظه حادثه است که در پناه نیروبخش و آفرییندهاش چشم براه مرگ نشینیم چرا که “من” در میانه نیست. این آرمان است که در پیکر ما هستیِ خویش را میپوید. به پاس بالندگی خویش و آرمان است که در راه بالندگی خویش سرب گرم کوچک را به شادمانی و مهر آغوش میگشاید.

امّا شعر تو تصویر دم بریده‌ای از واقعیت والای اندیشه و هستی ماست . این شعری نیست که رفیق معتقد به “شورش” میسراید بلکه بیانگر صمیمیترین احساس رفیقی است که در پهنه خاموش مسگر آباد با اندوه‌مندی می پلکد…

رفیقی که آن نیمه شوریده و تنها را دفن کرده است و از زبان “شورش” سخن می‌گوید. نباید هنوز بیانگر احساس آن نیمه مدفون باشد و این “نباید” را خود به دست خویش به گرده ی بیان عاطفی احساس خویش سوار کرده است. در حالیکه برای آن غمگین گورستان‌گرد هیچ چیز بی‌معنی‌تر از این “باید”ها و “نباید”ها نیست. اینک تو کدامینی؟ هر کلمه ای که از تو بجا میماند باید بدانی که کدامین “تو” آن را مینویسد یا می‌گوید؟ هنر تو نمی‌تواند و نباید جلوه‌ای از آرمان تو و براه آرمان تو نباشد. هشیارتر از این باش، گاهی آن نیمه افسرده از پس کلمات تو سرک می‌کشد و رندانه بیان حماسی اندیشه‌های ترا هم رنگ اندوهی نومید و دلتنگ میزند…»

مرضیه درخانه تیمی در سال 53، اینک، حمید اشرف، در رهبری یک سازمان گریلایی، به رهایی توده های کار و زحمت، جان می گذارد.

مرضیه اینک با گرایش ماتریالیسم دیالکتیک، در سنگری دل می سپارد که سرشار از خصلت انقلابی است تا رهپوی دستیابی به دانش و سلاح نقد همراه با نقد با سلاح به کار آورد. او می سراید:

«پدربزرگ ام برده بود

پدرم سرف

من هم کارگرم

پدربزرگ ام برخاست

به صلیب اش کشیدند

پدرم جنگید

زیر گیوتین کشتند

من هم مبارزم

به زندان ام آوردند

تفنگ ها را خشاب گذاشتند و نام مرا خواندند:

پرولتاریا!

…محکوم به اعدام!»

هجوم ساواک به گروه شایگان و جان باختن «نادر شایگان»، «حسن رومینا»، «حسن عطایی» و دستگیری شماری از یارانشان در خردادماه ۱٣۵۲ گروه که در آن زمان به نام «جبهه دموکراتیک خلق» به رهبری شعاعیان و در تلاش برای سازمانیابی جبهه ای سازمانیافته از چریکها و مجاهدین سالهای 50 بود، از هم می پاشد. شعاعیان به کار تئوریک و تبادلات اندیشه به ویژه با رفیق حمید مومنی می پردازد و کتاب «شورش» از وی و پاسخ مومنی به نام «شورش نه، قدمهای سنجیده!»، دستاورد این برهه است. «مرضیه» و «صبا بیژن¬زاده»- «صدیقه صرافت» و نیز«فاطمه سعیدی» به همراه سه فرزندش به چریک¬های فدایی خلق ایران پیوسته بودند.

مرضیه با نام سازمانی «فاطمه» که پس از پیوستن به چریک¬های فدایی خلق در کنار چهره ی برحسته جنبش سوسیالیستی (حمید اشرف) در یکی از خانه ¬های تیمی در خیابان شهرآرای تهران بسر می-برد. در این برهه است که به سرودن سرایش های انقلابی و آفرینش های ادبی و نقد بیشتری می پردازد.در نوشتاری از آن روز خونبار می خوانیم: «ما با کشف موج‌های بی‌سیمی پلیس مخفی شاه موفق شده بودیم که از طریق کنترل رادیویی به گفتگوهای بی‌سیمی مأموران امنیتی رژیم شاه گوش کنیم. […] در صبح روز ششم اردیبهشت ۱۳۵۳ کماکان رادیو باز بود. من پشت آن نشسته و داشتم …گوش می‌دادم. ناگهان متوجه شدم که مأموران در صدد اجرای برنامه‌ای هستند. رفیق حمید اشرف در حالی که کفش به پا داشت و گویی آماده‌ی رفتن به بیرون بود، روی یک صندلی نشسته و با نگرانی به گفتگوها گوش می داد (در آن زمان کفش به پا داشتن در خانه، معمول نبود. در حالی که بعداً معمول شد و حالت آمادگی در ۲۴ ساعت رعایت می‌شد.) شیرین [معاضد (فضیلت کلام)] در حالی که لباس می‌پوشید و برای رفتن سر قرار آماده می‌شد به دقت به گفت‌وگوها گوش می‌داد و اندکی نگران به نظر می‌رسید. در حیاط خانه، بندی بود که معمولاً چند چادر زنانه روی آن آویزان بود.

شیرین به حیاط رفت و یکی از آن‌ها را سر کرد و دوباره برگشت. نگرانی خود را بر زبان راند و گفت: «نکند سر قرار من جمع می‌شوند.» رفیق حمید اشرف گفت: «نه! قرار تو جای دیگر است، این‌ها در یک جای دیگر جمع می شوند!» شیرین که دیگر وقت قرارش دیر شده بود، از در بیرون رفت. ما همچنان بادقت و نگرانی، گفت وگوهای بی‌سیمی را دنبال می‌کردیم. هنوز مدت کوتاهی از رفتن شیرین نگذشته بود که ناگهان رفیق حمید از جا پرید و گفت: «این قرار پریه!» (شیرین را به این اسم صدا می‌زدیم) و باعجله به طرف درب خروجی رفت. من به طرف درب خروجی دویدم و شانه‌های حمید را گرفته و او را برگرداندم. در این هنگام دیدم که مرضیه چادری از بند حیاط برداشته و درحالی که دارد آن را سر می‌کند از درب خروجی بیرون رفت. من شانه‌های حمید را رها کردم و خواستم دنبال مرضیه بدوم که ببینم به کجا می‌رود. فقط چون پابرهنه بودم یک لحظه سعی کردم دمپایی پایم کنم. اما وقتی رویم را برگردانم که به واقع ثانیه‌ای نگذشته بود. حمید هم رفته بود.[…]

رفیق مرضیه در آن روز موفق شده بود که شیرین را در نزدیکی محل قرارش پیدا کرده و او را از خطر دستگیری‌اش مطلع سازد. گویا خود شیرین – با توجه به پیش‌ذهنیتی هم که از امکان لو رفتن قرارش داشت – متوجه غیر عادی بودن آن محیط شده و از تماس احتراز کرده و در ایستگاهی در آن نزدیکی منتظر اتوبوس می‌ایستد. اتفاقاً مرضیه در همان جا او را می‌بیند. اما شیرین از طریق دختری [بریده زیر شکنجه- از نگارنده] که با مزدوران رژیم به سر قرار او آمده بود لو رفته بود. برای دستگیری آن‌ها مزدوران زیادی بسیج شده بودند. بخشی از این مزدوران در میدان فوزیه، موفق می‌شوند غافلگیرانه به شیرین حمله کرده و او را دستگیر نمایند. رفیق مرضیه پس از چند بار فرار از تعقیب، سعی می‌کند خود را به همان پایگاه برساند. ولی نیروهای رژیم رد او را دوباره یافته و منطقه را تحت محاصره خود در می آورند.

بالاخره وقتی رفیق مرضیه متوجه می‌شود که امکان خروج از محاصره مأموران مسلح رژیم را ندارد شجاعانه با کشیدن اسلحه به آنان حمله می‌کند و به درگیری با آن‌ها می‌پردازد. به این ترتیب بود که رفیق مرضیه در یک درگیری مسلحانه با نیروهای ساواک جان باخته و دشمن را از زنده دستگیر شدن خود ناامید می‌سازد.» (1)

  1) اشرف، دهقانی، بذرهای ماندگار، انتشارات چریک‌های فدایی خلق ایران، ۱۳۸۴، صص ۱۰۳-۱۰۹.

کتاب‌شناسی

• مجموعه اشعار

• تجربه نخستین مرگ

• دختران کولی

• دالغا (خاطراتی از یک رفیق(تهران: نشر پیشتاز، ۱۳۵۷)

سلام آقا معلم. ۱۳۵۸(یادی از اصغر عرب هریسی).

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

WordPress Image Lightbox Plugin