مروری بر سالی که گذشت!
فرصت ها را از دست ندهیم و به پیشواز سال جدید برویم!
نصرت تیمورزاده

به روزهای پایانی سال نود و هشت می رسیم. این اما تنها در تقویم است. در تاریخ اما آغازش دی ماه نود شش است، پائیز نود و هفت را پشت سر گذارده، بهار نود و هشت را دیده، روزهای پرشکوه آبان نود و هشت را آفریده و در روزهای اول و آخر اسفند بی اعتباری رژیم را بیان کرده و آخرش را هنوز نمی دانیم و برای این پایان آنگونه که شایسته تاریخ است می جنگیم و درست از این منظر فروردین و اسفند آغاز و پایان سال نود هشت نیستند. همه آنهایی که در صدها شهر دیماه نود و شش را آفریدند، همه آنهایی که پائیز نود و هفت را در هفت تپه و فولاد اهواز و پیش ترش در هپکو و آذرآب رقم زدند، همه آن بازنشستگان، زنان، مالباختگان، رانندگان کامیون، معلمان، دانشجویان، همه آنهایی که تغییر را رقم زدند و از همه آنچه که تاریخ قبل از این دوره را می ساخت، فراتر رفتند، بازیگران اصلی این تاریخند.

دیماه نقطه عطفی شد که آشکارترین بیان گسست تاریخی بین مردم و ضدانقلاب برآمده از انقلاب ضدسلطنتی پنجاه و هفت بود. اکنون جنبشی به میانه میدان آمده بود که با همه جنبش های پیش از خود پس از شکست انقلاب، تسویه حساب می کرد. برای کسانی که تعلق خاطرشان به هیاهوی “رای من کو؟” بوده و همچنان دل در گرو دولت “تدبیر و امید” جهت ایجاد فضایی برای آمال و آرزوهایشان داشتند، برای کسانی که در پشت مرزها جهت دخالت قدرت های امپریالیستی خوش رقصی می کردند و بالاخره برای همه ی خلع ید کنندگان، تصور اینکه مردم اعماق به خیابان ریخته و مطالباتشان را فریاد بزنند، شوک اندکی نبود. اینبار مردم  از کانال شکاف های حکومتی به خیابان نیامده بودند، بلکه آنها در بستر شکاف طبقاتی، در دل بی آیندگی و فقر جانسوز، در دل مخالفت با دیکتاتوری و سرکوب و با ابتکارات، رشادت و قهرمانی های ویژه ی خویش شهرها را یکی پس از دیگری به میدان اعتراضات خویش تبدیل کردند.

اما برای کسانی که همه روزه اخبار اعتراضات کارگری، اعتراضات معلمان، بازنشستگان ، زنان، دانشجویان و مال باختگان را در مقیاس گسترده ای و به ویژه در ماه های قبل از دی می شنیدند و یا خود دستی بر آتش این مبارزات داشتند، خروش مردم، رعد و برقی در آسمان بی ابر نبود.

وقتی کارگران ماه ها مزد بخور و نمیر خود را دریافت نکرده و اعتراضاتشان با سرکوب روبرو می شد، وقتی گله های اوباشان امر به معروف و نهی از منکر به جان زنان می افتادند، وقتی صندوق بازنشستگی به غارت می رفت، وقتی دفاع از آزادی زندانی سیاسی سرکوب می شد، وقتی فساد و رشوه خواری و اختلاس در مقیاس میلیاردی به یکی از مشخصه های حاکمان تبدیل گردیده و همزمان بیش از چهل میلیون نفر در زیر خط فقر بسر می بردند و وقتی حتی کارتن خوابها مورد تهاجم قرار می گیرفتند، این آتش خشم باید جایی و زمانی سربه بیرون زده و کف خیابان را اشغال کند و این تصویر واقعی بخشی از سیمای مردمی بود که جانشان به لب رسیده بود. آن سوی دیگر همه ی دشمنان جنبش نان و آزادی صف کشیده بودند. اگر باندهائی از حاکمین در تصور اینکه مردم به جان آمده را در رقابت های خویش به خدمت گیرند در لحظات اولیه با نان قندی پیش آمده بودند ولی زمان زیادی لازم نبود تا بفهمند، این جنبش مردم به فغان آمده از نزدیک به چهار دهه  حاکمیت وحشیانه ی آنهاست. بی جهت نبود که بلافاصله از خامنه ای تا روحانی، از قوه ی قضائیه تا فرماندهان سپاه و از امامان جمعه تا ایدئولوگ های بی شرم جریان اصلاح طلبی هریک به گونه ای به صف آرایی در مقابل این شورش گرسنگان پرداختند. آنان جهت نجات خویش سلاحی جز سرکوب این جنبش نداشتند. این جنبش اقشار میانی و خرده بورژوازی شهری نبود که رأیش را دزدیده باشند، جنبشی نبود که در رأسش نخست وزیر دوران جنگ و در کنار او رئیس بیش از یک دهه مجلس رژیم قرار گرفته باشد که آمال و آرزویش باز گشت به به اصطلاح دوران طلائی بنیانگذار یک رژیم ضد انسانی باشد. هر چند که این جنبش بعد از دو هفته مبارزه پرشور در شهرهای بزرگ و کوچک و بعد از یک سرکوب وحشیانه و گسترده رژیم فروکش کرد.

خیزش مردم اعماق در دیماه و جنبش اعتراضی خیابان مجبور به عقب نشین شد، ولی این به هیچ وجه به معنای پایان یافتن پتانسیل انفجاری آن نبود، بیشتر، رفتن به درون بود تا زخم هایش را ترمیم کند، تجاربش را جمع بندی نماید. ولی کوچکترین احساس یأس و نومیدی بر جامعه مسلط نگشت،  چرا که جنبش اعتراضی در همین مدت کوتاه بسیاری از تابوهای حاکمین و خط قرمز های آنان را پشت سر گذارده بود. جرا که تمام تضادها و تناقضات موجود در جامعه لاینجل مانده و مهم تر از همه اینکه رژیم در کلیت خود در برابر جامعه به زیر سئوال رفته بود.  اگر بدون شرایط مادی  بوجود آمده در بستر مبارزات گسترده کارگری تصور اینکه دیماه با چنین گستردگی به خیابان بیاید، نا ممکن بود، درست به همین دلیل هم شروع اعتراضات کارگران، معلمان  و رانندگان در بهار نود و هفت بدون دی نود شش در ابهام قرار می گرفت و دیدیم که هنوز چند ماهی از دیماه نگذشته بود که این بار جنبش های مطالباتی خود را به میدان کشیدند. اگر کارگران هپکو  در روز اول اعتراضاتشان  در اردیبهشت ماه در جلو کارخانه تجمع کردند، اما از روز دوم به بعد خط راه آهن شمال به جنوب را مسدود نمودند. احضار ده تن از کارگران و بازداشت پنج تن از آنان دامنه اعتراضات را گسترده تر کرد و بالاخره با آزادی همکاران خود و دریافت سه ماه از حقوق معوقه و واگذاری موقت کارخانه به دولت اعتصاب خود را پایان دادند. و این البته اولین شیپور آغاز اعتراضات کارگری در آغاز سال بود. اعتراضات کارگران  گروه ملی فولاد اهواز از نهم خردادماه با تجمع هر روزه در یکی از نقاط شهر اهواز آغاز شده و در روزهای بعد ضربان قلب شهر اهواز را در اختیار گرفت. حدود چهار هزار کارگر که جهت اعتراض به تأخیر افتادن دستمزد چند ماه گذشته خود روزهای متوالی دست به تجمع زده و هر بار با وعده و وعید مقامات استان روبرو شده بودند، در عمل دریافتند که مقامات استان و مسئولان کارخانه توجهی به مطالبات آنان ندارند. این کارگران یا باید همچنان به وعده و وعید مسئولان دلخوش میکردند و یا اینکه دست به مقاومت و مبارزه می زدند. اوضاع فلاکت بار اقتصادی و تحولی که در ذهنیت توده های مردم پس از خیزش نان و آزادی در دی ماه گذشته بوجود آمده بود، شکی باقی نمی گذاشت که آنان باید راه دوم را انتخاب می کردند. در مقابل اراده مصمم آنان برای تحقق مطالباتشان، سرکوبگران با احضار هشت نفر از کارگران در شانزدهم خرداد سعی نمودند که جو رعب و وحشت در میان کارگران بوجود آورده و آنان را به خانه برگردانند. کارگران اما مصمم تر از آن بودند که عقب نشینی کنند. سرکوبگران در نوبت بعدی در شب بیست و یک خرداد به صفوف آنان هجوم برده و بیش از پنجاه تن از آنان را بازداشت کردند. این هجوم وحشیانه این بار نه تنها با عکس العمل کارگران معترض بلکه با مبارزه گسترده تر و متحدانه انان و خانواده های کارگران بازداشت شده در مقابل بازداشتگاها و زندانها روبرو گشت. طنین پرشکوه  کارگران گروه فولاد اهواز، خانواده کارگران بازداشت شده و مردم معترض با شعار ” کارگر زندانی آزاد باید گردد” که از همان رور بعد از یورش وحشیانه مأموران رژیم آغاز شد، راهی برای سرکوبگران به جز آزادی آنان نگذاشته بود. از این رو بخش بزرگی از آنان در ساعت ها و روزهای بعد بتدریج آزاد شدند. ولی هنوز پنج نفر از آنان در بازداشتگاه بسر می بردند. کارگران اعلام کردندکه تا آزادی همه همکاران خود از پای نخواهند نشست و اگر قرار است کسی در بازداشتگاه به سربرد، آن کسانی هستند که به جای پاسخ به مطالبات برحق آنان، یورش وحشیانه را سازمان دادند. ادامه این اعتراضات در دل مبارزاتی که همزمان در نقاط مختلف کشور جریان داشت  راهی به جز آزادی همه بازداشت شدگان نگذاشته بود و این چنین بود که کارگران گروه ملی فولاد در آخرین ساعات پنجشنبه  سی و یکم خرداد همکاران بازداشتی خود را آزاد کرده و در آغوش گرفتند.   

آزادی آنان به یمن مبارزات و استقامت کارگرانی حاصل آمد که نمی خواستند به پاسداران سرمایه اجازه دهند که همکاران آنان را در بند نگهدارند و این البته دستآورد پر ارزشی بود.

بیش از سه هفته مبارزه این کارگران در ادامه اعتراضاتی بود که از روزهای پایانی اردیبهشت با تجمع کارگران کارخانه هپکو اراک بعد از پایان ضرب العجل تعیین شده از جانب آنان آغاز شد. بدنبال آن در دوم خرداد بیش از شش هزار نفر از کارگران نی بر کشت و صنعت نیشکر هفت تپه در اعتراض به بلاتکلیفی شغلی دست به تجمع زدند. در همین روز در بسیاری از شهرهای استان های یزد، همدان، مازنداران، گلستان، لرستان، قم، کهگیلویه و بویراحمد، قزوین، فارس، سمنان، خوزستان، خراسان شمالی و اصفهان رانندگان کامیون دست به تجمع اعتراضی زدند. این مبارزات که از اول خرداد آغاز شده و رانندگان در بسیاری از استان ها جاده ها را بسته و در بسیاری از شهرها جایگاه های عرضه سوخت شهر به دلیل نبودن بنزین تعطیل گشتند، در روز چهارم خرداد با کسب برخی از مطالبات خود پایان یافت. در همین ماه اعتصابات و تجمع کارگران راه آهن سراسر کشور در اعتراض به نداشتن امنیت شغلی و عدم پرداخت مطالبات، تجمع کارگران بیکارشده فاز نوزده پارس جنوبی، تجمع کارگران کشت و صنعت شمال، تجمع کارگران الماس کویر سمنان، تجمع دو روزه کارگران ایران جوکا، تجمع کارگران پروژه راهسازی قزوین، تجمع کارگران بازنشسته و شاغل نیشکر هفت تپه تنها بخشی از اعتراضات و تعرض پر تحرک جنبش کارگری در خرداد ماه بود. این اعتراضات اما اوج خود را در پائیز نود و هفت در قامت هفت تپه و فولاد و در قامت هپکو و آذر آب می یابند. پائیز نود و هفت در واقع تابستان داغ اعتراضات کارگری است. هیجدهم آبان نود و هفت کارگران فولاد اهواز به خیابان می آیند. آنان می گویند: ” ما کارگران آهنیم، ریشه ظلم را می کنیم!”، “ما کارگران فولاد، علیه ظلم و بیداد ، می جنگیم، می جنگیم” و اینگونه است که شهر اهواز صحنه پرشکوه اعتراضات همه روزه کارگران فولاد می شود. تداوم این مبارزه و گسترش آن به دیگر بخش های طبقه کارگر رژیم را برآن می دارد که در نیمه های شب بیست و پنج و بیست و شش آذر نیروهای سرکوبگرش را به منزل کارگران معترض و سازمندهندگان و رهبران اعتصاب ارسال کند و چهل و سه کارگر را بازداشت کرده و به زندان اهواز منتقل کنند. این بار خانواده های کارگران زندانی بودند  که هر روز در مقابل استانداری تجمع می کردند. هفت تپه اما رشد یافته تر از فولاد بود. آنان در تابستان نود و هفت با برگزاری انتخابات، شورای مستقل کارگری را ایجاد کردند. شورائی که نه تنها باید مطالبات کارگران را پیگیری کند بلکه وظیفه کنترل مدیران و نظارت بر کار و عملکرد آنان را عهده دار شود. اسماعیل بخشی رهبر شجاع وآگاه کارگران هفت تپه  خطاب به همکارانش می گوید: “دو راه حل وجود دارد که در نهایت بایست خودتان در مورد آن تصمیم بگیرید. یکی این است که هفت تپه کاملا به دست کارگران اداره شود. کمیته ای تشکیل خواهیم داد و شورایی هفت تپه را اداره می کنیم. نگران نباشید. تمام تخصص ها را داریم. مگر تا امروز چه کسی هفت تپه را اداره کرده؟ اعتماد به نفس داشته باشید، به خود ایمان داشته باشید. می توانیم هفت تپه را خودمان اداره بکنیم. این آرزوی من است که روزی بتوانیم هفت تپه را خود گردان اداره کنیم. راه حل دیگر اینکه فرض کنیم که اجازه خود گردان هفت تپه را به ما ندهند و یا شرایط لازم وجود ندارد. گرچه ما تشکل شورائی خود را حفظ می کنیم. در اینصورت اگر دولت قصد دارد که شرکت را بگیرد نه همچون گذشته، بلکه دولت باید صفر تا صد امور را زیر نظر شورای کارگری و زیر نظر عموم کارگران کار کند. مگر نمایندگان دولت با این حضرات چه فرقی دارند؟ آنها هم می توانند شرکت را برای چندمین بار به نابودی بکشانند و ما دوباره روز از نو روزی از نو. آلترناتیو ما شورا ون ظر جمعی است”. وبالاخره در چهاردهم آبان نود هفت دور جدید اعتصابات هفت تپه آغاز می شود. این دیگر کارگران هفت تپه نیستند که تنها در میدان نبرد طبقاتی ایستاده باشند. تمام شهر شوش همراه آنان است.   و حتی فراتر از شوش، چشمان بسیاری به هفت تپه دوخته شده است. آنچنانکه می تواند الگوئی برای طبقه کارگر در فولاد، در هپکو و آذرآب کردد. از این رو دولت بورزوائی  سرکوب خود را آغاز می کند. در بیست و هفت آبان نیروهای امنیتی هیجده کارگر معترض ، نمایندگان کارگران، اسماعیل بخشی رهبر جسور آنان. سپیده قلیان که اخبار اعتراضات را پوشش می دهد، بازداشت می شوند. در غیاب آنان و در همدستی با نمایندگان خیانتکار و پس از بیست و هشت روز مبارزه پرشکوه، اعتصاب کارگران هفت تپه تمام می شود، اما هفت تپه و سنت هایش چیزی نیستند که از تاریخ این دوره پاک شوند. چه کسی می تواند این جمله اسماعیل بخشی را فراموش کند زمانیکه بر فراز سکو با بغضی که گلویش را گرفته است می گوید: “چهار کارگر برای یک میلیون و دویست هزار تومان خود را آتش زدند. لعنت به این زندگی… بیائید مارا دار بزنید . من به دار هم راضی هستم … ما داریم چنگ به دیوار می زنیم” و زمانیکه کارگر دیگری می گوید: “نمایندگات ما را دیشب تهدید کرده اند ولی کور خوانده اند ما تا آخر پشت این نمایندگانمان هستیم. اگر گردنمان را ببرید از نمایندگانمان حمایت می کنیم”. همین جرأت و شهامت کارگران و همین دفاع آنان از نمایندگانشان پشتوانه ای برای آنان است. و بی جهت نیست که دیگر بعد از آن اسماعیل بخشی با بغض بر فراز سکو ظاهر نمی شود. او این بار خطاب به کارفرما و دولت می گوید “کسی که از مرگ نمی ترسد را تهدید نکنید.. شوراهای کارگری را ما اینجا تشکیل دادیم. هرکس می خواهد خوشش بیاید هرکس می خواهد بدش بیاید. بر تمام اعمال مدیران ما اینجا نظارت می کنیم”.

و این همان تجربه ارزشمندی است که کارگران هفت تپه و همه طبقه کارگر ایران آموختند. هفت تپه را مجبور به عقب نشینی کردند، ولی مطالبه ” نان ، کار ، آزادی ، ادره شورائی ” جغرافیای هفت تپه و شوش را در نوردیده و به حلقه اتصال همه جنبش های رادیکال اجتماعی بعد از آن تبدیل شد. هفت تپه فقط همین ها نبود. هفت تپه در عین حال نمایش به جلو آمدن زنان و قرار گرفتنشان در صف اول راهپیمائی ها و ایراد سخنرانی بر فراز سکوها بود. هفت تپه در عین حال هراسی بود که ادعانامه بخشی  زمانیکه بعد از بیست و پنج روز از شکنجه گاه رژیم رها گشته بود،  بر دل حاکمان سرمایه افکند. ادعانامه او موجی از پشتیبانی و همزمان موجی از انزجار عمومی علیه رژیم بود. او این بارهم به پشتوانه همان کارگرانی که او را به سخنگوی جسور خود تبدیل کرده بوده و در تمام مدتی که او در اسارت دژخیمان اسلامی بود برای آزادیش جنگیده بودند، او به پشتوانه دانشجویانی که گفتند و نوشتند ما اسماعیل بخشی هستیم، به پشتوانه وکلائی که آماده دفاع از او وهمکاران در بندش بودند و به پشتوانه همبستگی گسترده مردم حق طلب در داخل وخارج کشور، به میدان آمده بود. او اکنون دیگر فقط نماینده گارگران هفت تپه نبود، او نماینده کارگران بازداشتی فولاد اهواز بود و او به سخنگوی تمام آنهائی تبدیل گردیده بود که شلاق خورده بودند، که بدن هایشان در شکنجه گاه های رژیم تکه پاره گشته بود و در این لحظه او تمام این شکنجه گران و سران رژیم را به هماوردی می طلبید.

اگر تا دیروز وقتی کارگران هفت تپه سخن از شکنجه بخشی می گفتند و جوابی نمی گرفتند، اگر تا دیروز وکیل بخشی با توطئۀ سکوت مأمورین امنیتی و شکنجه گران روبرو بود و فریادش به جائی نمی رسید، اکنون خود اسماعیل بخشی به سخن آمده و کاسه رسوائی رژیم را بر بام آویزان کرده بود. کارگزاران امنیتی رژیم جهت مقابله با این وضعیت به “مستند سازی”  روی آوردند. ولی با پخش “مستند طراحی سوخته” از صدا وسیمای جمهوری اسلامی، آنان یکبار دیگر  شعور مردم را به هیچ گرفتند. طرحی که به تصور طراحان امنیتیش می بایست اسماعیل بخشی، سپیده قلیان، عسل محمدی و علی نجاتی را که به چهره های برجسته دفاع از منافع کارگران و حقوق آنان تبدیل شده بودند، از میدان بدر کند. اما سنگی که رژیم بلند کرده بود روی پای خودش افتاد. موجی از همبستگی با شکنجه شدگان و ابراز انزجار از حاکمیتی برخاست که زبونانه به توطئه می نشیند. این سلاح بسیار زنگ زده تر از آن بود که بتوان از طریق آن مردم را ترساند و یا افکار عمومی را فریب داد. پیام “طراحی سوخته” این بود که با توسل به کریه ترین شیوه ها و در جریان یک فریب عمومی بگوید که گویا جنبشی که از دیماه سال نود و شش آغاز شده و کارخانه و خیابان را به میدان همآوردی و رویاروئی با این رژیم تبدیل کرده است، همه از خارج هدایت می شود.

اما واقعیت اینست که “مستند طراحی سوخته” چهارمین سناریو امنیتی جمهوری اسلامی در ماه های گذشته برای مقابله با جنبش کارگری بود. آنان در سناریو اول بعد از اینکه هفته ها از کنار مطالبات کارگران هفت تپه و فولاد اهواز به تصور اینکه کارگران خسته شده و دست از مطالباتشان خواهند کشید  با شانه افکندن به بالا  گذاشتند و زمانیکه عزم آنان را برای ادامه مبارزه تا تحقق مطالباتشان و بویژه پافشاری آنان بر اداره شورائی کارخانه و کنترل کارگری را  دیدند و زمانیکه شعارهائی نظیر “کار،  نان،  آزادی، اداره شورائی” به گفتمان مسلط بر اعتراضات کارگران، معلمان و دانشجویان تبدیل می شد، چاره را در دستگیری رهبران جسور هفت تپه و فولاد یافتند تا جنبش اعتراضی و اعتصابی را از داشتن رهبران آگاه و جسور محروم کنند. سناریو دوم بلافاصله بعد از دستگیری رهبران اعتصاب با تلاش برای جایگزینی تشکل های زرد و دست ساخته دولتی و به اصطلاح راه اندازی هفت تپه  با حضور مقامات دولتی به صحنه آمد. با وجود اینکه مقامات دولتی تمام امکانات را برای این نوع تشکل سازی بکار گرفته و با بوق و کرنا صحبت از راه اندازی هفت تپه و بکار انداختن خط تولید در فولاد نمودند. با وجود آن بیش از هزار تن از کارگران هفت تپه در تجمع خود اعلام کردند که تا آزادی همکارانشان به مبارزه ادامه خواهند داد.

اما سناریو سوم باید در پشت میله های زندان تهیه می شد.  دستگیرشدگان باید تحت شکنجه جلادان شکسته شده و کارگران را به پایان اعتصاب فرا خوانده و تن به ذلت پذیرفتن تشکل دست ساز دولتی می دادند. زمانیکه مقاومت دستگیرشدگان این سناریو را با شکست روبرو ساخته و موج گسترده ای از همبستگی با کارگران دستگیرشده و اعتصابات کارگری در داخل و خارج کشور بوجود آمد، زمانیکه کارگران فولاد اهواز آزادی همکاران هفت تپه ای خود را خواستار شدند، زمانیکه کارگران هفت تپه همبستگی خود را با همکاران فولاد اهواز اعلام کردند، زمانیکه دانشجویان فریاد زدند: “فرزند کارگرانیم، در کنارتان می مانیم”، معلوم گشت که این سناریو هم با شکست روبرو شده  و رژیم مجبور به آزادی آنان گشت، با این امید که با وجود تهدیدها،  دیگر صدائی از آنان برنخواهد خواست. ادعانامه بخشی علیه مقامات رژیم و سپس یادداشت ها و گفته های سپیده قلیان، عسل محمدی و وکلایشان اعلام یک جنگ آشکار علیه رژیم بود. در این جنگ آنها دیگر تنها نبودند و شبکه های اجتماعی ادعانامه دیگر شکنجه شدگان رژیم را به تصویر کشیدند. اینجا بودکه سناریو چهارم به روی صحنه آمد، همه ارگان های رژیم به تحرک درآمدند. از کمیسیون امنیت مجلس تا فراکسیون امید، از دولت روحانی تا قوه قضائیه به میدان آمده و همه به ظاهر خواهان روشن شدن ماجرا و در صورت اثبات، مجازات خلافکاران گردیدند. اما تنها دو سه روز لازم بود که همه در یک ارکستر جمعی ادعا کنند که اصلا شکنجه ای در کار نبوده و این بار دادستان رژیم بود که بخشی را تهدید به محاکمه می کرد. و نتیجه اینکه جای شاکی و متهم در یک توافق همگانی ارگان های رژیم عوض شد. سناریو طراحی سوخته و یا همان سناریو چهارم به میدان آمد تا زمینه این محاکمه و تهاجم به اعتراضات و اعتصابات را فراهم کند. باید با بیشرمی تمام با چسباندن تکه هائی از سخنان بخشی و گزارشات منتشر شده در شبکه های اجتماعی و بویژه رادیو های مشخص زمینه را برای القاء تصویر دروغین وابسته بودن این رهبران و فعالین کارگری به،  به اصطلاح براندازان و بیگانگان بوجود آید. و اما زمانیکه به دنبال پخش “مستند طراحی سوخته”شان سپیده قلیان می نویسدکه: “این تصاویری که از من پخش شد گواه دیگری در اثبات حرفهایم مبنی بر شکنجه شدن در مدت بازداشتم بود”، چه زبونانه عمل کرده و او را به بند می کشند. حافظه تاریخی جامعه در طول این چهل سال بارها وبارها   برنامه های رسوائی از این دست را به خاطر دارد. اینکه رژیم مجبور شد این بار چنین زبونانه به جنگ رهبران و پشتیبانان جنبش کارگری برود، برجسته ترین نشان این امر بود که جنبش کارگری ایران در مرکز تحولات جامعه  قرار گرفته  و هراس رژیم درست از همین تحول است. آنان در این جنبش گورکنان خود را می دیدند.

اغاز تقویمی سال نود و هشت در دل همه این تحولات و در بستر دستگیری ها و مقاومت ها  ورود خود را اعلام نمود. بیش از همه آشکار بود که در سال پیشارو تامین معیشت روزانه برای اکثریت مردم دشوارتر خواهد شد. گرانی به مشکل لاینحلی تبدیل شد.  سران رژیم علت آن را ناشی از روزهای آستانه ی سال جدید اعلام کردند. ولی با گذشت هفته ها قیمت ها سیر صعودی خود را حفظ کرده و هیچ کالایی نماند که شامل این مسیر صعودی نشود. کاملا روشن بود که سال جدید با آثار و عواقب مستقیم تحریم ها روبرو خواهد شد و این معنای دیگری جز تحمیل فقر شدیدتر به کارگران و اقشار محروم جامعه، تعطیلی کارگاه ها و افزایش بیکاری نخواهد داشت.

***
سال جدید اما فقط این نبود. سیل بسیاری از استان های کشور را فراگرفته بود و در بخش های بزرگی از ایران تلفات انسانی و ویرانی های گسترده ای را به دنبال داشت. این امر چندان هم تعجب آور نبود چرا که تحت حاکمیت رژیم های فاسدی چون رژیم شاه و رژیم جمهوری اسلامی هر رویداد طبیعی به فاجعه ای تبدیل می شود. صدها هزار نفر در نقاط مختلف ایران گرفتار سیل و عوارض آن شدند. اینجا هم رژیمی که مدعی بود صاحب قدرتمند ترین ماشین جنگی منطقه است، نتوانست اقدام چندانی به عمل آورد. آنچه که به یاری مردم سیل زده آمد کمک های انسانی مردمی بود که علیرغم وضعیت دشوار اقتصادی به یاری هم میهنان خود شتافتند و این البته چندان خوشایند کارگزاران رژیم نبود.

***
در حالیکه صدها هزار نفر از مردم هنوز درگیر خسارات ناشی از سیل بودند، مقامات آمریکایی اعلام کردند که در حال بررسی وضع تحریم های جدید علیه ایران هستند. دولت امپریالیستی آمریکا که با هدف کنترل مداخله گری های سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی در منطقه و نظارت بر برنامه های تولید موشک های بالستیکی در اردیبهشت سال 97 از برجام خارج شده بود چند مرحله تحریم های اقتصادی علیه ایران را به اجرا گذاشته بود. به رغم ادعای مقامات آمریکایی که هدف این تحریم ها فشار بر جمهوری اسلامی است، واقعیت اما چیز دیگری بود. اعمال این تحریم ها مستقیما زندگی، معیشت و کار و حتی مبارزه کارگران و اقشار فرودست جامعه را تحت فشار قرار می داد. دیدیم که ناشی از این تحریم ها ارزش پول ایران سیصد درصد کاهش پیدا کرده که بلافاصله کاهش قدرت خرید کارگران و دیگر فرودستان جامعه را به همراه داشت. با کاهش درآمدهای نفتی در نتیجه تحریم ها کارشناسان اقتصادی پیش بینی کردند که رشد تولید ناخالص داخلی در سال 98 بین منفی پنج و نیم درصد تا منفی هشت و سه دهم درصد خواهد شد. با این وجود به رغم عوارض وخامت بار تحریم های اقتصادی نباید فراموش کرد که درماندگی رژیم جمهوری اسلامی در کنترل بحران ساختاری سرمایه داری ایران عامل اصلی فقر و فلاکت عمومی در جامعه است. خامنه ای و دیگر سران رژیم کوشش تمام عیاری به کار بردند که آمریکا را عامل اصلی این فقر و فلاکت جامعه معرفی کنند، ولی مردم در جریان اعتراضات خود با سردادن شعار “دشمن ما همین جاست، دروغ می گن آمریکاست!” پاسخ عوامفریبی های رژیم را دادند.

***
اما نه سیل و نه عوارض وخامت بار تحریم های اقتصادی نمی توانست سدی در مقابل طبقه ی کارگر برای اعلام وجود خود در اول ماه مه روز رزم جهانی کارگران به وجود آورد. به ویژه اینکه مبارزه گسترده کارگری در سال نود و هفت و تجارب کسب شده شرایط عینی و بالقوه مساعدی جهت برگزاری اول ماه مه به وجود آورده بود. در روزهای قبل از اول ماه مه تعدادی از تشکل های مستقل کارگری در اطلاعیه های مشترک و یا جداگانه به طرح مطالبات خود پرداخته و فراخوان تجمع داده بودند. اینکه رژیم در ششم اردیبهشت به تجمع فعالین کارگری و بازنشسته در پارک جهان نما در اتوبان تهران به کرج یورش برده و دوازده تن از آنان را دستگیر نمود، اینکه در روزهای قبل از یازده اردیبهشت تعدادی از فعالین کارگری سنندج و تعدادی از اعضاء صنفی کارگران ساختمانی کامیاران به اداره اطلاعات احضار و مورد تهدید قرار گرفتند چیزی جز بیان استیصال رژیم نبود.

در روز یازده اردیبهشت در بسیاری از شهرها و شهرکها کارگران همراه دیگر اقشار به جان آمده از فقر بیکاری و گرسنگی گردهمایی هایی با جسارت و اعتماد به نفس و بدون توجه به هشدارها و احضارهای نیروهای سرکوبگر و بدون توجه به فضای امنیتی، مراسم روز کارگر را برپا کردند. در بزرگترین این گردهمایی ها که ساعت ده صبح با فراخوان قبلی سه تشکل کارگری و صنفی و با حضور هزاران نفر در مقابل مجلس رژیم برگزار گردید، آنان با دادن شعارهایی نظیر “کارگر ، معلم، دانشجو، اتحاد، اتحاد”، “درد ما درد شماست، مردم به ما ملحق شوید!”، ” نان ، کار، آزادی حق مسلم ماست” ، “منطق سرمایه دار، بیکاری، استثمار” تجمع کردند. رژیم ناتوان از پاسخ دادن به مطالبات مردم فرمان حمله به این تجمعات را صادر کرد نیروهای سرکوبگر با تهاجم وحشیانه خود نه تنها به ضرب و شتم تجمع کنندگان پرداختند بلکه سی  تن از شرکت کنندگان را نیز دستگیر نمودند. در روز دوازدهم اردیبهشت روز معلم نیز در جریان تجمعات اعتراضی معلمان که بیش از پانزده استان و دهها شهر را در برگرفت چند تن از معلمان دستگیر و روانه بازداشتگاه شدند. از این روز به بعد مبارزه جهت آزادی دستگیر شدگان خود به یک جنبش برای آزادی کلیه زندانیان سیاسی تبدیل گردید. هنوز دو هفته از تجمعات اول ماه مه نگذشته بود که در بیست و سوم اردیبهشت دانشجویان دانشگاه تهران به فراخوان تشکل های مستقل دانشجویی در اعتراض به حجاب اجباری دست به تجمع زدند. تهاجم نیروهای بسیجی و لباس شخصی با مقاومت دانشجویان روبرو شده و فریاد “آزادی انتخاب حق مسلم ماست”، “نان، کار، آزادی، حجاب اختیاری” ، “مرگ بر دیکتاتور” در صحن دانشگاه طنین انداز شده و با بیرون راندن بسیجی ها و لباس شخصی ها از سالن آمفی تئاتر دانشگاه ، دانشجویان به سرودخوانی پرداختند. حضور فعال دانشجویان در تجمع های گرامیداشت روز کارگر و قبل ازآن  تجمعات دانشجویان همزمان با اعتصابات شکوهمند کارگران هفت تپه و فولاد اهواز در بسیاری از دانشگاه ها و بالاخره تجمع اعتراضی علیه حجاب اجباری به روشنی چشم انداز گرایش رادیکال و سوسیالیستی در جنبش دانشجویی را بازتاب می داد. و خود این امر نشان می داد که فضای حاکم بر دانشگاه ها و صف بندی سیاسی موجود در جنبش دانشجویی تا چه اندازه از فضای عمومی حاکم بر جامعه تاثیر می پذیرد. بی جهت نبود که در خرداد ماه، فیاض استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران به باندهای رژیم هشدار می دهد که “تفکرات مارکسیستی در دانشگاه ها خریدار دارد” و نگرانی خود را از حذف شدن “اسلام اخلاقی و ارزشی و عدالت طلبانه ” در مقابل “رشد اسلام سرمایه داری و آمریکایی” ابراز کرده و بیان می داد که همین امر “زمینه ی گرایش دانشجویان به تفکرات کمونیستی شده است”. او مجبور است اعتراف کند “امروز در دانشگاه نه بسیج دانشجویان، نه تشکل اصلاح طلبی اثری ندارند. شعارهای انسان گرایانه و عدالت طلبانه در بسیج دانشجویی و تشکل اصلاح طلبی مطرح نیست، بلکه مارکسیست ها در این زمینه پرچم دار هستند”.

***
ماه های تابستان ماه های ورود تحریم های جدید و تشدید بحران اقتصادی بود. سقوط صادرات نفت به زیر دویست هزار بشکه در روز تاثیرات خود را بر حدت یابی بحران گذاشته بود. در این میان تهدیدات رژیم برای از سر گیری فعالیت های هسته ای نه تنها کارایی چندانی نداشت، بلکه باعث عکس العمل تند از جانب کشورهای اروپایی گردید. واقعیت این بود که رژیم هیچگونه امکان برای کاهش این بحران شدید اقتصادی نداشت. و این البته تنها چالش رژیم نبود چالش مهمتر رژیم و ترس واقعی اش از گسترش یک جنبش اعتراضی از اعتصابات کارگران، بازنشستگان، معلمان، دانشجویان و به چالش کشیده شدن از جانب زنان بود . در این میان تشدید فضای جنگی و تخاصامات بین آمریکا و رژیم، حلقه ی محاصره را به دور جمهوری اسلامی تنگ تر می کرد. ولی آنچه که مهم بود اینکه در دل تهدیدات طرفین و در دل فضای جنگی و تبلیغاتی که در مورد آن انجام می گیرد ، فراموش نشود که بدانیم که مدتهاست یک جنگ واقعی و در زمین واقعی علیه مردم ایران جریان دارد. این مزد و حقوق بگیران جامعه هستند که دارند زیر بار تحریم ها و گرانی له می شوند. وقتی کالاهای اساسی از سر سفره مردم خارج می شود، وقتی بیماران با قفسه های خالی داروخانه ها روبرو می شوند و حتی توان خرید داروی موجود را ندارند، وقتی عزیزانشان جلوی چشمانشان به علت عدم وجود داروی شیمی درمانی جان می سپارند، وقتی اعتراض کارگران برای هر مطالبه ی به حقی با سرکوب روبرو می شود، در این صورت همه آن فضاهای جنگی، همه ی آن تنش ها و رد و بدل پیام ها و عربده های طرفین در میدان جنگ واقعی رنگ می بازد و درست در همین میدان است باید به جنگ آن رژیمی بروند که بیش از 4 دهه است که  میلیون ها مردم کارگر و زحمتکش را در چنبره بحران های اقتصادی و اجتماعی اسیر کرده و جامعه را به لبه ی پرتگاه سقوط کشانده است . جامعه  ای که در عین حال هر لحظه می تواند پتانسیل انفجاری خود را بیرون بریزد. این پتانسیل انفجاری در ماه ها ی مرداد، شهریور و مهر در تجمعات معلمان بازنشسته و حق التدریس، در صدور احکام شلاق برای کارگران، در اعتصاب هپکو و یورش به راهپیمایی آنان و زخمی شدن پانزده تن و بازداشت بیست  نفر از کارگران هپکو، تجمع بازنشستگان، تشکیل بی دادگاههای رژیم برای محاکمه اسماعیل بخشی، علی نجاتی، سپیده قلیان، امیر امیرقلی، ساناز اله یاری، امیرحسین محمدی فرد، عسل محمدی، کارگران هفت تپه و گردانندگان نشریه گام و بازداشتی ها اول ماه مه و دور جدید اعتصاب کارگران هفت تپه از روز اول ماه مه، به صدا درآمدن زنگ های خطر در عراق علیه جمهوری اسلامی همه و همه یک موقعیت انفجاری در جامعه به وجود آورده بودند.

***
اعلام افزایش سیصد درصدی فیمت بنزین در نیمه شب بیست و چهارم آبان چاشنی انفجار را کشید.  از نیمه های شب اعلام این خبر نیروهای انتظامی در اطراف پمپ بنزین ها مستقر شدند. رئیس سازمان برنامه .بودجه پس از اعلام قیمت های جدید گفت که در “شورایعالی هماهنگی اقتصادی سران سه قوه ” تصویب شده است  که  منابع حاصله از افزایش قیمت بنزین و سهمیه بندی به صورت حمایت معیشتی در میان خانواده های کم درآمد پخش می شود، او گفت که شصد میلیون نفر مشمول پرداخت یارانه می شوند. ایلنا خبرگزاری کار جمهوری اسلامی در همان زمان نوشت که که حتی با فرض ثابت ماندن قیمت باقی کالاها و ملزومات زندگی بطور متوسط دویست هزار تومان هزینه خانوارها افزایش خواهد داشت. و البته می دانیم و در عمل دیدیم که افزایش قیمت بنزین بلافاصله صعود قیمت همه کالاها را به دنبال داشت. و آنهم در شرایطی که در همان آبان ماه خط فقر را برای یک خانواده پنج نفره معادل هشت میلیون تومان اعلام شده بود.  در شرایطی که به اعتراف  روحانی بودجه کل کشور چهار صد وپنجاه هزار میلیارد تومان کسری داشت و در شرایط محاصره اقتصادی و ناتوانی رژِم از فروش نفت معلوم بود که دولت برای جبران کسری راهی به جز هجوم به سطح معیشت مردم از راه های گوناگون نداشت. اما به دنبال اعلام افزایش سه برابری قیمت بنزین شهرهای مختلف ایران به صحنه تجمعات اعتراضی و سپس اعتلا به یک شورش همه جانبه گردید. تا جائیکه سران رژیم از “جنگ جهانی” صحبت به میان آورده و خامنه ای به مثابه همه دیکتاتورها صدها هزار مردم معترض را اشرار فاسد نامیده و فرمان سرکوب را صادر کرد. اما نیروهای سرکوبگر رژیم با وجود سبعیتی که در برابر جوانان پرشور معترض از خود نشان دادند، نتوانستند از گسترش موج خروشان این اعتراضات جلوگیری کنند.خیزش آبانماه در همان روزهای اول پیروزی عظیمی در مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی رقم زد. نیروی محرک و مبارزه جوئی تهیدستان شهرها و حاشیه نشینان قدرتمندتر از آن بود که صف آرائی دشمن بتواند یکشبه آن را سرکوب کند. موج خروشان اعتراضات مردم صاعقه وار بیشتر از یک صد شهر را فرا گرفت. به روایت اندیشمندی  شورش “مردم بی لبخند” از همه مزرهای طبقاتی حاکمین و همه مرزهای اپوزیسیون بورزوائی در کمین نشسته عبور کرد.

تنها با گذشت چند روز از جنبش اعتراضی، فضای حاکم بر جامعه چه در صف مردم و چه در صف دشمنان مردم تردیدی باقی نمی گذاشت که یکبار دیگر جامعه بعد از خیزش دیماه هشتاد و شش به خروش در آمده است. اگر چه آن خیزش به شدیدترین شکلی سرکوب شد و جز از این هم از رژیمی که از همان ابتدای به قدرت رسیدنش به نسل کشی و سرکوب هر اعتراضی پرداخته بود، دور از انتظار نبود، با این وجود آنچه بعد از خیزش دیماه در زیر پوست جامعه جریان داشت، اکنون با افزایش نرخ بنزین و به زبان دیگر هجوم دولت به زندگی و معیشت مردم به سطح جامعه آمده و خشم خود را بیان می داشت. مردم به تجربه دریافته بودند که افزایش قیمت بنزین بلافاصله افزایش قیمت تمام کالاهای اساسی را به دنبال خواهد داشت. مردم به تجربه دریافته بودند که رژیم به بهانه های مختلف به سفرۀ آنها حمله کرده و آنچه را که به یغما برده هزینه بلند پروازی های خود در منطقه و هزینه ارگان های سرکوب و مؤسسات ترویج خرافات و عقب مانده ترین عقاید و تحمیق بخش هائی از جامعه نموده است. مردم به تجربه دریافته بودند که درست در شرایطی که بوق رسوائی اختلاس های میلیاردی سران و کارگزاران رژیم و هر بار رقمی بالاتر از رقم پیشین برملا می گردد، فرصتی برای هجوم به سفره خالی مردم پیش می آید.

مردم در هفته های گذشته دیده بودند که از اکوادور تا شیلی، از هائیتی تا مصر، از فرانسه تا پاکستان و از الجزایر و لبنان تا عراق گرسنگان دست به شورش زده بودند. در همه این شورش ها آنچیزی که انگیزه مردم برای شورش بود، هجوم به هست و نیست آنان بود که دولت های کارگزار سرمایه و دولت های پیش برنده سیاست های نئولیبرالی، کم درآمدترین حلقه های جامعه را مورد حمله قرار داده بودند. مگر نه اینکه جنبش جلیقه زردها در فرانسه در پاسخ آن مردم علیه افزایش مالیات بر انرژی آغاز شد و در تداوم یکساله خود به جنبشی که مرزهای فرانسه را پشت سر گذاشته فرا روئید.  مگر نه اینکه نزدیک به نه هفته بود که همه روزه گرسنگان هائیتی به خیابان می امدند، مگر نه اینکه کاهش مالیات  سرمایه داران و همزمان کاهش مرخصی و کاهش بیست درصدی حقوق و مزد کارکنان غیر دائمی، خذف یارانه های دیزل و بنزین مردم اکوادر را در مقیاس صدها هزار نفره به خیابان کشانده و در مقابل اعلام آمادگی دولت برای مذاکره با معترضین، اینان گفته بودند که “با دولت سرکوبگر و جنایتکار مذاکره نخواهند کرد”.  مگر نه اینکه در شیلی افزایش قیمت بلیط متروها یک جنبش اعتراضی میلیونی بوجود آورد که یادآور مقاومت مردم در مقابل کودتای پینوشه در سی سال پیش بود.  مگر نه اینکه جنبش های اعتراضی در الجزایر، لبنان و عراق نان و آزادی می خواستند و حتی کشته شدن نزدیک به سیصد نفر در عراق نتوانسته بود مردم معترض را به خانه برگرداند. همه این جنبش های اعتراضی در مقابل چشمان مردم ایران صورت می گرفت و بویژه مردم بیش از همه خود را با معترضین در لبنان و عراق همسو و هم سرنوشت می دیدند، از آنجهت که نه تنها مطالبه نان و آزادی داشتند، بلکه همزمان در هر دو این کشورها این رژیم جمهوری اسلامی بود که یکی از آماج شورش مردم بود.  در هر دوی اینها مردم قربانی جنگ فرقه های مذهبی و قومی گشته بودند که دستان دراز شده رژیم جمهوری اسلامی را در قامت این دستجات فوق ارتجاعی می دیدند و بنابراین اعلام افزایش نرخ بنزین آن جرقه ای بود که مردم جان به لب رسیده ایران را به خیابان کشیده و جنبش اعتراضی آنان را به همه جنبش های اعتراضی از آمریکای جنوبی تا اروپا و از شمال آفریقا تا خاورمیانه وصل می کرد. مردم با شجاعتی بی نظیر نه تنها در کلان شهرها، بلکه در شهرهای کوچک مرگ بر “دیکتاتور” و “مرگ بر خامنه ای ” را سر دادند. با وجود اینکه رژیم با وحشیگری به صفوف مردم حمله کرده و حتی از تیراندازی مستقیم به سوی آنان پرهیز نکرد، با این وجود مردم کشته شدگانشان را تا جائیکه تحویل شان دادند، به دوش کشیدند و خانواده ها برای آزادی عزیزانشان در مقابل زندان ها صف کشیدند.

خیزش آبان ماه یکبار دیگر نشان داد که در زیر پوست حامعه یک نیروی انفجاری عظیمی نهفته است که اکنون دیگر در فواصل کوتاهی راه به بیرون باز کرده و برای مدتی خیابان ها و میادین شهرها را در زیر گام های استوار خود تسخیر کرده و تصویر کوچکی از آنچه در اعماق جامعه می گذرد را به نمایش می گذارد. اگر نزدیک به سه دهه طول کشید که در سال هشتاد و هشت بخشی از جامعه در توهم به دست آوردن نتایج آرائی که به صندوق ها ریخته  و در میدان بازی باندهای حکومتی تصور می کرد که نقش بازی می کند به خیابان آمدند، اگر هشت سال بعد در دی ماه نود و شش  مردم پایان یک دوره و آغاز یک دوره جدید را اعلام کرده و با آخرین توهمات جامعه در مورد اصلاح طلبان حکومتی گسست می نمودند، اینبار در آبان ماه در فاصله ای حتی کمتر از دو سال شورشی به مراتب گسترده تر از دی ماه جامعه را در خود فرو برد.  اینبار دیگر تصمیم مشترک رؤسای سه قوه و پشتیبانی بی چون و چرای خامنه ای در مورد افزایش سیصد درصدی نرخ بنزین مجالی برای مانورهای باندهای حاکم باقی نگذاشت. این بار راهی برای سران رژیم باقی نمانده بود که همه در یک ارکستر واحد نوازندگان وخوانندگان بی شرم در مدیاهای رژیم ظاهر شوند. روحانی مدعی شد که در فیلم تهیه شده دیده است که این به اصطلاح ” اشرار و آشوبگران” چند ده نفری بیش نبوده اند. خامنه ای اما در یک سخنرانی مخفی که به بیرون درز پیداکرد، صحبت از میلیون ها نفر می کند. فرمانده بسیج می گوید: ” جنگ تمام عیاری علیه نظام و انقلاب بود ” و البته در همه این ابراز نظرها گویا دستان خارجی بود که به کار افتاده بود. آمریکا، عربستان، منافقین، پهلوی چی ها.  والبته هم این مردم معترض و هم خود آنها می دانند که طرح این ادعاها بیش از همه دادن آدرس عوضی و روحیه به پایه های رژیم بود. چه کسی نمی داند که مجاهدین و پهلوی چی ها اگر بیشتر از خود رژیم منفور نباشند کمتر از آن نیستند. آخر مگر نه اینکه بازماندگان و مدعیان سلطنت میلیاردها  از ثروت همین مردم رادر چمدان های خود و با هواپیماها در جریان قیام مردم غارت کرده و به خارج بردند. مگر نه اینکه مجاهدین از جنس و جوهر همین رژیم اند و نمایندگانشان در راهروهای کاخ سفید و یا در رکاب محلل های عریستان در رفت و آمدند  و البته این مردم در بغل گوششان سرنوشت مردم افغانستان و عراق، سرنوشت مردم سوریه و لیبی را دیده اند که چگونه دخالت همین نیروهای امپریالیستی و وابستگان بومیی شان  تمام شیرازه های این جوامع را از هم پاشاند. این مردم در بغل گوششان شورش مردم لبنان و عراق را علیه آنچه که به اصطلاح دستآورد دخالت قدرت های جهانی و منطقه ای بود، می بینند و در این صورت چرا باید خود را از چاله ای به چاهی و یا از چاهی به چاله ای بیاندازند. همه این ادعاهای بی شرمانه در برخورد به صخره سخت واقعیت اما رنگ باختند.

واقعیت آن بود که دامنه سرکوب با آن  ابعاد تنها نشانه ترسی بود که رژیم از نفرت توده های مردم به خود داشت. دیگر حربه های گذشته رژیم در مقابله با اعتراضات کارکردهای خود را از دست داده بود. دیگر نمی شد پتانسیل انفجاری موجود در جامعه و جنبش های اعتراضی و مطالباتی را با وعده و وعیدهای انتخاباتی و در بستر جدال های باندهای رژیم خالی کرد. و درست از همین زاویه و شعارهای طرح شده در جریان خیزش مردم تردیدی باقی نمی گذاشت که بگوئیم که خیزش آبان ماه تنها یک جنبش مطالباتی نبود، بلکه در جوهر خود یک شورش سیاسی علیه رژیم بود هر چند که خود را در شکل اعتراض به گران شدن نرخ بنزین بیان می کرد. واقعیت این بود که سرنوشت مبارزه جاری در جریان نبردهای طبقاتی آینده روشن خواهد شد. اما برای پیروزی نبردهای طبقاتی باید ملزومات پیروزی را فراهم کرد. بدون تردید شجاعت و تهور انقلابی یکی از مؤلفه های اساسی است اما می دانیم که در مقابل تمام دستگاه سرکوب دولت بورزوازی طبقه انقلابی نمی تواند بدون سازمان توده ای خود و بدون حزب سیاسی سراسری خود پیروز نبرد طبقاتی گردد. مردم معترض در جریان اعتراضات روزهای آبان  شجاعت، قهرمانی  و تهور خود را به نمایش گذاشتند. آنچه در این میان غایب بود سازمان توده ای و حزب سیاسی سراسری طبقه انقلابی بود.

***
هنوز بیش از دو هفته از خیزش آبان نگذشته بود، هنوز خون ها بر کف خیابان جاری بودند، هنوز مردم به دنبال عزیزان مفقود شده شان بودند که شانزدهم آذر روز دانشجو فرا رسید. دانشگاه تهران، پلی تکنیک، علامه طباطبائی، امیرکبیر، تربیت مدرس، هنر تهران، دانشگاه مازندران، چمران اهواز،  گلستان , علوم پزشکی تبریز، نوشیروانی بابل صحنه پر شور ابراز وجود دانشجویان در مقابل مزدوران سرمایه بود.

“ما دانشجو نیستیم مگر نسبت خود را با خونهای ریخته شده و با بازداشت همکلاسی هایمان و با فضای امنیتی دانشگاه مشخص سازیم. سکوت در این وضعیت یعنی همدستی با سرکوب، همدستی  با کشتار رفیقانمان”. “ما جمع می شویم تا زمانی که پاهایمان نای ایستادن دارد و حنجره هایمان نای خواندن داشته باشد. این حداقل کاری است که از ما برمی آید. ما یقین داریم که بار دیگر مشت های گره کرده مان علیه کشتار خونین معترضین خیابان، بازداشت رفیقانمان و تداوم سلطه ستم و استثمار است که دانشگاه را به طنین صدای رهائی و برابری بدل خواهد ساخت”.
آنها اعلام می کردند که در دل کشت و کشتاری که رژیم در آبان ماه انجام داد، سکوت نخواهند کرد. آنها با سلاح های خود اعلام جنگ به رژیمی می دادند که در اوج بیشرمی مردم معترض را “اوباش و آشوبگر” نامیده بود. اگر دانشجویان در روزهای شورش مردم گرسنه، در آبانماه در کنار آنان ایستاده بودند، رفیقانشان همراه با آنان کشته و در کنار آنان به بند کشیده شده بودند، اکنون در سالگرد روزی که در مقابل اربابان رژیم کودتا به خروش آمده بودند، بار دیگر پافشاری و پایداری خود بر سنت پیشرو، رادیکال ، چپ و انقلابی دانشگاه را بیان می داشتند.  دانشگاه ها این بار سرخ تر از همیشه بودند. آگاهی، شجاعت و تعرض مردم در روزهای خونین آبان نمی توانست بدون گذاشتن ردپا از کنار دانشجویان بگذرد. آنان با وجود از دست دادن تعدادی از رفقای همرزمشان و با وجود به بند کشیده شدن تعداد دیگری، از همان ساعات اولیه صبح شنبه شانزدهم آذر اعلام کردند که به تعهد خود در قبال مردم معترض در قبال جنبش گرسنگان و تهی دستان، در قبال شورش حاشیه نشینان و در قبال جنبش آزادیخواهی و ضد تبعیض جنسیتی وفا دارند.

آنها آشکارا در تجمعات خود اعلام کردند که سرکوب و کشتار دیگر اثر ندارد. زمانیکه فریاد زدند “سرکوب پایان راه نیست، مقاومت زندگی است” ، “دانشجو می میرد ، ذلت نمی پذیرد!”.آنان اعلام کردند که بخشی ناگسستنی از اعتراضات گرسنگان جامعه هستند. زمانیکه بر پلاکارد های خود نوشتند که “فقر، کشتار ،گرانی – مردم شدن قربانی” و یا “سفره ما غارت شد –آبانماه خونین شد” ، “دانشگاه پول گردان –زحمتکشان در زندان”. آنان باسربلندی، سوگوار رفیقان از دست رفته شان شدند  زمانیکه نوشتند: “نگاه کن رفیق گریه نمی کنیم، در رزممان تو را کم خواهیم داشت”. دانشجویان آشکارا اعلام کردند که در تخاصم بین کار و سرمایه، در تخاصم بین فقر و ثروت، در تخاصم بین استبداد و آزادی و در تخاصم بین تبعیض جنسیتی و رهائی زن در کجا ایستاده اند. آنها فریاد زدند: “دانشجو آگاه است، با کارگر همراه است” ، “فرزند کارگرانیم، در کنارشان می مانیم” ، “تبعیض جنسیتی محکوم است محکوم است” ، “از هفت تپه تا تهران ، زحمتکشان در زندان ” و چندان عجیب نبود که اسماعیل بخشی رهبر شجاع کارگران هفت تپه که خود ماه ها طعم زندان و شکنجه را کشیده است با تواضعی درخور وبا بیان” امید و نگاه مردم به حرکت دانشجویان” خطاب به آنان در چند جمله کوتاه عمیق ترین احساس انسانی خود را بیان داشت : ” شاپرگان زیبا واقعا، واقعا، واقعا جای دانشجو زندان نیست “.

بدون تردید شانزدهم آذر امسال ابراز وجود قدرتمند بخش رادیکال و سوسیالیستی جنبش دانشجوئی بود. آنجا که بر پیوند خود با کارگران پای می فشردند، آنجا که خواستار آزادی زندانیان سیاسی بودند، آنجا که تبعیض جنسیتی را آماج حمله خود قرار داده بودند و بالاخره آنجا که خود را در تقابل با نظم غارتگرانه نئولیبرالیستی می دیدند و همه اینها نشان می داد که در جنبش دانشجوئی جائی برای مانور باندهای حکومتی، جائی برای مانور اپوزیسیون بورژوائی، جائی برای مبلغین شرمگین گذار مسالمت آمیز نیست. بدون تردید در دل فروکش موقتی جنبش اعتراضی آبانماه و در دل سرکوب های وحشیانه رژیم، آنچه را که دانشجویان از خود ابراز داشتند نشان عزم راسخ آنان برای ادامه پیکاری بود که در جامعه جهت سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی جریان دارد. نباید لحظه ای هم فراموش کرد که تاریخ را کسانی می سازند که مقاومت شجاعانه را بر تسلیم خفت بار ترجیح  می دهند.

***
هنوز دو هفته از ابراز وجود شجاعانه و رادیکال جنبش دانشجوئی نگذشته بود که ” گروه اتحاد بازنشستگان ” با صدور بیانیه ای عموم بازنشستگان را به تجمع سراسری  در دوم دیماه در مقابل مجلس رژیم فراخواند. این بیانیه توسط سایر گروه ها و تشکل های بازنشستگان مورد پشتیبانی قرار گرفت و با فاصله اندکی ” شورای هماهنگی تشکل های صنفی معلمان ” نیز ضمن حمایت از فراخوان گروه ها و تشکلات بازنشستگان از تمام فرهنگیان بازنشسته برای شرکت در تجمع اعترضی دعوت به عمل آورده و همچنین معلمان سراسر کشور فراخوانده شدند که در دوم دیماه کلاس های درس را تعطیل کرده و اقدام به تجمع در مدارس بنمایند. بدون تردید تجمع اعتراضی بازنشستگان و معلمان نشان می داد که دور دیگری از اعتراضات جنبش های اعتراضی بعد از کشت و کشتار آبان ماه آغاز شده است. و این معنائی جز این نداشت که با وجود همه سرکوبگری ها جامعه دچار یأس نگشته و رژیم قادر نیست با وجود همه کشتارها و بگیر و ببندها جامعه را به دوره پیش از خیزش دیماه و شورش آبان ماه برگرداند.

***
دی ماه اما حوادث دیگری را هم در درون خود داشت. سیزدهم دیماه قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس به همراه یازده تن دیگر در یک حمله پهبادی از جانب نیروهای آمریکائی در نزدیکی یک پست بازرسی فرودگاه بغداد کشته شد. او یکی از فرماندهان جنایتکار سپاه پاسداران بود. در روزهای پس از کشته شدن وی، رژیم با بسیج پایگاه اجتماعی خود و استفاده از همه امکانات لجستیکی و گرداندن تابوت قاسم سلیمانی کوشش نمود تا فضای اعتراضی جامعه بعد از خیزش آبانماه و کشت و کشتارش به حاشیه رانده شده و قدرت خویش را به چشم مردم بکشاند. تمام اهرم های تبلیغاتی باید بکار می افتادند تا از یک جنایتکار “قهرمان ملی” بسازند.  اعلام عزای عمومی نمودند، مدارس و ادارات را تعطیل کردند، مداحان حرفه ای براه افتادند  تا در دل همه این هیاهو جامعه فراموش کند که ” سردار ملی”  آنان و ناسیونالیست های عظمت طلب همان کسی است که در سرکوب خونین مردم کردستان در همان سال اول به قدرت رسیدن ضد انقلاب اسلامی شرکت داشته است، همان کسی است که خواهان سرکوب بیشتر اعتراضات  دانشجویان در سال 1378 شده و نقش مهمی در سرکوب اعتراض گرسنگان در آبان ماه در ایران و سرکوب خونین مردم معترض در عراق داشته است. اگر او در حیاتش نماد پیشبرد یک استراتژی بلند پروازانه رژیم و به صف کردن یک نیروی ارتجاعی در تقابل با نیروهای امپریالیست برای اهداف توسعه طلبانه جمهوری اسلامی در منطقه بود، اکنون در مرگ او هم باید بویژه مردم در ایران و عراق قربانی جدال و کشمکش های دو نیروی ارتجاعی و تروریسم دولتی آنان گردند.  بامداد روز چهارشنبه هیجدهم دی ماه، سپاه پاسداران با انتشار اطلاعیه ای از حملات موشکی جمهوری اسلامی در نیمه های شب به دو پایگاه عین الاسد و اربیل در عراق خبر داد. واقعیت این است که این جدال فارغ از اینکه کدام ابعاد نظامی را به خود گرفت کوچکترین ارتباطی به منافع مردم ایران و عراق و کل منطقه نداشت.  بدون سیاست های اشغالگرانه و هجوم نیروهای امپریالیستی و بدون دخالتگری رژیم جمهوری اسلامی در منطقه امکان عروج جریان به غایت ارتجاعی داعش فراهم نمی شد. و بنابراین نه ائتلاف ضد داعش به رهبری آمریکا و نه جمهوری اسلامی قهرمانان مبارزه علیه داعش نبودند. از این رو تحرکات نظامی آنها علیه یکدیگر باید در خدمت تعرض  به  جنبش های اعتراضی در عراق و ایران قرار گیرد. اما شاید دولت های فاسد و ارتجاعی عراق و ایران بتوانند برای مدت کوتاهی در پرتو فضای جنگی ایجاد شده تعرض انقلابی مردم عراق و جنبش اعتراضی گرسنگان و حاشیه نشینان ایران را به عقب برانند، ولی تردیدی نباید داشت که این فضای جنجالی چند روزی بیشتر دوام نخواهد آورد. نه مردم عراق می توانند کشته شدگان بیش از شش ماه اعتراضات خود و ادامه حاکمیت دولت فاسد و زد و بند احزاب مذهبی و قومی را بپذیرند و نه مردم ایران می توانند کشتار و به بند کشیدن هزاران نفر را در آبان ماه و تاریخ چهار دهه سرکوبگری این رژِیم را فراموش کنند. مگر نه اینکه این رژیم سرکوبگر با بی شرمی تمام حتی به مردم اجازه نداد که جانباختگان خود را بدون تهاجم گله های وحشی ارگان های سرکوب  به خاک بسپارند.

هیچگاه نباید فراموش کنیم که نتیجه ماجراجوئی و کشمکش امپریالیسم آمریکا و جمهوری اسلامی گسترش هرج و مرج بیشتر در منطقه است و دودش به چشم مردم به فقر و گرسنگی کشیده شده می رود. آنهائی که برای تروریسم دولتی امپریالیسم آمریکا هورا کشیدند و آنانی که در کشته شدن یک جنایتکار به دست یک جنایتکار دیگر با رژیم جمهوری اسلامی همسو شدند، بخشی از همین جدال و کشمکش ارتجاعی هستند. چرا که اهداف و سیاست های طرفین این جدال و کشمکش تماما در تقابل با اهداف و مطالبات جنبش اعتراضی  و اردوی انقلاب در ایران  و جنبش اعتراضی مردم عراق است .

***
در نوزدهم دیماه هواپیمای اوکراینی پرواز  تهران به کیف بر اثر شلیک موشک توسط سیستم پدافند سپاه پاسداران سقوط کرد. این فاجعه موجب مرگ یک صد و هفتاد و شش تن انسان شد. سه شبانه روز علیرغم انتشار اسناد و داده های آشکار و انکار ناپذبر دایر بر نقش جمهوری اسلامی در این رویداد، سران رژیم نه تنها حقیقت ماجرا را پنهان نمودند بلکه با پرروئی تمام دیگران را به “دروغگوئی” و راه انداختن “جنگ روانی” بر علیه جمهوری اسلامی متهم کردند. و بالاخره بعد از سه روز اعتراف کردند که هواپیما توسط شلیک موشک سقوط کرده است. بلافاصله مردم در بسیاری از شهرها در اعتراض  به دروغگوئی و انکار حقیقت از سوی سران رژیم با خیابان ها آمدند. ” مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه، چه رهبر”، “سپاه جنایت می کند، رهبر حمایت می کند” از جمله شعارهایی بودند که در همه جا به گوش می رسیدند. اکنون دیگر بحران بی اعتمادی به دیگر بحران های مقابل رژیم افزوده شده بود. این بحران حتی به بخش هائی از اقشار میانی جامعه که ترس از به اصطلاح سوریه ای شدن آنها را همواره به پشت رژیم خط می کرد نیز سرایت کرده بود. کشت و کشتار آبان، تهاجم به دانشجویان، شلیک به هواپیمای مسافری و بحران بی اعتمادی انعکاس خود را در شکست نمایش انتخاباتی رژیم در دوم اسفند نشان داد.

***
پرده نمایش انتخاباتی رژیم در پایان روز جمعه زمانیکه تصاویر حوزه های خالی رأی گیری شبکه های مدیای مجازی را پرکرد، پائین افتاد. صحنه گردانانی که هفته ها همه گونه ترفند ها را جهت کشاندن مردم به پای صندوق های رأی بکار برده بودند، شیوع ویروس کرونا را مخفی کرده بودند. شکست خوردگان واقعی این تئاتر مفتضحانه بودند. خامنه ای انتخایات مجلس را “جهاد عمومی” و شرکت در آن را “تکلیف شرعی” خوانده بود و اکنون اکثریت این مردم نه در “جهاد عمومی” او شرکت کرده بودند و نه پشیزی برای “تکلیف شرعی” او قائل شده بودند. اصلاح طلبان دولتی از اینکه شورای نگهبان آنان را از دم تیغ گذرانده بود، نق زدند، ولی آنها هم وظیفه خود و مریدانشان را شرکت در انتخابات اعلام کردند. گردانندگان رژیم پرده همه نوع وقاحت را دریدند و در حالیکه حوزه های رأی گیری به یمن موج گسترده تحریم  این بالماسکه، به مکان های نمایش عدم مشروعیت رژیم تبدیل شده بود، در دو نوبت، ساعات اخذ رأی را افزایش دادند و سپس به پخش تصاویر همسانی پرداختند که شبیه هر چیزی بودند  غیر از تصویر واقعی حوزه ها و بالاخره ساعت ها نیاز به وقت داشتند که از شوک این ضریه بیرون آمده و آمارسازی های دست ساخته را اعلام کنند. اما به یمن شبکه های اجتماعی و فیلم ها و تصاویری که مردم از شکست مفتضحانه رژیم گرفته بودند، حکایت واقعی آن اتفاقی که افتاده بود، به تصویر کشیده شد.

وقتی گزارشها حکایت از این داشتند  که میزان مشارکت در شهر تهران از پانزده درصد بالاتر نرفته است ، وقتی فرماندار اصفهان در ساعت شش بعد از ظهر تنها از شرکت بیست در صد واجدین آراء سخن گفت، وقتی استاندار تهران در جواب به پرسش خبرنگاران می گوید” “گفته اند نگوئید فقط خود وزیر اعلام می کند” ، وقتی آمار خود مقامات در شیراز در صد مشارکت را کمتر از بیست و چهار درصد آعلام کردند ، وقتی ایدئولوژهای اصلاح طلب که در همه این سالها محلل کشاندن اقشار میانی جامعه به حوزه های رأی گیری بودند و آنها را از “سوریه ای شدن” می ترساندند، آشکارا از عدم شرکت هفتاد تا هشتاد درصد مردم در کلان شهرها صحبت به میان آوردند  و تازه آنهم در جامعه ایکه دروغ به یکی از اساسی ترین سیاست های باندهای رژیم تبدیل شده است، در آنصورت چه اندازه وقاحت لازم بود  تا خامنه ای پشت میکروفن قرار گرفته و از “درخشش مطلوب ملت ایران در امتحان بزرگ انتخابات” سخن به میان آورده و گلو پاره کند. او بیشرمانه به سبک و سیلق همان دروغ هائی در بلندگو دمید که خبزش های پرشکوه دی و آبان را به بیگانگان نسبت داده بود و یا چهار روز تمام در مورد شلیک به هواپیمای مسافربری دروغ بافته بودند. معلوم گشت که مضحکه انتخابات نه در خدمت مشروعیت بخشیدن به رژیم چهل سال سرکوب که در خدمت بی اعتباری و عدم مشروعیت آن قرار گرفت.

هیچ امری روشنتر از این نیست که این رژیم  در جریان بالماسکه انتخاباتش شکست سختی خورد. اگر دشمن کوشش خواهد کرد که صفوف شکست خورده خود را ترمیم کند. اگر دشمن برای مقابله با این مردم عاصی و مصمم راهی جز تجدید آرایش و فشرده کردن قوای خود ندارد ، اگر سپاه و بیت رهبری تدارک مجلس یکدست را دیدند و دستکم نوزده تن از فرماندهان و سردارن سپاه را راهی مجلس کرده و قالیباف یکی از فاسدترین و وحشی ترین فرماندهان سپاه را بر کرسی ریاست مجلسشان خواهند نشاند، در ان صورت همه اینها نشان می دهد که سپاه خود را برای مقابله با خطرات جنبش اعتراضی مردم آماده می کند.

***
درست در دل این اوضاع آشفته و در شرایطی که رژیم هنوز از شکست این شوک بیرون نیآمده بود که معلوم گشت ویروس کشنده کرونا جامعه را فرا گرفته است. اینجا هم پنهانکاریهای روزهای گذشته  موجی از انزجار را در میان مردم بوجود آورد. آنان همه روزه آمارهای دروغین را در بلندگوهای خود جار زدند ولی مگر ممکن است در جهان دیجیتالیزه شده و دنیای اطلاع رسانی گسترده شبکه های اجتماعی مردم را فریب داد. تصاویر گورهای دسته جمعی، گزارشات پزشگان و پرستاران از بیمارستان ها را دیگر نمی شد نادیده گرفت. همه آنهائی که از تاریک ترین گورهای تاریخ بیرون آمده و روزهای متوالی مردم را به حضور یافتن در امامزاده هایشان فرا می خواندند تا از اثرات ویروس در امان بمانند، زمانیکه قم به اصطلاح مقدسشان به مرکز شیوع کرونا  تبدیل شد، بر خلاف افکار پوسیده شان تماشگر این شدند که آخرین توهمات خرافی دارد به همراه مقدساتشان به زباله دان تاریخ افکنده میشود.

روزهای گذشته نشان داد که این رژِم نه تنها توانائی مهار بحران های اقتصادی و اجتماعی در این جامعه را ندارد بلکه فاقد هر گونه صلاحیت جهت حفظ سلامتی مردمان این جامعه است.

کرونا یک فاجعه طبیعی همانند سیل و زلزله نبود که بتوان عنوان کرد هنوز جامعه بشری نتوانسته است امکانات لازم برای جلوگیری از وقوع، خطرات، ضایعات و پیشگیری از آن را فراهم آورد. اینجا صحبت از شیوع یک ویروس و چگونگی ممانعت از گسترش آن بود. اینجا فقط داده های علمی و رهنمود پزشگان و ویروس شناسان می توانستند کارکرد داشته باشند. مضافا اینجا تنها همبستگی بین انسان ها جهت جلوگیری از اشاعه آن و کمک به مبتلایان می توانست یاری رسان باشد. و دیدیم که چگونه پزشگان، پرستاران و سایر کارکنان بیمارستان ها و درمانگاه ها در حالی که خود هر لحظه می توانستند مبتلا شوند، شبانه روز با روحیه ای خستگی ناپذیر به مداوا پرداخته و توسط شبکه های اجتماعی رهنمودهای ضروری را می دادند. و دیدیم که یکبار دیگر همانند روزهای پایانی سال گذشته در جریان سیل و در میانه ورشکستگی و ناتوانی رژیم در مقابل آن، چگونه خود مردم ابتکار عمل را در دست گرفته و کمیته های همیاری بوجود آوردند ودیدیم که چکونه کاروان های کمک های مردمی با وجود تضعیقات و کارشکنی ها و حتی چپاول گریهای ارگان های رژیم به یاری سبل زدگان به راه افتادند. اکنون نیز مردم  خود باید دست به کار شده و به میدان نبرد با ویروس کرونا می آمدند. و دیدیم که در بسیاری از شهرها و محلات مردم خود ابتکار عمل را در دست گرفتند. ما بارها وبارها در جریان اعتراضات، شورش ها و خیزش های دو سال گذشته بر اهمیت ایجاد کمیته های محلات جهت هماهنگی و تدارک نبردهای آتی سخن گفته بودیم. اینک بیش از همیشه ایجاد چنین کمیته هائی به امر روز تبدیل شده اند. آنها می توانند شریان حیات محلات را در دست گرفته و به یاری همه آنهائی بشتابند که  بیشترین آسیب را از شیوع این ویروس می بینند. همه آنهائی که حتی در شرایط معمولی باید با گرسنگی بجنگند، همه آنهائیکه از بیماری های مختلف رنج می برند و توان مداوای آنرا ندارند و اکنون بیش از همیشه در خطر ابتلاء به این ویروس  قرار گرفته اند، همه آن کارگرانی که به علت بسته شدن محل های کارشان اکنون بیکار شده  و نمی دانند کدام سفره خالی را باید پهن کنند، باید مورد توجه، پشتیبانی، کمک و مساعدت انسانی قرار گیرند.

این خوب است که مردم را به اعتراض علیه بی عملی رژیم ضد انسانی فراخواند، این درست است که مقامات رژیم را باید تحت فشار قرار داد که به وظیفه خود عمل کنند، ولی می دانیم که این رژیم ناتوان از پاسخ دادن به همه معضلات اجتماعی است و بنابراین تکیه اساسی مان باید به نیروی خودمان باشد. دیدیم که همین تحرکات مردم در کمک به یکدیگر و همین انزجار عمومی از پنهان کاریهای رژیم، آرامش حکومت کنندگان را بر هم زد. و همین امر سبب شد که در روز پنجشنبه بیست و دوم اسفند یعنی دستکم سه هفته بعد از شیوع ویروس کرونا ، خامنه ای با صدور فرمانی به رئیس ستاد کل نیروهای مسلح ، وظیفه “مدیریت کرونا” را به آنان سپرد. این فرمان اگر پوسته عوامفریبی و تبلیغاتی آنرا کنار بگذاریم البته چیزی  جز میلیتاریزه کردن جامعه و مقابله با هر رخدادی بود که می توانست و می تواند این بار بسیار شورشگرانه تر از دیماه نود و شش و آبان نود هشت به خیابان بیاید. خامنه ای که بیشرمانه شورش مردم در دی و آبان را تحرکات ” اوباشان و آشوبگران” نامیده بود این بار هم صحبت از”احتمال حمله بیولوژیکی” کرده و اقدام به مدیریت آن توسط نیروهای مسلح را “رزمایش دفاع بیولوزیک” نامید. رژیم می خواهد در این بستر حضور نظامی خود در شهرها  و محلات را افزایش داده و بهانه ای برای حضور دائمی پیدا کند. با وجود همه اینها نباید فراموش کرد که همین شرایط فرصتی خواهد بود که جنایتکاران و جلادان زندانیان سیاسی را به بهانه ابتلاء به ویروس به قتل برسانند. از این رو در کنار همه فعالیت هائی که در جهت کمک و همیاری در جامعه انجام می گیرد، نباید یک لحظه از سرنوشت زندانیان سیاسی غافل شد. می توان با رعایت  همه ملاحظات بهداشتی، تجمعاتی را جهت آزاد ساختن زندانیان سیاسی سازمان داد. نباید فراموش کنیم که جامعه در لحظات استثنائی، رشادت ها ، قهرمانی ها و همبستگی های انسانی استثنائی از همه ما می طلبد.

***

و اما آنچه که به ما مربوط است، به صف مردم معترض، به کارگران، زنان، دانشجویان، مال باختگان، بازنشستگان، پرتاب شدگان به حاشیه شهرها، به فعالین محیط زیست، به بیکاران، به کولبران و همه آنهائی که دارند تاریخ تغییر در این جامعه را می نویسند، باید بدانیم که کارهای زیادی داریم که انجام دهیم. ما در ابتدای دوره اعتلاء انقلابی قرار گرفته ایم. این مسیر را باید با هوشیاری کافی و تدارک ملزومات ضروری جهت ورود به پایان این دوره طی کنیم . طی این مسیر را نمی توان با پاسخ به پرسش ها ی قبل از این دوره جواب داد. ما اعتراضات و خیزش های دی و آبان را پشت سر گذارده ایم، جنبش های رادیکال اجتماعی در این فاصله تجارب گرانبهائی کسب کرده اند و از این رو ما اکنون به سلاح هائی احتیاج داریم که صفوف جنبش های رادیکال ما را متحد سازد در این میان مهمترین سلاح ترسیم افق و دورنمای انقلابی و ایجاد تشکل های محیط کار و زیست و به هم پیوستن آنهاست. این تشکل ها باید ما را در شرایطی قرار دهند که اعتصابات سرتاسری کارگری و اعتصابات عمومی را سازمان دهیم. ما را در شرایطی قرار دهند که دشمن را در کارخانه ها، در شهرهای کوچک و بزرگ، در خیابان ها و محلات به مصاف بطلبیم. اینکه فاصله جنبش های رادیکال اجتماعی و جنبش اعتراضی مردم با دورنمای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی هر لحظه کمتر می شود، هنوز به این مفهوم نیست که انقلاب صورت خواهد گرفت  و هنوز هم به این مفهوم نیست که خلع ید شدگان این جامعه انقلاب را از آن خود خواهند ساخت. اگر ملزومات رهبری و پیروزی طبقه کارگر انقلابی را فراهم نکنیم، به راحتی می تواند ثمرات مبارزات در خشان و تمام از خودگذشتگی ها و رشادت های مردم به جیب دشمنان همین مردم واریز شود. جامعه یک فرصت تاریخی در مقابل مردم معترض، در مقابل جنبش های رادیکال احتماعی و در مقابل کمونیست ها قرار داده است. به روایت آن معنرض عراقی اگر تن مار در عراق است ، سرش در ایران است. اینجا خاستگاه اسلام سیاسی بود، همان نیروئی که منطقه را به میدان عروج وحشی ترین نیروهای مذهبی کشاند.  و همین جاست که باید نه تنها اسلام سیاسی را به پائین بکشیم، بلکه فراتر از آن جامعه ای را سازمان بدهیم که  نقطه پایانی بر نظم وارونه سرمایه داری بگذارد. فرصت را نباید از دست بدهیم.

بیست وهفتم اسفند 1398

هفدهم مارس 2020

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

WordPress Image Lightbox Plugin