درد امروز ما: عدم جديت و صراحت *

شباهنگ راد

پُرسش:

رفيق شباهنگ گرامی. در درجه اول ازت ممنونم كه دعوت به اين گفتگو را پذيرفتی. طبيعتا شروع هر گفتگويی كمی مشكل است بخصوص اينكه تدارك و هماهنگی‌های قبلی هم نداشته باشد. بنابراين سعی می‌كنم از نقطه‌ای اين بحث را شروع كنم……

مدت‌هاست كه می‌نويسی و بنوعی می‌توان گفت در ميان برخی از هم نسل‌هايت كه تجربيات مشتركی هم داريد اما تو تا به امروز فعال‌تر و پيگيرتر از بقيه به ايراد انتقادات و طرح نظراتت پرداختی. اين سئوال برای من برجسته می‌شود كه چه فرقی ميان تو ديگر و رفقايی است كه به‌هرحال مبارزات و تجربيات مشتركی را با يكديگر سپری كرديد؟ چرا در حالی بسياری از آنان گوشه انزوا اختيار كردند و يا در بهترين حالتش هر چند ماه در مورد مسايلی عمومی اظهارنظر می‌كنند اما تو اين‌چنين مصرانه در تلاشی؟

پاسُخ:

با درود به شما و من هم به سهم خودم ممنونم از این‌که این فرصت را بمن داده‏اید تا با هم گفتگوئی داشته باشیم. قبل از هر چیز باید بگم که دلیل عدم تحرک و فعالیت بیش از این، از جانب رفقائی‌که قبلاً در چارچوبه‏های معینی کار می‏کردیم، را می‏بایست در متن عمومی جنبش و هم‌چنین در انگیزه‏های فردیِ، افراد دید.

حقیقتاً که نمی‏توان در این میان پاسخ واحدی داد و همۀ گرایشات و طیف‏ها را در یک‌ظرف و در کنار هم چید. اگر بخواهم از قضاوت شخصیتی خارج بشم و مشغولیات روزانۀ خود را به پای انجام کارهای خارق‏العاده واریز نکنم، عدم فعالیت گسترده افراد و یا بعبارتی کنار کشیدن آن‌ها را می‌شه در فقدان چشم‏اندازها و اعتماد بنفس، مشکلات زندگیِ حاصلِ خارج از کشور، بدبینی از سازمان خودی و انحطاط “رهبری” آن، یأس و نا امیدی و ده‏ها مورد دیگر توضیح داد.

در ادامه لازمه، تا به این نکته هم اشاره کنم که تفاوت محسوس و کیفیتاً متفاوتی بین خود، با کسانی که بنابه دلائل فوق، به‌میزان فعالیت خود در خارج از کشور کاستند، نمی‏بینم. چرا که عمیقاً بر این اعتقادم که کار اصلی، تأثیرگذار و مثبت به گونه‏ای دیگر و آن‌هم در محیط خودی تعریف می‌شه. مازاد بر همۀ این‏ها، گستردگی فعالیت در خارج از کشور بخودی خود هم نمی‏توونه، دلیلی بر “فخر فروشی” افراد نسبت بدیگران تلقی بشه. تفکر بغایت نادرستی که این‌روزها ما داریم به اشکال متفاوت از جانب جریانات و اعضای آن‌ها مشاهده می‏کنیم، بدون این‌که به این موضوع فکر کنند که کار “مبارزاتی”، امری‏ست داوطلبانه و هنر هر سازمان و حزب در اینه، تا انرژی‏های خُفته، کم سو و یا مُرده را بارور و زنده بکنه.

به‌هرحال تا آنجائی‌که بخود من بر می‏گرده هم‌واره ذهن خود را در مقابل این سئوال‏ها قرار داده‏ام، که چرا به بیرون اومده‏ام؟ یعنی این‌که چرا از محیط و خانوادۀ خود کنده شده‏ام و به کدام دنیا می‏اندیشده‏ام؟ وقتی خود را در مقابل این سئوال‏ها قرار میدم، و مهم‌تر از همۀ آن‌ها این‌که در عمل مشاهده می‏کنم که به هیچ‌یک از آن‌ها – یعنی به خواسته‏های سیاسی خود – دست نیافته‏ام، می‏بینم که هم‌چنان در آغاز راهم. بنابراین اگر عمیقاً، پایبند به‌همان آرمان‌ها و باورهایی هستم که سال‌ها و آن‌هم در محیط‏های متفاوت برای آن‌ها جنگیده‏ام، راهی بجز تداوم و پیگیری آنها برایم باقی نمی‏گذاره. بر این اساسه که دارم در حد و توان خود به کارهایم ادامه میدم. به جرأت می‏توونم بگم که این حداقل و ناچیزترین کاری هستش که دارم انجام میدم. منصفانه، باید بگم که توقع و انتظارِ آرمان و باورهای تئوریک‏م، – از من و امثال من -، بسیار فراتر از اونیه که این روزها من بدان مشغولم.

پُرسش:

من با طرح این سئوال عمدتا سعی‌ام بر این بود که ریشه‌هایش را پیدا کنیم. مدت‌هاست که تو من و خیلی‌های دیگر به بر مسئله بی‌عملی جنبش چپ ایران در قبال تحولات اشاره داریم. اما هیچ‌وقت ریشه‌هایش شکافته نشد. و همیشه با یکسری پاسُخ‌های کلی روبرو بودیم. تو قطعا درست میگی که این داستان به خیلی مسایل مرتبط هست. اما آن‌ها دقیقا چیه؟ بالاخره کسی باید پاسخ بده.. من دنبال چیزی فراتر هستم. می‌خواهم بفهمم آیا این ایراد به مسایل شخصی اشخاص برمی‌گردد یا به ایدئولوژی ما؟ من نمی‌توونم بفهمم چرا درحالی که معتقدیم و شعارش را میدیم که کمونیست‌ها پیگیرترین انسان‌های جامعه هستند اما برعکسش را شاهدیم؟ یعنی یکسری آدم که غرق در زندگی شخصی‌شان هستند و مدام هم چند واژه چپ را تکرار می‌کنند. یا حداقل در این دو سه دهه اینطور دیدیم. بالاخره ما باید در یک نقطه‌ای تعریف دُرستی از کمونیست ارائه دهیم. آیا میتوونی کمی بیش‌تر این موضوع را بشکافی؟

پاسُخ:

رفیق سربلند عزیز. اگه بخواهم کمی بیشتر و روشن‏تر به سئوال‏تان پاسخ بدم، باید بگم که ریشۀ این اوضاع به انحرافات و عدم جدیت سازمان‏ها در لحظات حساس مبارزاتی بر می‏گرده. یعنی در زمانی که می‌بایست در میدان می‏بودند و به دفاع از مردم خویش می‏پرداختند، متأسفانه و در حقیقت آگاهانه راه پس را انتخاب کردند. بر این اعتقادم که بحث آرمان‏ها و در آوردن انحرافات ایدئولوژیکی نیست. بلکه بحث افراد است که در تند‌و‌پیچ‏های تاریخی از انجام وظایف خود باز ماندند و بُرش مبارزاتی خود را از دست دادند. این وضعیت را می‌توان در هر جنبشی دید. مختص ایران هم نیست. طبعاً که تمایلات افراد نقش تعیین کننده‏ای در به تخریب کشاندن پل‏های ساخته شده داره. اوضاع و احوال جنبش ایران در حقیقت نماد کارکرد همۀ مدعیان کمونیستی‏ست. سازمان‏مان عقب نشست و ما هم بدنبال سازمان خود براه افتاده‏ایم. قصد داشتیم تا در خارج از کشور “سازمان کمونیستی” بسازیم. سیاستی که پیشاپیش می‌شد، سرانجام آنرا فهمید. غرض من توهین و اهانت به کسی نیست. از خودم دارم شروع می‌کنم. من فکر می‏کنم که صراحت در گفتار، یکی از پیش شرط‌های هر کار مفید هستش که ما کم‌تر با آن داریم برخُورد می‏کنیم.

اگر بخواهم در یک جمله به سئوال‏تان پاسخ دهم، دقیقاً افراد در به سیه روزی نشاندن چنین اوضاعی نقش تعیین کننده دارند. چه اونی که سیاست را پایه‏ریزی می‏کنه و چه اونی که در حد موقعیت و دانش خُود داره بدان تن می‏ده و می‏دونه که فلان رفتار و یا ایده نادُرست هستش و بنابه موقعیت کاذبی که در فلان تشکل برای خود دست و پا کرده، سیاست سکوت را انتخاب می‏کنه. بجرأت می‏توونم بگم که اکثریت قریب به اتفاق عناصریی که به جنبش چپ تعلق دارند، هر یک تشنۀ قدرت و مقام و منصب‏اند. داشتن چنین ایده‏ای یعنی بدفهمی از آرمان‏ها. یعنی پای ریختن دیوار کج. طبعاً در این میان هستند افرادی‌که مخالف چنین منش و رفتارند، ولی نای جنگیدن برای تغییر را ندارند. بهمین دلیل راحت‏ترین کار را کناره‏گیری از همه چیز و همه کس جستجو می‏کنند. اون‌هایی هم که دارند تلاش می‏کنند آنقدر محدود و کم‏اند که در میان این همه بی‌پرنسیبی‏ها، صدای‏شان خفه شده است. چرا که، در خلاف جریان آب دارند، شنا می‏کنند.

دُرست است که کمونیست‏ها پیگیرترین انسان‏های تاریخ‏اند. این حکم در مورد افراد و جریاناتی صدق می‏کند که دارند در هر شرایط و هر موقعیتی، آرمان‏های‏شانرا در عرصۀ عملی بنمایش می‌گذارند. درک همه از کمونیست، این‌روزها نیمه و نصفه است. چرا می‌گم نیمه و نصفه، برای این‌که هیچ‌کسی نتوونسته – و یا بعبارت واقعی‏تر نمی‏خواد – در جهت اهداف خود گام‏های عملی بر داره. بقول شما که من هم بدان باور دارم، سه دهه است‏که از کمونیست حرف می‏زنیم ولی کم‌تر اعمال‏مانرا با آرمان‏های‏مان منطبق نمودیم. از خودم شروع می‏کنم. هنگامی‌که خود من معیار پیشروی انقلاب را در پراتیک می‏بینم و کم‌ترین گام عملی‏ای در جهتِ تحقق آن بر نمی‏دارم، یعنی این‌که فهم و دانش کمونیستی من و انطباق آن با شرایط ایران نیمه و نصفه است. یعنی اداراک‏ام نسبی‏ست و به آن درجه از آگاهی و جسارت دست نیافته‏ام تا بدان جامۀ عمل بپوشانم. خالصانه و صادقانه بگم که من هم به‌هم‌راه تشکیلات خودم از میدان مبارزه در رفتم و حتی حاضر به بیان آن و در همه‌جا نیستم. اینرا باید گفت و از گفتن آن، واهمه نداشت. جوهر این تفکر که با صداقت تعریف شده در تمامی وجودم هم‌گانی نشده است. البته اونی که مدافع‏ی این تفکر است با اونی که هیچ جایگاهی برای آن قائل نیست را باید تفاوت گذاشت.

در گذشته یک چیز هم‌واره وزن اصلی هر کاری را تشکیل می‏داد که اون‌هم، صراحت و صداقت در حرف و عمل بود. هر کسی بهر آن‌چه باور داشت بپای آن می‏رفت و کم‌تر شاهد ریاکاری، کلاشی سیاسی و فریب‌کاری و حتی فساد مالی در درون یک تشکیلات کمونیستی بودیم. در دُورانی که جنبش مسیر بالایی را دارد طی می‏کنه ما کم‌تر – تاکید می‏کنم کم‌تر – با بی‌صداقتی مواجه‏ایم. بمحض این‌که مسیر عقب‏گرد را طی می‏نماید ما در آن هزاران گند و کثافت را با چشمان خود می‏بینیم که باور آن برای یکایک‏مان بسیار سنگین هستش.

در هر صورت بر این باورم که هر کسی بهر چیز و تفکر سیاسی اعتقاد دارد باید بدان عمل کند. مهم نیست که حزبی فکر می‏کند، سیاسی فکر می‏کند، نظامی کار است و غیره. همۀ کسانی که در چارچوبۀ اعتقادت‏شان – منظور اون‌هایی که در صف مردم‏اند – گام بر می‏دارند، من آن‌ها را بعنوان کمونیست مورد خطاب قرار می‏دهم. تعریف و یا ویژۀ کمونیست در انحصار یک سازمان و یا حزب نیست که بقیه می‏بایست از آن محروم باشند. رفیق عزیز امید است‏که توونسته باشم تا حدودی به خود موضوع بپردازم.

پُرسش:

فكر كنم با همون دقتی كه ازت انتظار داشتم به پای باز كردن اين بحث رفتی و نكته‌ای كه در اين بحث ات برجسته بود اينه كه خودت را هم به‌هرحال بخشی از شرايط موجود می‌دانی. بعبارتی صادقانه نشون ميدی انتقاداتی كه آلان و در گذشته بارها بيان كردی بنوعی” انتقاد از خود” هم است كه بدون اين‌كه بخواهم هندوانه‌ای زير بغل گذاشته باشم بايد بگم كه تحسين برانگيزه.

اون‌چيزی كه من از حرف‌هات برداشت مي‌كنم اينه كه تو كلا اين انحرافات را روی دو محور تحليل می‌كنی، اوّل بُحرانی است كه چپ در ايران و جهان با آن دست بگريبانه و دوّم اين‌كه اين اشخاص هستند كه بنوعی در خلاف جهت تكامل اين مبارزه گام برمی‌دارند. اما با اين ادعا كه ” اكثريت قريب به اتفاق عناصر چپ تشنه قدرت و مقام و منصب ” هستند كمی مشكل دارم. چون اصولا ما در موقعيتی نيستيم كه بتوونيم تصوير دُرستی از قدرت و مقام و منصب ارائه بديم. منصب در كجا؟ در جريانات و گروه‌های سياسی كه نه تنها فاقد كم‌ترين قدرت سياسی و اجرايی هستند، بلكه حتی از سوی مردم هم پذيرفته نشده‌اند. من اين داستان را می‌توانم ” بحران هويت” تعبير كنم. يعنی يكسری آدمی كه از يك گذشته شكست خُورده می‌آیند و برای تعريف مجدد خود در عوض ا‌ين‌كه راه گذشته را با نقدی تازه طی كنند اما با چسبيدن به اين و آن جريان شكست خُورده هستند بدنبال كسب هويت‌شان می‌گردند.

تو بارها روی مسئله” داخل و خارج از كشور” بودن تاكيدهای مهمی داشتی. سئوال من اينه كه اصولا اين خط‌كشی چقدر در پيشبرد اين جنبش موثره؟ يعنی صرف “در خارج از كشور بودن” به معنی تسليم شدن به شرايطه؟ تو فكر می‌كنی آيا ميشه در خارج از كشور بر تحولات داخل تاثير گذاشت يا خير؟ در ضمن ما يك تجربه تاريخی هم در دُوران انقلاب اكتبر داريم كه رهبران اصلی انقلاب در خارج از كشور بودند. اصولا تو چه تعريفی ميتونه از ” داخل و خارج ” داشته باشى؟

پاسُخ:

بگذارید یک نکته‏ای را برای روشن شدن هر چه بیشتر نظرات‏مان اضافه کنم و اون اینه که وقتی از مقام و منصب که کلمات مترداف‏اند صحبت می‏کنم، در حقیقت منظورم تلاش برای کسب مقام و منصب دولتی نیست، بلکه در همان بیرون از حکومت و در همان تشکیلات‏های خودی‏ست. هر یک از ماها در درون تشکلات خود، شاهد جاه‏طلبی‏های دردناکی بودیم که حقیقتاً کم‌تر با آرمان‏های کمونیستی هم‌خوانی داشت. خوانده‏ایم که کمونیست‏ها اساساً فعالیت‏های‏شان، برای کسب درجه، مقام و رتبه نیست. ولی دنیای واقعیت خلاف آنرا در مقابل‏مان گذاشت. دیدیم که انسان‏هایی هستند تعریف دگرگونه‏ای از فعالیت مبارزاتی و کمونیستی دارند. دنیای‏شان، دنیای فردی و خودمحوربینی‏ست. بی‌دلیل نیست که در مقابلِ هر مخالفی بدترین و زشت‏ترین روش‏ها را دارند بکار می‏گیرند و بیشتر دارند از اتوریته‏های تشکیلاتی سود می‏جویند. به‌هرحال مقصودم بر آن است‏که اتوریته تئوریک – سازمانی می‏بایست از دُرون و آن‌هم به‌طور واقعی بوجود بیآد و با بده و بستان‌های ناسالم و یا با حساب‏گری‏ها توأم نباشه. یعنی عضو و یا مرکزیت یک تشکیلات نمی‏بایست بمنظور حفظ و یا کسب موقعیت بالاتر از پرنسیب‏های خود عدول کنه تا بخواد به مقام و رتبه‏ای که فاقد ارزش‏های کمونیستی‏ست، برسه. ما هم‌چنان با چنین پدیده‏ای در درون جریانات روبرویم و همۀ حرف من اینه که کسب رتبه و مقام در یک جریان کمونیستی دارد بفروش می‏رسه و توسط بعضی‏ها هم داره خریداری می‏شه. خرید و فروش آن‌هم یعنی زیر پا گذاشتن اصول اولیۀ کمونیستی. فکر می‌کنم که کم نیستند چنین افراد و چنین کارکردها. به‌هرحال اگر از توضیح واژه‏ها – که طبعاً هر یک از آن‌ها از بار معینِ سیاسی‏ای پیروی می‏کنه – فاصله بگیریم منظورم اینه که فروش اعتقادات فردی برای حفظ و کسب موقعیتِ برتر، در دُرون نیروهای کمونیستی بسیار بالاست.

ببینید، درک‏های نادرستی توسط جریانات پیرامون فعالیت داخل و خارج از کشور وجود داره، که طبعاً بحث فعلی‏مان موشکافی یکایک نظرات موجود در درون آن‌ها نیست. امّا این‌که شناخت این دو عرصه می‏توونه در پیشبرد امر مبارزه موثر واقع بشه، طبعاً بله؛ چرا که بدون ارائۀ ارزیابی از موقعیت صحیح مکانیِ دو حوزه از مبارزه، و بدون توضیح دقیق هر یک از این‌ها و مهم‌تر از همه بدون بر شماری نقش تعیین کننده محیط‏ها بمنظور رها شدن از قید و بندها، از زمره اولویت‏های هر عنصر آزاده را تشکیل می‏ده. غفلت در این زمینه یعنی به انحراف کشاندن افکار عمومی و مضافاً این‌که داریم هم خودمونرا فریب می‌دیم و هم بر توهمات دامن می‏زنیم. می‏دونیم که شرایط و مکان زیستی، وظایف گوناگونی را در مقابل‏مان می‏گذاره. می‏دونیم که هر یک از از این‌ها از تعییناتی برخُوردار هستند که اون یکی از اون بدور هستش. بعبارت دقیق‏تر اولویت‏ها فرق خواهد کرد. بعنوان مثال ما در خارج از کشور نمی‏توونیم همان وظایفی را برای خود انتخاب بکینم که مثلاً در تهران و یا در کوه‏های ایران تعیین می‏کنیم. دو نوع وظیفه است و طبعاً دو نوع سازماندهی را طلب می‌کنه. بحث من اینه که باید به این تفاوت‏ها آگاه بُود و هر عنصر سیاسی و یا کمونیستی که قصد تأثیرگذاری – تاکید می‏کنم قصد تأثیرگذاری و نه حمایتی – بر روی جنبش‏های اعتراضی داره، می‏بایست بر اولویت‏های کاری و تأثیرگذار آشنا باشه. باید بدونه که مخاطبین‏اش چه کسان و یا چه طبقاتی هستند.

برای روشن کردن نظرم، لازم است تا به موضوعی اشاره کنم. ببینید اگر شما خود را بعنوان یک جریان انترناسیونالیستی که هیچ مرز، هویتِ زبانی و منطقه‏ای نمی‏شناسید، دارید توضیح می‌دهید که این تقسیم‏بندی‏های این چنینی هستش، یعنی داخل و خارج از کشور بی‌معنا خواهد بود. امّا وقتی که داریم خود را بعنوان کمونیست‏های ایرانی معرفی می‏کنیم و بیش از 90 درصد فعالیت‏ها و نگاه‏های‏مان به جامعۀ خودی‏ست، حالاً هر تمایلی که داشته باشیم، با انتخاب این نام و این وظیفه، در واقع مرزها را جدا کرده‏ایم. اگه نخواهم از بحث داخل و خارج از کشور خارج بشم، باید بگم که روشن کردن این حوزه‏های فعالیت طبعاً بی تأثیر نیست؛ چرا که دارید در درجۀ اوّل روشنگری می‏کنید و در درجۀ دوّم بعنوان یک کمونیست دارید از تداخلات جایگاه‏های مبارزاتی و نقش هر یک از آن‌ها را در پیشبرد امر انقلاب جلوگیری بعمل می‏آرید و بر اساس آنها دارید وظایف خود را تعیین می‌کنید. بعنوان نمونه مجبورم برای توضیح نظرم، به یک مثل فرضی روی بیآرم و اون اینه که شما یک سازمان کمونیستی را همین آلان بگذارید در ایران و تهران، طبعاً اولویت‏های فعالیتی‏اش همینی نیست که در خارج از کشور هست. این‌که فعالیت‏های موجود در خارج از کشور به‌هر میزان و بُعدی موثره، باید بگم که موثره ولی هیچ‌گونه پشتوانۀ عملی نداره. فکر می‏کنم که باید به میزان واژۀ موثری و تغییری، دقت بیشتر بشه. در این زمینه درک‏های متفاوتی وجود داره و طبعاً انتظارات متفاوتی را باید بوجود بی‏آره. یکی از دلائل آن‌ها تعریف واژگونه از مفاهیم می‏باشه که بدون تردید ناشی از دیدگاه‏های غلطی‏ست که بر جریانات و تشکلات گوناگون حاکم شده است.

مازاد بر این‌ها باید بگم که بطور کلی و بخودی خود صرف خارج بودن را به‌معنی تسلیم شدن نمی‏دونم. بلکه در بی‌ارتباطی آن‌ها، عدم دخالت‏گری‏های آن‌ها، بی‌سازمانی و بی‌عملی مفرط و دائمی آن‌ها می‏بینم. یعنی وقتی که جریانی در داخل اصلاً و ابداً حضور نداره و یا جریانی که حتی فاقد یک هسته منسجم تشکیلاتی که چه عرض کنم، حتی یک نفر را داخل نداره که برایش اخبار مبارزاتی را ارسال کنه و همه کاملاً و دربست وابسته به رسانه‏های دولتی‏اند، اینجاست که میگم، تسلیم وضع موجود شدند. اینجاست که میگم بی‌برنامه‏اند و خود را سپرده‏اند به دست حوادث و منتظر هستند تا تقی به توقی بخُوره تا بگند ما عامل این “انفجارات و سر و صداها” بودیم. این بی‌وظیفه‏گی محض را می‏گذارم تسلیم شدن. حقیقت‏اش واژۀ برارزنده‌تری را سراغ ندارم، بگم. در ضمن این واژه را من اختراع نکردم بلکه ناشی از حقایق و انتخابِ راه‏هایی‏ست که داریم میریم. بحث من تخریبی و یا بی‌ارزش جلوه دادن این کارها نیست بلکه ارزش گذاری واقعی به میزان کارهاست. از یک‏طرف نباید اغراق کرد و از طرف‌دیگر هم نباید ارزش همین مقدار کار را ناچیز و بی چیز دید. تأثیرات لحظه‏ای داره ولی درمان کننده نیست. من فکر می‏کنم که کمونیست‏ها، میان بد و بدتر به سراغ بد نمیرند بلکه بدنبال خوب‏اند. کمونیست‏ها بدنبال داروهای مسکن نمی‏گردنند بلکه هدف‏شان درمان ریشه‏ای‏ست. اینجاست که میگم باید برای درمان ریشه‏ای می‏بایست بدنبال کارهای ریشه‏ای رفت. به‌هرحال فکر می‏کنم که فعالیت نیروها و افراد در خارج از کشور بدون دخالت‏گری‏های مستقیم و عملی، جوابگوی هزاران درد و مشکلات مردم نخواهد بود.

نکته دیگر این‌که، این درسته که ما با تجارب دیگر کمونیست‏هایی که در شرایط فعلی کمونیست‏های ایرانی قرار گرفته‏اند را در دست داریم؛ ولی باید دید که این تجربه‏ها بر روی یک خط نیست، واقعاً که مال ما بسیار طولانی شده و آن‌هم بدون کم‌ترین ارتباط و دخالت‏گری‏ها و مضافاً این‌که هیچ‌گونه چشم‏اندازی برای رفع این مشکل و وصل شدن وجود نداره. در برنامۀ هیچ‌یک از سازمان‌ها بجز اغراق چیزی دیگری نمی‏بینیم. هیچ نمودی در دست نیست. همش وعده وعید است. همان‌گونه که قبلاً گفتم فاقد حتی یک فردِ تشکیلاتی در داخل‏اند. خب در چنین وضعیتی چه تصویری را می‏توان ارائه داد که خوشایند اون‌هایی باشه که فکر می‏کنند، سازمان و یا حزب ایرانی‏اند که می‏خواهند بر مبارزات توده‏ها و طبقۀ کارگر تأثیر بگذارند، و یا این‌که می‏خواهند اون‌ها را در هسته‏های شهری – روستائی مسلح کنند. بنابراین وقتی‌که خود را بعنوان کمونیست و یا جریانی ایرانی تعریف می‏کنی، می‏بایست خط تقدم فعالیت خود را در عمل به مردم و دیگرون نشون بدهی و بگی که کدام جبهه‏ات اصلیه، و کدام پشت جبهه است و خارج از کشور در این مفوله در کدوم جبهه قرار می‌گیره. به‌غیر از این باید جای جایگاه، موقعیت و فرم‏های سازمانی را جابجا کنی.

پُرسش:

رفيق شباهنگ، قصد دارم كمی وارد جزييات اين بحث بشيم و با يكسری مثال‌های مملوس آن را باز كنيم. قطعا اگر مثالی ميارم فقط بخاطر پرداختن به جزئيات است و نه هيچِ قصد و غرض پنهان ديگری….. اينطور شروع می‌كنيم كه تو تابحال يك نقد درست از وضعيت تشكل ها ارائه دادی. روی اشخاص هم كه امروزه منفردين شناخته می‌شوند كم و بيش بحث كردی. حالا می‌خواهم بدونم در ميان منفردين كه نقاط اشتراك‌شان بسيار زياد است. مثلاً مانند خودت و رفقايی كه دوره‌ای با يكديگر بوديد و امروز با تشكل‌های‌تان نيستيد، چه مانعی براي جلوگيری از يك كار مشترك وجود داره؟ قطعا امروز بسياری از رفقاي چريك و يا گرايشات آن وجود دارند كه كماكان خود را متعلق به آن سنت می‌دانند و به همان آرمان‌ها وفادار، اين‌ها چرا سعی نمی‌كنند حداقل با يكديگر گفتگو داشته باشند؟ حالا تشكيلات ساختن باشد برای بعد، اما می‌بينيم حتی منسجما روی يك موضوعی كه همه با هم در آن مشترك هستند هم در كنار يكديگر قرار نمی‌گيرند. چرا؟ علتش از نظر تو در چيست؟منظورم سازمان‌های موجود بنام چريك‌ها نيست، بلكه رفقايی كه خارج از آن تشكيلات‌ها هستند.

پاسُخ:

حقیقتاً که سئوال بسیار جالبی را طرح کرده‏اید و هم‌واره از زمره دغدغه‏ی‏های فکری منه. قبل از هر چیز باید بگم که افرادی‌که از این خط و تئوری دارند منفرداً دفاع می‏کنند بسیار محدودند، و محدودتر از آن این‌که در عرصۀ نظری و آن‌هم در خارج از کشور دارند کم‌ترین عکس‏العمل‏ها رو نسبت به دیگر افراد نشون می‏دهند. اگر چه باید به این واقعیت هم اشاره بشه که میانِ خودِ ما هم، ارزیابی‏های متفاوتی بر سر درک از تئوری مبارزه مسلحانه، انطباق آن با شرایط فعلی، انتخابِ نوع کاری در خارج از کشور و غیره وجود داره که بنظر من علی‌رغم وجود چنین نظرگاه‏هایی نباید و نمی‏بایست مانع‏ی انجام هر کار مشترک در هر سطح و میزانی بشه. به‌هرحال اگر بخواهم به همین نیرو محدود و اندک بپردازم، متأسفانه باید بگم که هر کی داره ساز خودشو می‏زنه. قبلاً یک ضوابط و مقررات جمعی و یک اتوریتۀ تشکیلاتی درست و یا غلط‏اش رو کار ندارم بوده، و همون باعث اون می‏شده تا افراد رو کنار هم بزاره و هر کی به یک حوزه‏ای از کار رو بچسبه و اونو به پیش ببره. ولی آلان که اون تشکیلات و اون اتوریته وجود نداره، طبتعتاً مشکلات بیشتری در مقابل همه قرار میگیره. بزارید صادقانه بهتون بگم که هر یک از ماها، خودمون رو، یه تشکیلات می‌دونیم و هیچ اتوریته‏ای را نمی‏پذیریم. باز هم میگم که باشه این به خودی خود نمیتوونه ایرادی داشته باشه، نه این‌که درست باشه، بلکه هم‌واره میگم که البته این گفتۀ یکی از رفقای عزیزم هستش، که بنطر من هم درسته اینه که. میگه: “هر کی هر کاری رو که فکر میکنه درسته باید انجام بده؛ یعنی در واقع انجام ندادنش بدتر از انجام دادنش هسته” [از بیژن هیرمن‌پور]. بر اساس چنین حقیقتی من هم فکر می‏کنم که در سیاست نباید فقط بعنوان انسان مصرفی بود و هیچ‌گونه تولیدی نداشت. اینکار رو اصلاً و ابداً نمی‏توونم بپذیریم. فکر می‏کنم این شیوۀ کاری رو هیچ عنصر سیاسی نمی‏توونه قبول بکنه، متأسفانه باید بگم که بکارگیری این متد، مختص نیروهای این خط و اون خط نیست، بلکه به درجه و میزانِ متفاوتی گریبان همۀ گرایشات رو گرفته.

و امّا تا آنجائی‏که به این خط و خطوط بر می‏گرده، بحث همیشگی من اینه که مهم نیست چه کسی برداشتِ دُرست مثلاً از فلان تئوری داره، و یا داره اون تئوری را بدُرست و یا بنادُرست به دنیای بیرونی معرفی می‏کنه، بلکه فکر می‏کنم که بحث و سئوال خودتان هم هست، جنبۀ عملی قضیه و رفتن و پرداختن بر سر موضوعات متفاوت به شکل سالم و سازنده و بدون فحاشی، توهین و ترور شخصیت هستش، که مد نظر من هم هستش. من شخصاً در این عرصه یعنی در پرداختن به موضوعات مختلف بر سر مبانی مشی و تئوری مبارزۀ مسلحانه با افرادی‌که سال‏ها در کنار هم بوده‏ایم هیچ‌گونه مخالفتی ندارم. اینرا به بعضاً رفقا هم اعلام کرده‏ام و هم‏چنان بر این نظرم و حاضرم که نه شفاهاً بل کتباً و بطور علنی بدان‌ها بپردازم تا زمینه‏ای بشه برای کارهای مشترک، و هم همه بدونند، که در درون‏مون چه برداشت‏هایی بر سر پیشبرد کار مبارزاتی و درک از تئوری مبارزۀ مسلحانه وجود داره. حال این‏کار می‏خواهد بصورت نشریه، وبلاگ و یا در گوشه‏ای از سایت‏ها اختصاص داده بشه رو باید شروع کنیم. هر یک از ماها بحث کنیم و جواب بگیریم. هدف باید به سمت اشتراک و کار جمعی باشه، این آیده‏ال‏ترین شه، حداقل‏اش هم جدل تئوریک – سیاسیه. باید گذاشت در معرض قضاوت دیگران و از یک بُعدی مسئله و از مخفی کردن اختلافات و از پرداختن بدان‌ها واهمه‏ای نداشته باشیم. فکر می‏کنم این هم به نفع جنبشه و هم کمکی می‏کنه به این خط و خطوط. به‌هرحال ما هم یعنی در درون نیروهایی که به این نظر حُسن نیت دارند، با مشکلات متفاوت و نظراتی هم‌چون اولویت‏های کاری، توان، بی‌ارزش قلمداد کردن کارها و غیره که در خارج از کشور داره صورت می‌گیرد، مثل هر خط و خطوط دیگری مواجه‏ایم.

البته که باید در ادامه و در همین جا اضافه کنم که لازمه هر کار مشترکی به‌هر میزان و در هر حدی مستلزم کنار گذاشتن آن ذهنیت‏های سابق نسبت به هم هستش. فکر می‌کنم که در شرایط جدید منظور در دُورانی که داریم منفرداً کار می‏کنیم و قصد کار بیش از یک نفره را کرده‏ایم، می‏بایست عملاً اون ذهنیت‏های سابق رو نسبت بهم کنار بگذاریم و با ذهیت جدیدی به‌میدان بیائیم و از کدورت‏های گذشته فاصله بگیریم؛ چرا که فکر می‏کنم هر یک از ماها، چنان‏چه بخواهیم از دریچۀ سابق به هم، که مملو از تنش‏ها و رفتارهای بعضاً آزار دهنده بُوده شروع کنیم، بجرأت میتوونم بگم که هر چقدر هم که نیت پاک داشته باشیم، ناموفق خواهیم بُود و داریم بر حداقل روابط باقی مانده و دوستی‏ها، خط قرمز می‏کشیدیم. بنابراین نه تنها روابط سیاسی – دوستی ترک برداشته شده را بازسازی‏اش نخواهیم کرد بلکه کاملاً خُردش هم خواهیم کرد.

به‌هرحال فارغ از همۀ این‌ها که بعنوان واقعیت داره در درون هر جمعی عمل می‏کنه، باید بگم تا آنجائی‏که بخود من بر می‏گرده، در پایه‏ریزی کار مشترک و هم‏چنین بحث با رفقای گذشتۀ خود – منظور افراد و یا تجمعاتی که از چفخا جدا شده‏اند – بصورت کتبی به‌هر میزانی نه تنها هیچ‌گونه مخالفت و مشکلی ندارم بلکه هم‌واره تاکیدم بر آن بُوده و است که می‏توان از حداقل‏ها – حتی از وحدت در عرصۀ سیاسی – شروع کرد و از انجام کار فردی بدر آمد؛ چرا که عمیقاً اعتقاد دارم که کار فردی، آن ارزش لازمه را نداره، و آن ثمربخشی را ببار نخواهد آورد. کار بیش از یک نفره، به هر تعداد و کمیتی با ارزش‏تر و صحیح‏تره. اینرا من فقط نیستم که دارم میگم. خود شما بارها و بارها به این مسئله اشاره داشته‏اید. مهم‌تر از آن این‏که ایدئولوژی مارکسیست – لنینیستی داره متد کار جمعی رو به پیروانش و به همۀ ماها توصیه می‏کنه.

پُرسش:

من فکر می‌کنم وقتی از پیشاهنگ صحبت می‌کنیم فقط در عرصه مبارزه منظورمان نیست.بلکه اصولا داریم از یک واژه با بار سیاسی مشخصی صحبت می‌کنیم که در هر عرصه‌ای کارکرد داره. مثلا پیشاهنگ حتی در عرصه ایجاد تشکل هم نقش درستش را عمل می‌کنه. حالا این‌که خصلت‌های خُرده‌بورژوایی چنان در درون ما ریشه دوانده که جرات پیشنهاد دادن را از ترس “نه” شنیدن و یا به اصطلاح سنگ روی یخ شدن از ما سلب شده یک چیز دیگری‌ست. ولی واقعا چه عامل شخصی سب میشه که این رفقا خودشان تک تک به این ضرورت نرسند که بالاخره یکنفر باید در این راه پیش‌قدم بشه؟ علتش در چیه؟ در ترس از شکست تازه؟ در این‌که نیامده متلاشی بشند؟ از این‌که وارد یک مسیر ناشناخته و پرپیچ و خم بشند؟ از این‌که شاید نتوانند تا آخر پای حرف‌شان بایستند؟ و یا این‌که کلا شرایط برای چنین تلاشی میا نیست؟………

سئوال دیگری که دوست دارم ازت بپرسم اینه که نظرت را در مورد تلاش‌های این‌چنینی که گاهی اخبارش را می‌شنویم بدانم. همان‌هایی که اکثر در سطح اینترنت و پالتاک با یک فراخوان میان یکسری اسامی آشنا شروع میشه ومعمولا بسرعت هم فراموش می‌شوند.

پاسُخ:

دقیقاً شما دارید درست میگید که پیشاهنگ می‏بایست رفتار و کردارش رو در تمام زمینه‏ها نشون بده. ولی شما دارید از پیشاهنگ حقیقی صحبت می‏کنید و نه از پیشاهنگ ادعایی. اگه جنبش پیشاهنگ داشت، وضع مون به این جاها نمی‏کشید. یعنی در واقع کس و یا کسانی نیستند تا هم در رفتار و هم در کردار، روش‏ها و متدهای سازنده و بی‌حساب و کتابی را در مقابل خودش بزارند. اشکال کار اتفاقاً در همین هستش. راستش را بخواهید دلیلش رو باید هر کسی خودش بده، ولی اگه نظر فردی منو بخواهید که طبعاً شاید خوشآیند خیلی‏ها هم نباشه اینه که، افراد هم علی‌رغم انتقادات‏شان به تشکیلاتی که بدان تعلق داشتند هنوز دارند خودشون رو، در نقد سازمان گذشتۀ‏‏شون تعریف می‏کنند و بر این اساس دارند بخودشون هویت می‏دهند. در حالی‌که فکر می‏کنم که اگه یک طرف تشکیلات بوده، طرف دیگه‏اش هم ما بودیم. بنابراین باید بگیم بی‌تأثیر از بروز چنین وضعیتی نیستیم، حداقل سهم خودمون رو هر چقدر هم که هستش باید اعلام بکنیم و یا جمعبند اونو، برای خودمون داشته باشیم. روزها و سال‌ها دیگران را سرزنش کردن و خودمون رو ندیدن، یکی از راحت‏ترین و غیر مسئولانه‏ترین چیزیه که ما امروزه شاهدش هستیم. در حقیقت اینو میخوام بگم که ما با نقد رفتاری و کرداری افراد و خودی‏ها، کمتر مواجه‏ایم. شما وقتی سیاست و مناسباتی را به صلابه می‏کشید و اون‌ها رو نادُرست می‏دونید، منطق بعدی‏اش باید این باشه که خودت ادامه دهنده و یا مبلغ اون‌ها نباشی. ولی در عالم واقعی که این‌جوری نیست. وقتی کارکرد دیگری را زیر سئوال می‏بری لازمه‏اش اینه که هموون راهی رو نری که بهش ایراد داشتی. یعنی باید راه دُرسته رو در مقابل خودت بزاری و در جهت اون گام برداری. بحث اصلاً این نیست که دست افراد رو از انتقاد کردن ببندی، بلکه هدف اینه که هر کسی فکر می‌کنه فلان ایده غلط هستش باید به سهم خودش ایده‏های صحیح و باورهای درونی‏ خودشو تبلیغ بکنه.

اضافه بر اون فکر می‏کنم نمی‌شه که بگی هم‌واره من دارم دُرست میگم. هم، اون موقعی که در تشکیلات و تشکیلات‏ها بودی و هم آلان که نظر مستقل داری و حتی حاضر به تقسیم اون با دیگران نیستی. مگه به‌غیر از اینه که باید ایدۀ صحیح را جمعی‏ترش کرد؟ مگه به‌غیر از اینه برای جمعی شدن هر ایده‏ای می‏بایست اون ایده رو در معرض دیگران قرار بدی و رویش بکوبی. در عالم کاسبی هم، برای فروش هر چه بیش‌تر جنس‏ات، لازمه‏اش اینه که رویش تبلیغ بکنی. امیدوارم که تدبیر بد نشه از این حرف من و این‌گونه مورد قضاوت قرار نگیرم که دارم “بازاری” فکر می‏کنم. هدف اینه که وظیفۀ هر کسی است‌که ایده‏های خودشو و اون‌هم با بکارگیری روش‏های سالم و سازنده جمعی و جمعی‏تر بکنه. به‌غیر از این راه دیگه‏ای به ذهنم نمی‏رسه. اگه کسی راهِ، مناسب‏تری رو برای جمعی‏تر کردن ایده‏های خودش، به‌غیر از اون راه‏های که حالا تکراریه، خسته کننده هست داره بگه تا بقیه بتوونند ازش استفاده کنند.

منظور از این حرف اینه که افرادی‌که از تشکیلات‏های‏شان جدا شدند – و از جمله شامل خط و خطوط خودمون هم می‌شه – نقدهای بسیار سنگینی رو به تشکیلات‏های خودشون دارند و بر همین اساس هم و هر کی بنابه دلائل خودش بیرون اومده، – که بدون شک من هم تافته‏ای جدا بافته از آن مجموعه نیستم – پس در درجه اوّل باید قدم‏های اولیه تغییر را در درون خودمون نشون بدیم. این قدم‏های اولیه رو باید در کارکردها دید. در برخورد با دیگرون باید نشون داد. باید بهش عینیت بخشید. در خفا نمی‌شه دُرستی رو بمردم نشون داد. در حقیقت وقتی گذشتۀ خودتو به صلابه می‏کشی، یعنی به ردش می‏رسی – دارم از زاویه کمونیستی‌اش می‌گم – بنابراین بایستی در حرکت‏های بعدی به خاموشی ختم نشه و یا به بی‌تحرکی و بی‌روحی منجر نگرده. اگه به چنین دردی دچار بشیم، اون‌وقت یک جای کار ایراد داره و صادقانه باید بگم که اون دیگه و بی رو در باسی بخودمون بر می‌گرده. من این رو در مورد یک جوون 20 و یا 21 ساله نمی‌گم، راجع به اونی‌که جوونی‏اش رو گذاشته و هم‌چنان داره به سیاست فکر می‌کنه و مهم‌تر از آن این‌که نقدشو نسبت به بقیه داره می‌گم.

بنابراین وقتی ما شاهد چنین رفتارهایی در درون نیستیم فقط یک نتیجه میشه ازش گرفت که ما هم با خودمون تسویه‌حساب‏های جدی نکردیم و داریم از خودمون تصویر غیر واقعی ارائه می‏دیم. من یکی از علت عدم پیشرفت کارها و یا متلاشی شدن هر جمعی رو که قصد داره یک کاری رو شروع بکنه، در همین قضیه می‏بینم. من اونور قضیه رو یعنی با تشکیلات‏ها و اعضای‏شان کاری ندارم، چون بحث ما آلان اون‌ها نیستند. چرا که اون‌ها می‌گند کار ما دُرست بوده و این ما نبودیم که اشتباه حرکت کردیم بلکه همه‌چی رو می‏اندازند به گردن شرایط و غیر مسئولانه‏تر از آن این‌که، دارند می‌گند که “مبارزه طبقاتی”‏ست و در این گیرو دار بعضی‏ها میآیند و بعضی می‏رند. این یعنی ندیدن نقش خود در بروز چنین وضعیتی؛ این یعنی نشاختن جایگاه و موقعیت تشکیلات انقلابی به‌عنوان جهت دهندۀ افراد و رفع هر گونه مشکلات و معضلات جنبش.

اگر چه باید به این هم اشاره بشه که شرایط در بروز چنین وضعیتی بی‌تأثیر نیست، ولی فکر می‏کنم که نقش تعیین کننده نداره. چرا که کمونیست‏ها اومدند تا این وضع دردناک و نابسامان رو تغییر بدهند. اگه شرایط باب میل سیاسی و زیستی انسان‌های محروم به پیش بره، دیگه نیازی به وجود کمونیست‏ها نیست. بنابراین، این وظیفه کمونیست‏ها هست تا این شرایط رو تغییر بدهند. تغییر اون‌هم بدون دخالت‏گری‏های من و شما و دیگران، واقعاً ناممکنه. برای تغییر اون‌هم، مستلزم اینه که در درون خودمون روش‏های صحیح رو انتخاب کنیم و بدون کم‌ترین چشم‏داشت‏ها و منمیت‏ها، زمینه‏های تغییر رو فراهم بکنیم. خود شرایط هم بخودی خود و بدون تلاش و پیگیری انسان‌های کمونیست و آزاده تغییر نخواهد کرد. کسی هم از آسمون نازل نخواهد شد تا این وضعیت رو درش تغییری بوجود بیآره. این خودمون و یکایک ‏ماها هستیم که باید تلاش بکینم تا فضای مُرده و سکون کنونی رو، به فضای زنده و متحرک تبدیل‏اش کنیم.

مازاد بر این‌ها اگه نظر منو راجع به پالتاک و ابزارهای این‌چینی که سرمایه در اختیار همۀ ماها گذاشته بخواهید، مثبت نیست. چرا میگم مثبت نیست، نه اینکه اصلاً و ابداً نباید از این ابزارها استفاده بشه، بلکه هدف اصلی باید روشن کردن حدود و جایگاه این ابزار در پیشبرد امر انقلاب باشه. فکر می‏کنم که نباید انتظار اینرا داشت که پالتاک و فراخوان‏های متفاوت، ابزارهای‏ست تأثیرگذار، سازنده و بسیج کننده و یا ابزارهای است سازمانده و می‌شه باهش انقلابی را، براه انداخت. اگه از بحث امنیتی این ابزار یعنی پالتاک هم بخواهیم آگاهانه خارج بشیم که با اجازۀ شما کاملاً کنترل شده است و شنیده‏ایم که افرادیکه در صدد بودند تا ارتباط و فعالیت‏های عملی خودشون با استفاده از این ابزار سر و سامان بدهند، چگونه قبل از انجام هر عمل شون لو رفته‏اند. اگه باز هم این رو بزاریم کنار، می‏بینیم که نه تنها نمیشه باهش کار جدی رو سازمان داد، حتی نمیشه یک بحث دو نفره و یا چند نفره رو بدون قطع و وصل شدن‏های ممتد و مشکلات متفاوت به پیش برد. بنابراین فکر می‏کنم که چسبیدن به این ابزار برای انجام کارهای جدی اشتباه محض است. بنظر من این ابزار مُخل ارتباط انسان‌ها با همدیگه هم هستش. انسان‌ها رو داره از محیط خودش بدور می‏کنه. بنابراین ابزاری که چنین هدف‌مندی رو داره تعقیب می‌کنه و داره فاصله آدم‌ها رو بیشتر می‏کنه، یعنی ابزاری که چیزی جز در خود بودن رو تبلیغ نمی‏کنه، معلومه که نمی‏توونه، ابزار مفیدی تلقی بشه و جمع پراکندۀ کمونیست‏ها رو جمع‏تر بکنه؛ اصلاً خاصیت‏اش در پراکنده کردن هر چه بیش‌تر انسان‌هاست؛ چرا که وظیفه‏اش توسط سرمایه‏داران این‌گونه‏ تعریف شده و مثل ده‏ها چیز دیگه، صاحبان آن، خط دهندۀ آنند و اون‌ها هستند که دارند همه انسان‌ها را کنترل می‏کنند و دارند آدم‌ها رو به راه تعیین شدۀ خودشون هدایت می‏کنند. برای نمونه به میزان جلسات برگزار شدۀ سالانه پالتاکی، نگاه کنید. اصلاً و ابداً قابل شمارش نیست.

در کنار آن یک نگاهی هم به اینور بی‏اندازید و ببینید که ما چند تا جلساتی داشته‏ایم که توونسته آدم‌ها رو زیر یک سقف به‌هر میزان و تعدادی گرد هم بیآره. واقعاً ناچیزه. حتی سازمان‌ها و تشکیلا‏ت‌ها دارند مناسبت‏های تاریخی و سال‌گردِ بنیان‌گذاری سازمانشون رو از طریق این ابزار گرامی می‏دارند و روحِ زنده بُودن یک مراسم رو دارند، ازش می‏گیرند. اینجاست که باید گفت استفاده از آسان‏ترین راه همیشه و در هر موردی بهترین راه نیست. حداقل در مورد استفاده از این ابزار می‌شه گفت که بدترین و مخرب‏ترین روش‏ برای انجام کار انقلابیه. تنها مزایایش فقط اینه که یکی بیآد و اون‌هم با هزار مشکلات که “آقا و یا خانم” صدای مرا دارید و با قطع و صل شدن‏های زیاد، نظرش رو اعلام بکنه و بره و سر آخر یک گزارشی رو تهیه بکنه که 200 الی 300 نفر به اطاق‏مون اومدند و اونو به‌عنوان یک کار مثبت و تأثیرگذار تلقی بکنه و تصورش بر این باشه که داره، پوزۀ دشمن رو بخاک می‏ماله و بقول خودش داره، در میان خودی‏هاش کار روشنگری می‌کنه. یا اینکه بیآد بگه که نمی‏دونم بمحض این‌که اسم من تو صفحه پالتاک اومده، دشمن “ویروس”هاشو براه انداخته و یا این‌که یکی از “شاهکار”های ادمین رو در این بدونه که بموقع توونسته در مقابل “ویروس”ها عکس‏العمل نشون بده و یا اون‌ها رو “بانس”اش بکنه. خب به این نگاه‏ها و نتیجه‏گیری‏ها چی می‌شه گفت؟ به‌غیر از اینه که عملاً دارند این ابزار رو به‌عنوان یکی از ابزارهای تأثیرگذار و روشنگر توضیح می‏دهند.

به‌هرحال جدا از این‌که چه تفکرات و یا ارزیابی‏های متفاوتی نسبت به این ابزار وجوده داره، من فکر می‌کنم که ابزاری که نتوونه رابطۀ تو رو با با مردم برقرار بکنه و حتی مانع‏ی ارتباط زنده و گفتمان حداقل سیاسی خودت با تعدادی دیگر از آدم‌ها بشه، معلومه که مضره و معلومه سرمایه ازش راضیه که توونسته مخالفین خودشو گوشه گیر بکنه و از عرصۀ بیرونی و عملی باز بداره. خلاصه فراخوان‏های پالتاکی و تلاش‏های این‌چنینی برای انجام کار جمعی‏تر کاملاً بی‌خاصیته و چیزی جز ایجاد سر و صدا بمنظور مشغولیات مرحله‏ای نباید بحساش آورد. بنابه این دلائل، فکر می‏کنم که بیش از اندازه و بمانند هر کاری دیگه‏ای دارند نسبت به این ابزار سرمایه‏گذاری و اغراق می‏کنند؛ بیش از اندازه بهش دل بستند و بیش از اندازه در توهم‏اند و فکر می‏کنند که با این ابزارها و روش‏ها میشه دشمن رو از انجام کارهای غیر انسانی‏اش باز داشت.

مه 20200

اردیبهشت 1401

ادامه دارد

  • * سه گفتگو در تاریخ دسامبر 2008 توسط رفیق سربلند “گردانندۀ سایت منو و پالتاک” پیرامون موارد متفاوت صورت گرفته است. از آن‌جاکه من‌حیث‌المجموع محتوای آن‌ها [از سوی من] معتبر است، به‌همین دلیل قصدِ انتشار مجدد آن‌ها (در سه قسمت) کردم. باشد هم توجۀ تازه‌تری بدان‌ها و هم یادی ار رفیق سربلند شود. امید که هم‌واره سلامت و سربلند باشد