دسته: مطالب رسیده

درنفی اعدام و ترورحکومت اسلامی

صبحگاه  روز سه شنبه هفته گذشته، اعدام دستکم ۴ زندانی در زندان دستگرد اصفهان به اجرا درآمد. خبر اعدام این زندانیان برغم گذشت چند روز از زمان اجرا، هنوز توسط منابع رسمی و رسانه‌های حکومتی منتشر نشده است. همچنین به گزارش کانون حقوق بشری “نه به زندان – نه به اعدام”  آمار زندانیان اعدام شده، بیش از این است. با احتساب اجرای حکم اعدام این زندانیان در زندان دستگرد اصفهان، از ابتدای سال ۱۴۰۰ تا کنون دستکم ۱۸۳نفر اعدام شده اند. همچنین براساس گزارش  این کانون ، آمار اعدامها از اکتبر ۲۰۲۰ تا اکتبر ۲۰۲۱ میلادی دستکم ۳۱۴ مورد بوده است که از این تعداد ۱۳ زندانی سیاسی و ۶ “کودک_مجرم” ، در ۲۵ استان ایران در زندانها به ثبت رسیده است. ایران بە نسبت جمعیت رتبە اول در اعدام را در سراسر جهان دارد.

همچنین سیزدهمین گزارش سالانەسازمان حقوق بشر ایرانکه یک نهاد غیر دولتی بین المللی است، حاکی است که رژیم جمهوری اسلامی در سال ٢٠٢٠ میلادی دستکم ۲۶۷ نفر را اعدام کردە است. این گزارش نشان میدهد که در کنار محکومین جرائم عادی، اعدام زندانیان سیاسی از جملە اعدام دستگیر شدگان نارضایتی های مردمی، اعدام فعالین اقلیتهای ملی و مذهبی، روزنامهنگاران و مخالفین رژیم بە بهانە های واهی و ساختە شدە توسط نهادهای اطلاعاتی و امنیتی، بدون وقفه ادامه داشته است.

در میان اسامی اعدامها، کودکانی وجود دارند کە در زمان ارتکاب جرم سن آنان کمتر از ١٨ سال بودە است. در میان تمام کشورهائی کە احکام ظالمانە اعدام در آنها هنوز وجود دارد، جمهوری اسلامی تنها حکومتی بودە کە در سال گذشتە اعدامکودکان مجرمرا انجام دادە است . بە گفتەسازمان عفو بین المللاز سال ۱۹۹۰ تا سال ٢٠١٨، مجموعآ ۱۳۸ مورد اعدامکودک مجرمدر سراسر جهان ثبت شدە است. از این ۱۳۸ مورد، ۹۳ حکم اعدامکودکان مجرمدر ایران اجرا شده است. طبق گزارش این سازمان، ایران بزرگترین مجری اعدامکودک مجرمدر ۳۰ سال گذشته بوده است.

اعدام در ایران همزاد با جمهوری اسلامی متولد شد. این رژیم مجازات اعدام را بعنوان خشونتی آگاهانه و سازمانیافته دولتی برای نابودی مخالفین سیاسی، ناراضیان اجتماعی و قربانیان همین نطام ظالمانه سرمایه داری بکار گرفته است. مجازات اعدام از همان آغاز به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی تاکنون یکی از پایه های حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی برای مرعوب کردن مردم بوده است. این جنایت ابتدا با اعدام سران رژیم سلطنتی کە بازداشت و در زندانهای رژیم اسلامی تازە بە قدرت رسیدە محبوس بودند، آغاز شد، اما بلافاصلە بە اعدام مبارزین و مخالفین رژیم بە وسعت ایران گسترش یافت. بازداشت مجدد و سپس اعدام دهها چهرە برجستە زندانی در زندانهای ساواک کە بە همت قیام مردم آزاد شدە بودند، از بهار سال ١٣٥٨ آغاز گردید. اعدام مبارزین و رهبران مردم ترکمن صحرا در جریان اعتراضات بهار ١٣٥٨، اعدام فرزندان دلیر مردم کردستان بعد از فرمان جهاد خمینی در ٢٨مرداد در شهرهای مختلف استانهای کرمانشاە، کردستان و آذربایجان غربی، توسط خلخالی جلاد و با حکم حکومتی و شرعی خمینی، اعدام زنان، دانشجویان، کارگران و روشنفکران متعهد و معترض بە نظام اسلامی در گوشە و کنار ایران، کارنامە فاشیسم اسلامی تازە بە قدرت رسیدە در ایران است.

واقعیت این است کە سران جمهوری اسلامی در طول ٤٢ سال حاکمیت سرکوبگرانە خود از مجازات دولتی مرگ برای ایجاد ترس و هراس‌افکنی در میان مردم استفاده کردەاند، تا قدرت مطلقە خود را حفظ کنند. اما با همه اینها آتش زیر خاکستر تنفر مردم از رژیم سرکوبگر طی این سالها خاموشی نداشت و شعله های مبارزه و مقاومت از هر سو زبانه کشید.

در شرایط پر تحول کنونی جامعە ایران کە جنبش های اعتراضی و مردمی ، جنبش کارگری و جنبش متحد و سراسری معلمین از هر سو رژیم را در تنگنا قرار دادە ، ماشین شکنجه، زندان و اعدام رژیم در تقابل با مردم ناراضی و حق طلب دور بر داشتە است . با رئیس جمهور شدن رئیسی ملقب بە  ایت اللە قاتل  کە جزو ٣ تن ازبازوان امامدر قتل عام زندانیان سیاسی دهە شصت، بویژە تابستان ١٣٦٧ بود،  ماشین ترور و اعدام جمهوری اسلامی چە در داخل کشور و چە در بیرون از مرزهای ایران بار دیگر سرعت گرفتە است. جنبش ضد اعدام میتواند و توان و ظرفیت آنرا دارد کە ماشین جنایت و اعدام فاشیسم اسلامی حاکم بر ایران را متوقف کند. این امر تنها با مبارزات تودەای در ابعاد گستردە محلی و سراسری برای لغو حکم اعدام، و شعارآزادی زندانیان سیاسیبعنوان خواست و مطالبە هر حرکت و اعتراض تودەای در داخل کشور و افشا و بە دادگاە کشاندن قاتلین و سرکوبگران مردم ایران در خارج کشور، امکان پذیر و شدنی است.

در توضیح و توجیە حکم اعدام توسط حاکمان و مدافعین این جنایت دولتی و سازمانیافتە ، در تقابل و افشای دروغاصلاع جامعەو جلوگیری ازرشد جرم و جنایتتوسط اعدام ، مقالە ارزشمند و همە جانبەکارل مارکسرهبر انقلابی و نظریە پرداز جهانی طبقە کارگر، بسیار گویا ، شیوا ، همە جانبە ، کوبندە و افشاگر است . خواندن آنرا بە دوستان این نوشتە  توصیە میکنم .

حسن رحمانپناە

١٦ اکتبر ٢٠٢١

در نفی اعدام

کارل مارکس

مجازات عموماً به عنوان وسیلهای برای اصلاح و یا ارعاب دیگران تعریف شده است. اما شما چه حقی دارید که مرا جهت اصلاح و یا ارعاب دیگران تنبیه کنید. علاوه بر این، تاریخ و چیزی به نام آمار موجود است که با ارائه کاملترین شواهد ثابت میکنند از زمانقابیل، دنیا به وسیله مجازات نه مرعوب شده و نه اصلاح. درست برعکس. از نظر حقوق انتزاعی تنها یک تئوری مجازات وجود دارد که شأن انسان را به صورت تجریدی به رسمیت میشناسد، و آن تئوری کانت است.

این را به خصوص در فرمولبندی خشکی که هگل به آن داده میتوان دید. هگل میگوید: «مجازات حق مجرم است. این عملی ناشی از اراده خود وی میباشد. مجرم تجاوز به حق را به عنوان حق خود اعلام میکند. جرم او نفی حق است. مجازات نفی این نفی است و در نتیجه تأئید حقی است که مجرم خود، آن را مورد پشتیبانی قرار داده و بر خویشتن تحمیل نموده است»_(هگلفلسفه حق)

بدون شک در این فرمولبندی مغلطهای وجود دارد. چون که هگل بهجای اینکه به مجرم به عنوان صرف یک معلول و برده دستگاه قضائی، نگاه کند، او را به موقعیت یک موجود آزاد که سرنوشتخود را خود تعیین مینماید، ارتقاء میدهد. با نگاهی دقیقتر به موضوع ما متوجه میشویم که در اینجا، این ایدهآلیسم آلمانی است که مثل اغلب نمونههای دیگر، به قوانین جامعه کنونی قطعیت ماوراءالطبیعه میبخشد. آیا این دغلکاری نیست که به جای فرد با انگیزههای واقعیاش، به جای محیط و شرایط اجتماعی گوناگونی که فرد را تحت فشار میگذارند، انتزاعی ازاراده آزادرا، یعنی یکی از میان چندین خصوصیات یک انسان را به جای خود انسان قرار دهیم! این تئوری با تلقی مجازات به مثابه نتیجه اراده خود مجرم، چیزی جز بیان متافیزیکیقانون قصاصقدیمی نیست (حق تلافی با تحمیل مجازات از همان نوع). صاف و پوست کنده آنکه، مجازات چیزی نیست جز وسیلهای که جامعه با آن در قبال تخطی و تخلف از شروط حیاتی خود، صرفنظر از صفات این شرط و شروط، از خود دفاع میکند. اما این چه نوع جامعهای است که وسیلهای بهتر از جلاد برای دفاع از خود نمیشناسد و وحشیگری خود را به مثابه قانونی ابدی جار میزند؟
آقای آ کوتله، در اثر عالی و عالمانه خود میگویدما به طور وحشتناک منظماً بودجهای را برای زندانها، سیاهچالها، سکوهای اعدام وصرف میکنیم. ما میتوانیم پیشبینی کنیم که چه تعدادی از انسانها دستشان را به خون انسانهای دیگر آغشته میکنند چه تعداد جاعل وجود دارد، چه تعداد به زندان افکنده خواهند شد، تقریباً به همان ترتیبی که میتوان زاد و ولد و مرگ و میرهارا پیشبینی کرد…»
آقای کوتله با قطعیت حیرتآوری در جمعبندی از احتمالات جرم که در سال ۱۸۲۹ چاپ شد، نه فقط تعداد بلکه انواع جرمهای گوناگون در سال ۱۸۳۰ در فرانسه را پیشبینی نمود. در واقع نه موسسات خاص سیاسی در یک کشور بلکه شرایط اساسی جامعه مدرن بورژوائی، به وجود آورنده میانگینی از جنایات در میان بخشی از جامعه هستند. بنابراین آیا ضرورت ندارد که، به جای تجلیل و ستودن جلاد یعنی کسی که انبوهی از جنایتکاران را اعدام میکند تا برای جنایتکاران جدیدی که به وجود میآیند، جا باز شود، عمیقاً خواستار دگرگونی سیستمی باشیم که منشاء و منبع تغذیه جرم و جنایت در جامعه میباشد.

بخشِ آخرِ مارکسیسم و روانکاوی

نویسنده: روبن اوسبورن (Reuben Osborn)

مترجم: شورش کریمی

برای مطالعه بخش هایِ اول، دوم و سوم می توانید به لینک های زیر مراجعه کنید.

فصل آخر کتاب مارکسیسم و روانکاوی(فصل٩) (etehad-k.com)

………

فصل آخرِ مارکسیسم و روانکاوی بخش دوم (etehad-k.com)

………..

بخش سوم مارکسیسم و روانکاوی / نویسنده: روبن اُسبورن (etehad-k.com)

امروزه شکل های نظم و انضباطِ مدرسه عمدتا توسط معلمان تعیین می شود. در مدارس ابتدایی این نظم و انضباطِ از بیرون اعمال شده به ندرت مشکلی را پیش می آورد. کودکان از لحاظِ جثه کوچک هستند و معلمان آنها اساسا بزرگتر هستند. کودکان یاغی یا خودسر امکان دارد که در کلاس درس ایزوله و یا جریمه شوند. در این بین که کودکان رشد می کنند، اعمالِ نظم و انضباط دشوارتر می شود. در واقع می توان امیدوار بود که در طولِ رشد، ضرورتِ نظم انضباط کاهش یابد. اما همه کسانی که به کودکان از یازده سالگی درس داده اند، می دانند که چنین نیست، زیرا که در چند سال اول، فرصت یادگیری در یک فضایِ بدونِ سرکوب از دست رفته است. اگر کودکان بسیار زودتر یاد گرفته باشند که با یک حداقل از محدودیت ها کار کنند، می توانستند نظم و انضباطِ شخصی را کسب کنند که در روندِ رشد، آن ها کمترین مشکلاتِ دیسیپلین را داشته باشند.

نظریه فروید می خواهد بگوید که ” نهاد” ( اید یا اس) به یک فضایِ آزاد نیاز دارد تا رشد کند و خود را نیرومند کند. یک اجبارِ اولیهِ انضباطی مانعِ رشدِ خود انضباطی می شود. در نظر گرفتنِ فرمانبرداری ( اطاعت) به عنوان یک فضیلت به معنایِ تضعیفِ استقلالِ شخصی است.

یک کارکردِ مهمِ تربیت توسعه قضاوت های ارزشی در کودک است و این روند به ویژه به هنجارها و اهدافِ پذیرفته شده در جامعه بستگی دارد. در واقع تصورات ارزشی که به کودکان آمورش داده داده می شود، می توانند با ارزش های مسلط بر جامعه در تضاد باشند. به این شکل می توان به کودکان یاد داد که همکاری (تعاون) خوب است، خودخواهی (خودمحوری) با منافعِ عمومی جامعه مغایرت دارد، بنابراین بد است. بهتر خواهد بود که به جامعه خدمت کرد تا اینکه شخصا خود را ثروتمند کرد. همه این های که کودک در نهایت باید در آنها تجربه کسب کند، در یک زمینه بزرگترِ اجتماعی، دیگران و تصورات ارزشی مخالف نیز وجود دارد: در اینجا دیگر رقابت و اصلِ خود غنی سازی تسلط دارد. اعتبار و موفقیت با پول اندازه گیری می شود، حتی موفقیت در ادبیات و هنر. یک نویسندهِ موفق و یا نقاش کسی است که پول در می آورد. پول نیروییِ محرکهِ حیاتی در زندگی انسان است. میلیونر تلاش می کند تا یک میلیونِ دیگر به دست آورد. نماد ِ فرویدی برای پول مدفوع است و به همین دلیل توصیف سرمایه داری به عنوانِ مرحلهِ سادیستِ مقعدی توسعهِ جامعه واقعا مناسب است.

مشکلاتِ تربیتی به طور طبیعی منجر به مشکلِ گذر از کودکی به بزرگسالی، که به آن اصطلاحا مشکل نوجوانی می گویند، می شود. تئوری های مارکس و فروید قطعا می توانند ما را در تآمل در این مسئله راهنمایی کنند. شاید آنها بتوانند تمایلی مشخصی را به وجود بیاورند برای در نظر گرفتنِ فاکتورهای اقتصادی و روانی. نوجوانان در سرزمینِ به اصطلاح ” بی صاحب” بینِ کودکی و بزرگسالی زندگی می کنند. آنها در وابستگی به بزگسالان  و به ویژه والدین و معلمان رشد می کنند، که از انها می خواهند تا به عنوانِ یک بزرگسالِ مستقل و با اعتماد به نفس، جایگاه خود در را جامعه به عهده بگیرد. چنین دوره های انتقالی مشکلات خاصی را برای جوامعِ غربی به وجود می آورد، اگر چه هر جامعه و هر اجتماعِ فرهنگی با مشکلِ مرحله انتقال از کودکی به بزرگسالی دست و پنجه نرم می کند.

این واقعیت که کودکان به زنان و مردان تبدیل می شوند (رشد می کنند) و در زندگیِ عمومی یک جایگاه را پر می کنند، در همه جوامعِ انسانی مشترک است، با این وجود در جوامع پیچیدهِ اقتصادی و اجتماعی ما روندِ رشد ویژگی هایِ خاصی دارد که انتقال از کودکی به بزرگسالی را حتی دشوارتر می کند.

در یک آرایشِ نسبتا سادهِ اجتماعی، پسران و دختران وقتی از نظرِ جسمی توانایی این کار را داشته باشند، جایگاه خود در جامعه را دریافت میکنند. وقتی که پسر از نظرِ جسمی به اندازه کافی قوی است که شکار کند، ماهی بگیرد و در کارِ کشاورزی مشارکت کند و دختر قادر باشد کودک به دنیا بیاورد، از طریقِ یک مراسمِ باشکوه کاملا به جامعه وارد می شوند. یعنی وقتی کودک از نظرِ طبیعی ( بیولوژیکی ) برای زندگی ِ بزرگسالی بالغ است، اتوماتیک برای زندگیِ اجتماعی هم بالغ  است و می تواند به عنوانِ عضوی کامل در آن مشارکت کند. با این حال در جوامع ما بلوغ طبیعی (بیولوژیکی) هنوز صلاحیتِ کافی برای داشتن جایگاه بزرگسالِ مستقل در نظر گرفته نمی شود. به عنوانِ مثال وقتی که یک دختر در سنِ سیزده سالگی و یا حتی زودتر از لحاظ جسمی قادر به بچه دار شدن باشد، در جامعه ما این بدان معنی نیست که او می تواند کارکردهای اجتماعی یک خانواده را انجام دهد، او خیلی دیرتر این توانایی را کسب می کند. همچنین این مشکل که تامین معاش چنان پیچیده شده است که خیلی از مشاغل یک سطح آموزش و تجربه را می طلبد که خیلی دیرتر از بلوغ طبیعی دست یافتنی خواهند بود. بنابراین شکافِ بینِ بلوغِ طبیعی و تحققِ کارکردهایِ زندگی بزرگسالان امروزه شرایطِ اجتماعی را به وجود می آورد که این شکاف دائما در حالِ گسترش است.

به صورت خلاصه، در جامعه پیچیده ما، بسیاری از مشکلات نوجوانان مبتنی بر این واقعیت است که نوجوانان از نظرِ اجتماعی مجاز به انجام کارهای نیستند که از نظرِ بیولوژیکی (طبیعی) آماده آن هستند. اگر این مشکل به خودی خود جدی باشد، ناآگاهیِ عمومیِ بیشترِ بزرگسالان نسبتِ به مشکلاتِ جوانان این مسئله را حادتر می کند.

فردِ نوجوان دستخوشِ تغییراتِ روانیِ ظریفی می شود که نیازهای فوری را ایجاد می کند. تغییر در غدد باعثِ تسریعِ رشد و تاثیر بر بدن می شود. بدن خواسته های را می طلبد که جامعه آنها را انکار می کند. به ویژه اینکه جامعه سرکوبِ نیازهایِ جنسی را می طلبد. میلِ جنسی توسطِ شبکه ای از ممنوعیت ها و تابوها احاطه شده است. یک نوجوان که از نیازهای جسمی خود تازه آگاه شده، آن ها را درک نمی کند و نمی خواهد کنترل کند، احساس ناراحتی می کند و در برابرِ نقشِ مسلطِ بزرگسالان سرکش می شود.

با این تغییرات جسمی، تغییراتِ روانیِ مهمی نیز به وجود می آید. نوجوان به طور فزاینده ای نسبت به خود آگاهی پیدا می کند، نسبت به بدن خود آگاهی بیشتری پیدا می کند و درون گرا می شود. در این مرحله درگیری با بزرگسالان شدت می یابد، زیرا آنها اغلب نیازهای نوجوان را نفی می کنند و با او همچنان مانند یک کودک رفتار می کنند و از او فرمانبرداریِ کودک را انتظار دارند. آنها کمترین درک را از  حساسیتی که یک نوجوان را همراهی می کند، ندارند و به همین دلیل معمولا به ویژگیِ خودباوری در نوجوانان آسیب می زنند. نوجوانِ دختر یا پسر که از کمبودِ بیانِ خود رنج می برند، در خیالاتِ انتقام جویانه یا خودخوری ضایع می شوند. به نظر می آید که بزرگسالان جوانی خود را فراموش کرده اند. 16

نوجوانان برای به دست آوردنِ امنیت و به رسمیت شناخته شدن به همسن و سال های خود مراجعه می کنند. انها دسته ها و گروه های را ایجاد می کنند که جایگزین روابطِ خانوادگی می شوند و به آنها احساس تعلق می دهند. این گروه ها قوانینِ خاصِ خود در موردِ لباس، مدلِ مو و رفتارهای عمومی تدوین می کنند که بزرگسالان گاهی اوقات آنها را پوچ و نامفهوم می دانند، اما در زندگی نوجوانان نقشِ تثبیت شده ای خواهند داشت. عناصرِ آیینی این شیوه ها به دفعِ هرگونه ترسی خدمت می کند که از بی ثباتیِ عاطفی نوجوانان نتیجه می گیرد. یک گزارش زنده در مورد قانونمند بودن در میانِ جوانانِ آمریکایی می گوید، دنیای انها دنیایی است با قوانینِ فراوان. این قوانین متغیر است و می تواند تقریبا یک شبه تغییر کند، اما تا زمانی که اثر بخشی انها قابل اجرا باشد، غیر قابلِ تغییر هستند و هرگونه نقض با تهدیدِ طرد مواجه می شود. مشکل نوجوانان به طور کلی با رشد بزهکاری( خلافکاری) همراه است. هیچ کس تاکنون تعریف رضایت بخشی از بزهکاری ارائه نداده است. در معنای وسیع آن شاملِ تمام رفتارهای جوانان می شود که با هنجارها و تصورات ارزشی جامعه مغایرت داشته باشد. روبین17 در تحقیقاتش در موردِ جُرم و بزهکاری مختصر و مفید گفته است که بزهکاری هر آن چیزی است که در قانون گفته شده باشد که آن بزهکاری است. که شاملِ چیزهای است مانندِ تنبلی کردنِ دائمی، دزدی، خرابکاری، استفاده از خودرو غریبه، کاربرد الفاظ رکیک و جنایات اخلاقی. از نظرِ تعداد، ثبت خلافکاری (بزهکاری) بسیار دشوار است، زیرا نوعِ خلاف و کثرتِ آن متفاوت است. در هر صورت آنها فقط به اقلیتی از جوانان اشاره می کند.18

این تحقیقات عمدتا بررویِ عواملِ اجتماعی مانندِ شرایط زندگی و محل زندگی که بزهکاران (خلافکاران) در آنها زندگی می کنند، متمرکز شده اند. توجه ویژه ای به تاثیر روابطِ خانوادگیِ از هم گسیخته به دلیلِ مرگِ یکی از والدین، طلاق، جدایی، زندان و غیره شده است، اما نتایج این تحقیقات به هیچ وجه نتیجه گیری روشنی ندارد. شاو و مک کی 19 خلافکاران و غیرخلافکاران را از نظرِ روابطی خانوادگیِ از هم گسیخته با هم مقایسه کرده اند و دریافته اند که تقریبا 43 درصد از دومی و 36 درصد از اولی از خانواده های با روابط خانوادگی از هم گسیخته می آیند. آنها اشاره کرده اند که تنش و اختلافاتِ قبل از شکست روابطِ خانوادگی بیشتر می تواند کودک را آزار دهد در نسبت با درهم شکستگی واقعی.

تحقیقاتِ اسکات20 نشان می دهد که کودک برای مقابله با ترسِ ناشی از اوضاعِ متشنج در خانه، از طریق فرار از خانه از خود محافظت می کند. حتی ممکن است برای داشتنِ فرصتی برایِ فرار از خانه از اعمالی مجرمانه استفاده کند.  در یک تلاشِ پرشور برای فرار از خانه در حینِ انجامِ جرم اقداماتِ احتیاطی را انجام نمی دهد تا دستگیر شود و از این طریق امکانی برای دوری از خانه به دست بیاورد. همچنین به نظر می رسد که فقر رفتارهای بزهکارانه را بر می انگیزد تا اینکه دلیلِ اصلی آن باشد. هریت ویلسون 21 در تحقیقاتِ خود در موردِ خلافکاری و بی توجهی به کودکان، خلافکاریِ بی توجهی به کودکان را از سایر اشکال متمایز می کند. یک چنین جُرمی معمولا از روابطِ ضعیف با کودکان ناشی می شود و در عین حال یک کمترین توجه را از جانب والدین تجربه کرده است، والدینی که در روابطِ خود نیز بسیار ناپایدار یا بی ثبات هستند. کودک ممکن است در منطقه ای زندگی کند که سرقت از کامیون ها و دزدی از فروشگاه ها یکی از بازی های آخر هفته باشد که در آن شرکت می کند. رفتار مجرمانه نوجوان واکنشی است به یک فضایِ نامناسب در خانه، یک نیازِ زودرس که به خودش شخصا متکی باشد به او یاد می دهد  که هر آنچه در این میدانِ نبرد است به کسی تعلق دارد  که قبل از همه آن را به چنگ بیاورد. عوامل اجتماعی هر چه باشد، به نظر می رسد که یک عنصرِ روانشناختی در همه مواردِ رفتارهای مجرمانه مشترک است، یعنی احساسی که والدین آنها را نمی خواهند و توسط آنها طرد می شوند.

تحقیقات تازه گرایش دارند که روابط پدر را به صورتِ جدی تری بررسی کنند، زیرا او در این نقطه نظر مهم ترین نقش را دارد. میشائیل آرگایل22 در گزارش خود در موردِ روانشناسی و مشکلات اجتماعی می نویسد: طرد شدن یکی از اصلی ترین منابعِ جرائم است. عدمِ پذیرشِ یک جوان توسطِ پدر اش یک پیش نیازِ اصلی برای رفتارِ مجرمانه است. با شصت درصد از همه مجرمان به این شکل رفتار شده است.

اینجا یک تحقیقات براساسِ روان تحلیلی نشان داده است23، از انجایی که اغلب مجرمان جوان هستند و رابطه آنها با پدرانشان بر اساسِ الگویی اُدیپی خراب شده است، امکانی را برای بی اعتمادی و حسادتِ متقابل که با طرد شدن از جانبِ پدر در ارتباط است، فراهم کرده است. این بی اعتمادی و حسادت در رابطه بینِ پدر-پسر بسیار بیشتر است از رابطه پدر-دختر.

مشکلات واقعیِ اجتماعیِ نوجوانان مربوطِ به تعداد زیادی از جوانان است که اگر چه خلافکار و یا مجرم نمی شوند اما با این وجود با فرهنگی که در آن رشد کرده اند احساسِ بیگانگی، خصومت و کسل کنندگی می کنند. گاه به گاه خاطر نشان می شود که سوال های نوجوانان امروزه مسئله ویژه ای است که حتی با تمایل بزرگسالان به فراموش کردنِ ” گناهان” جوانی خود نیز نمی توان به اندازه کافی آن را توضیح داد. به هر حال این مشکلات انبار شده است، ماهیت این مشکل هر چه باشد، باید ان را در پس زمینه عدمِ امنیت و ترس های بعد از جنگ مشاهده کرد، زیرا جوانانِ مدرن به نسلی تعلق دارند که مستقیما از یکی از ویران کننده ترین جنگ های تاریخ می آید، از زمانِ تحولات اساسی و سردرگمی، تجربیاتی که جوانان نسل های قبل به این شکل نداشته اند. هیچ کس نمی تواند تاثیر این شرایط بر این نسل را تخمین بزند.

گاهی گفته می شود که قدرت خریدِ بالایِ جوانان در مشکلاتِ آنها سهیم بوده است. امکانِ دسترسی به پولِ نسبتا زیاد در چند سالِ پیش حتی روشن تر از امروز بوده، چرا که بیکاری به تصویر اقتصادی جامعه امروزِ ما تعلق دارد. اما در مواردی که هنوز اینگونه است، این ارتباط حداقل ممکن است که وجود داشته باشد، زیرا به جوانان که تقریبا به اندازه بزرگسالان درآمد دارند، احساسِ جدیدی از استقلالِ مالی می دهد. از آنجایی که همزمان اجبارهای قدیمی که در آن بزرگسالان غالب هستند، وجود دارند، یک تناقض را برای جوانان به وجود می آورد. از یک طرف به اندازه کافی دستمزد می گیرند تا از این طریق مستقل باشند و از طرف دیگر از طریقِ سنت و قوانین جامعه با سلطه والدین خود در ارتباط هستند. اختلافات نسلی از این طریق بیشتر می شود که هر جه استقلال مالی بیشتر شود، محدودیت ها آزاردهنده تر می شود. از طریقِ سبکِ لباس و همچنین از طریقِ شیوه بیان و رفتارِ خاص، نوجوانان به وضوح خود را از دنیایِ بزرگسالان جدا می کنند. البته این نگرش همیشه وجود داشته، اما امروزه چنان قوی به نظر می رسد که نوجوانان یک خرده فرهنگِ صریح را نشان می دهند.

تراژدی امروز این است که آنها درک مثبتی از شورش (طغیان) ندارند. آنها خشم و نارضایتی خود را در برابر سلطه بزرگسالان به روشی بیان می کنند که برای آنها هیچ گونه چالشِ تعیین کننده ای را توصیف نمی کند. اگرچه آنان موفق می شوند از طریق اخلاق آزاد و آسان خود، لباس های عجیبِ خود و غریو موزیک خود بزرگسالان را شوکه کنند، اما در نهایت چیزی تغییر نمی کند، زیرا چنین چیزهای هرگونه انرژی برای طغیان را مستهلک می کند. این توصیف شاید تا حدودی اغراق آمیز باشد، زیرا نشانه های وجود دارد که نشان می دهند جوانان به آرامی نسبت به شورش ها نگرشِ مثبت به دست می آورند. حتی اگر کسی با اهدافِ کمپین خلعِ سلاحِ هسته ای مخالف باشد، حمایتِ جوانان از این کمپین می تواند نشانه ای از جستجوی جوانان برای اشکالِ ابراز مثبتِ شورش باشد. امروزه در میانِ جوانان، روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان و بازیگران این شورش ها اشکالِ طعنه های گزنده ای در مقابل نهادهای والا و شخصیت های ما به خود گرفته است.

تئوری های مارکس و فروید برای درک وضعیتِ جوانان مدرن چه پیشنهادی می توانند به ما بدهند؟ نظریه فروید به شرایطِ روابطِ پایدار خانوادگی تاکید می کند، به اجبارها و رقابت ها و همچنین پیچیدگی ساختار عاطفی در روابط خانوادگی اشاره می کند که در درگیری های نسلی ( اختلافات نسلی) نقش دارند. نوجوانان در جستجوی نوعی تصدیق (تایید) و امنیت هستند که در درون خانواده نمی یابند، یک هویت و احساس تعلق که جامعه و خانواده نتوانسته اند به او ببخشند.

تئوری مارکسیستی توجهات را به درهم تنیدگی ساختار خانواده- جامعه جلب می کند. عدم امنیت اقتصادی یک عاملِ ثابت در زندگی بسیاری از خانواده ها در جامعه سرمایه داری است. به ناچار والدینی که تمایل دارند کودکان خود را به عنوان یک بار مالی اضافی، به عنوان گرسنه گانی که می بایست سیر شوند، درک کنند. تصوراتِ ارزشی در جامعه ای که موفقیت را با دسترسیِ مالی اندازه گیری می کنند و دستاوردهای فردی را در مقابلِ همکاری (تعاون) قرار می دهد، تاثیراتِ ویرانگری بر دایرهِ خانواده دارند، حداقل چنین جامعه ای شرایطِ نامساعدی برای درک مابینِ نسل ها فراهم می کند، زیرا جدال ها و کشمکش ها در جامعه ضرورتا باعثِ تشدیدِ درگیری ها در خانواده می شود.

موردِ ایده آل، یافتنِ راه ها و روش هایی برای تسهیلِ انتقال از کودکی به بزرگسالی و در عینِ حال تامینِ نیازهای بزرگسالان با تفاهم است. نوجوانان می بایست با شکل های مناسب برایِ انجامِ وظایفِ بزرگسالی آماده شوند، از این طریق که مسئولیت به شکلِ تدریجی به آنها واگذار شود. ما باید به نوجوانان نشان دهیم که پیوسته در کنارِ آن ها هستیم. اما این نگرشِ روشنفکرانه مطمئنا یک انقلاب در جهانبینی آموزشی و اجتماعی را می طلبد و به معنایِ گسست از ایده های مسلط (حاکم) است.

طرح کلی ما از ایده های مارکسی و فرویدی اینجا به نتیجه می رسد. ما دیدیم که این دو نیرویِ فکریِ وزینِ زمانه ما از چشم اندازهای مهم همدیگر را اصلاح و یا تکمیل می کنند. تئوری های فروید پیچیدگی های زندگی شخصی را به ما نشان می دهد، اما بدونه اینکه زمینه های اجتماعی را مورد توجه قرار دهد.

مارکسیسم بر عواملِ اجتماعی در رفتار انسان تاکید دارد، اما جبرهای ذهنی را نادیده می گیرد که باعث می شوند انسان ها ارتباط هایِ فعالی را با محیطِ اجتماعی برقرار کنند. اگر مارکسیست ها تئوری فروید را موردِ استفاده قرار ندهند، مارکسیسم مستعدِ بی رحمی و زمختی است. انسان نمی تواند نمونه ای بهتر از دوره استالین در اتحاد جماهیر شوری بیاورد. اینکه استالین قادر بود مدتِ طولانی حاکمیت را در دست خود داشته باشد، تنها از این طریق قابلِ توضیح است که انسان مکانیسم های روانی را که کسی را وا می دارد یک حزب،  حتی از آن فراتر یک حزبِ انقلابی را تحت سلطه داشته باشد، نمی شناسد. من قبلا در تلاش های قبلی خود برای ترغیبِ مارکسیست ها به استفاده از ترمونولوگیِ ( اصطلاحات و مفاهیم) فرویدی به این نکته اشاره کرده ام. 24

قبلا گفتم که مارکسیسم در اصرارِ خود بر عملِ انقلابی هر چند در شرایطِ ویژه تاریخی درست باشد، می تواند به عقلانیتی تبدیل شود که ساختار انگیزشی یک ذهنِ سادیست را پنهان کند. مارکسیست ها به دلیلِ کمبودِ دانشِ روانشناختی از پیش آمادگی مواجه با سلطه استالینیستی را نداشتند. آن ها با این عقیده که هر حکومتی از نظرِ اجتماعی تعیین خواهد شد، انگار هیپنوتیزم شدند. یعنی از طریقِ این نظر که رهبر، نیروهای اجتماعیِ عینی را منعکس می کند. آنها افراد را فقط زیرِ نامِ گروه های اجتماعی و طبقاتی می دیدند و از ظرافت و انواعِ روانشناسیِ انسان غافل شدند. اینکه این یا آن فرد علاوه بر افکارِ مارکسیستی از ویژگی های بی رحمانه، نارفیقانه و یا سادیستی برخوردار باشد، حتی به ذهنشان هم خطور نمی کرد. اینکه فرد از آگاهی طبقاتی برخوردار باشد به تنهایی تعیین کننده بود.

مارکسیستِ برجسته انگلیسی پرفسور برنال25 در مجله خود ” فروید و مارکس” نوشت: ” اشخاص تا آنجا معنا دارند که به عنوانِ عملِ مشخص و معینِ ارادهِ حزب یا طبقه متبلور شوند……….. فقط کافی است سخنرانی های استالین و هیتلر را مقایسه کنید تا ببینید چه شکافِ بزرگی بین این دو رهبر وجود دارد”.

درست است که ایده های رهبری متفاوت بودند، اما آیا از نظرِ روانشناسی، رهبران نیز متفاوت بودند؟ از دیدگاه شورویِ امروز، پاسخ منفی است. بدونِ شک از بسیاری جهات استالین منعکس کننده عزمِ کارگران و دهقانان روسی بود و بنابراین می توانست به مبارزات آن ها جهت دهد. اما یک مارکسیست که مایل به یادگیری روانشناسی است، خواهد توانست از خطرات یک رهبری انقلابی آگاه شود که در مبارزات کارگران وحشی گری، بی رحمی و سنگ دلی را به وجود می آورد که بیشتر بیانِ الزاماتِ سادیستی است تا اینکه خواسته های مشروعِ مبارزاتی باشند. فقط سنجیدن فاکتورهای عینی که تصمیمات انسان ها را تحتِ تاثیر قرار می دهند کافی نیست. به ویژه یک چنین موقعیت هایِ رهبری که اقداماتِ انسان ها به شیوه ای ناروشن و اجباری توسط انگیزه های عشق-نفرت و همچنین سرگذشتِ زندگی،  تعیین می شود. البته که می بایست با تقلیل آن به یک رفتارگراییِ خامِ اجتماعی مقابله کرد. این را مارکسیست ها هنوز یاد نگرفته اند. مطمئنا برای شما دشوار خواهد بود اگر بخواهید تلخ ترین درگیرهای بینِ رهبرانِ امروزِ مارکسیست در سراسر جهان را فقط از نظر عواملِ اجتماعی توضیح دهید. آن ها هیچ گاه ضرورتِ دانشِ فروید را ضروری ندانسته اند. علی رغمِ همه این ها مارکسیسم همچنان با بیانِ انتقادیِ بی خردیِ اجتماعی و ناعدالتی، چیزهای زیادی دارد که در اختیار ما قرار دهد. اما باید این نقد را غنی و انسانی کند. مارکسیسم می بایست یافته های نظریه فروید را در نظر بگیرد،  اگر می خواهد از عقیده های دگم خلاص شود که مارکسیسم را به یک عقیده مذهبیِ تنگ نظرانه و ناشکیبا تبدیل کرد، آن هم تحتِ سلطه یک رفتارگراییِ خامِ اجتماعی و نابینا نسبت به تنوع و تفاوت های انسان ها.

16. برنامهِ Juke Box Jury بعضی مواقع این کمبود را به صورتِ ویژه ای نشان می دهد. جایی که یک آهنگ توسطِ ” هیئت داورانِ بزرگسال” پس زده می شود و توسطِ ” هیئت داورانِ جوانان” موردِ استقبال قرار می گیرد.

17. S.Rubin, Crime and Juvenile Delinquency ( stevens 1961)

18.  Statistiker des Innenministeriums über strafrechtliche Delikte 1962 geben eine Zahl von ca. 1000000 jungen Leuten bis zu 20 Jahren an.

19.   C.R. Shaw and H. D McKay, Social Factors in Juvenile Delinquency in Report on the Causes of Crime, Vol. U.S. Govt. Printing Office, 1931

20.  D. H Scott, Delinquency and Human Nature.

21. Harriet Wilson, Delinquency and Child Naglect( Allen & Unwin 1962)

22. Michael Argyle, Psychology and Social Problems ( Methuen 1964)

23. Das Verhältnis  beträgt etwa 8 Jungen zu 1 mädchen

24. R. Osborn, The Psychology of Reaktion ( Gollancz)

25. J. D Bernal; ” Psycho- Analyse and Marxism” ( Labour Monthly)

بیست و نهمین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم!

         بهرام رحمانی

در بیستو نهمین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم سوئد که روز جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰-‌‌‌۱۵ اکتبر ۲۰۲۱ برگزار شد، جعفر سیدمحمدی برنجستانی از کمپ سازمان مجاهدین خلق ایران در آلبانی، بهعنوان شاهد و از طریق ویدئویی درباره اعدام برادرش و خانوادهاش صحبت کرد.

رییس دادگاه: سلام صبح بهخیر به همگی خوش آمدید به دادگاه استکهلم. بازجویی را محدود میکنیم به برادر شما جعفر. وکیل شما اول شروع میکند و کمی توضیح میدهد.

وکیل مشاور: سلام جعفر. درباره برادرتان عقیل صحبت میکنیم. وی متولد ۱۳۳۴ مصادف با ۱۹۵۵ است. برای این که راحتتر باشد من شما را با اسم کوچک جعفر و برادرتان عقیل صدا میزنم. عقیل از هواداران فعال مجاهدین بود. او در تظاهرات بزرگی که در تاریخ ۱۳۶۰ انجام شد شرکت کرد. گفته میشود در این تظاهرات تقریبا حدود ۵۰۰ هزار نفر فقط در تهران شرکت کردند. عقیل در سال ۱۳۶۰ دستگیر شد و آنطور که جعفر فکر میکند ۱۰ سال برای او حکم دادند. عقیل هم در زندان اوین و هم گوهردشت بود. بعدی از زمانی که عقیل دستگیر شد پدر و مادرش دنبالش بودند تا این که در سال ۶۱ او را پیدا کنند که در زندان اوین بود. پدر و مادر وقتی او را ملاقات کردند دیدند خیلی تغییر کرده و مورد شکنجه قرار گرفته است. خانوادهاش حتی در زندان گوهردشت هم به ملاقات عقیل میرفتند. در مورد خود جعفر که قرار است امروز شهادت دهد خودش در زندان نبود. جعفر تحت تعقیب بود و در ایران مخفیانه زندگی میکرد تا این که در سال ۱۳۶۲ از ایران خارج شد. به خاطر اوضاع و احوالی که د ر ایران وجود داشت وی نمیتوانست با خانوادهاش تماس بگیرد. جعفر در سال ۱۳۶۷ با حانوادهاش تماس بر قرار کرد. آن موقع به او اطلاع دادند که برادرش در زندان گوهردشت است. بعد از مدت زمانی به پدر و مادرش خبر میدهند بروند به زندان اوین و وسایل پسرشان را تحویل بگیرید. جعفر با افراد دیگری هم شحصا صحبت کرده و فهمیده برادرش نخست در زندان اوین بوده و سپس او را به زندان گوهردشت بردند و در آنجا اعدام شده است. جعفر در مورد پدر و مادرش هم نمی‌‌داند آیا آنها زندهاند و یا نه. اما حدس میزند آنها زنده نباشند. از بقیه خواهر و بردارشهایش هم خبر ندارد اما حدس میزند در ایران باشند. در مقدمه همیها را میخواستم بگویم. مرسی.

رییس دادگاه: حالا تصویر دادستان را به شما نشان میدهیم. جعفر این بازجویی با صدا و جعفر ضبط میشود. بفرماییی داستان.

دادستان: نام من کریستینا لیندر کارلستت است و یکی از دادستانها هستم که بازجویی امروز را انجام می دهم. در حین بازجویی باید خیلی مشخص باشد آن مسایلی که مطرح میکنید مستقیما به خودت مربوط است و یا از کسانی دیگری شنیدهاید. درست است عقیل در ۱۳۶۰ دستگیر شد؟

جعفر: درسته.

دادستان: عقیل چند سال داشت هنگامی که دستگیر شد؟

جعفر: عقیل هنگامی که در ۱۰ اسفند ۱۳۶۰ دستگیر شد ۲۶ سال داشت.

دادستان: تو چهطوری متوجه شدید او دستگیر شده است؟

جعفر: عقیل در شرایط آن زمان مخفی بود و در یک خونه تنها زندگی میکرد. همانطور که خانم گیتا و کیلم توضیح دادند عقیل دانشجوی رشته حقوق دانشگاه تهران بود. او از مسئولین سازمان دانشجویان بود. عقیل در برنامههای تبلیغی زمان انتخابات مجلس و ریاست جمهوری که مجاهدین کاندید داده بود بسیار فعال بود. ولی در فروردین ۵۹ که دانشگاه بهدلیل تهاجم پاسداران تحت عنوان انقلاب فرهنگی بسته شد عقیل باز هم فعالیتش را با جنبش دانشجویی و مجاهدین ادامه داد. او بعد از تظاهرات ۳۰ خرداد ۶۰ مخفی شد چون که تحت تعقیب بود. در شب ده اسفند ۱۳۶۰ پاسداران در منطقه «ناصرخسرو» تهران به خانهاش هجوم بردند و او را دستگیر کردند و با خودشان بردند. من همان شب و یکی دوساعت بعد از دستگیری برای دیدنش به خانه او رفتم. صاحب خانه عقیل به من گفت عقیل را پاسداران نزدیک بازار تهران دستگیر کردند و با ضرب و شتم و در حالی که میگفتند منافق با خودشان بردند.

دادستان: تو و مادرت و بابات کجا زندگی میکردید؟

جعفر: من خودم در آن زمان در تشکیلات مجاهدین در تهران بودم و بهدلیل این که تحت تعقیب بودم مخفی شده بودم. پدر و مادرم در شما ایران در شهر قائم شهر زندگی میکردند. تماس تلفنی گرفتم و به آنها گفتم عقیل را دستگیر کردند. جهت کمک به او به تهران بیایید.

دادستان: اسم پدرت چیست؟

جعفر: سید میران.

دادستان: بعد از این که به پدر و مادرت گفتید عقیل را گرفتند بعد چی شد؟

جعفر: یکی دو روز بعد پدر و مادرم به تهران آمدند. ابتدا برای پیگیری به کمیته ناصر خسرو رفتند. پدر و مادرم به مدت چند ماه بین زندانهای مختلف تردد میکردند و پیگیری میکردند آیا عقیل آنجا ها هست یا نه. بعد از چند ماه به آنها خبر دادند که عقیل در زندان اوین است و به آنها ملاقات دادند.

دادستان: تو هم تونستی بری برادرت را در زندان ببینی؟

جعفر: من توضیح دادم خودم من مخفی زندگی میکردم و نمیتوانستم به دیدار بر برادرم در زندان بروم. اگر میرفتم دستگیر میکردند و شاید اعدامم میکردند.

دادستان: میفهمم همانطور که وکیل مشاور گفت شما ایران را ترک کردید. گفتید سخت بود با والدین خود تماس برقرار کنید. درسته؟

جعفر: بلی درست است قبل از این که ایران را ترک کنم من تا پاییز ۶۱ در تهران بودم. اولین تماس تلفنیام با خانوادهام در همان تهران بود. آن‌‌ها به من گفتند عقیل خیلی شکنجه شده و وضع جسمیاش بسیار وخیم است. پدر و مادرم گفتند عقیل در همان فاصلهای که دستگیر شده بود بسیار لاغر شده و سر و صرت مصدوم داشت و به سختی راه میرفت. من وقتی که از عراق خارج شدم مجددا با پدر و مادرم صحبت کردم و سراغ عقیل را گرفتم. آنها خیلی مختصر گفتند به ملاقاتش میرویم اما زیاد سئوال نکن چون که تلفن ما تحت کنترل است و ما را اذیت میکنند. عقیل تا بهمن ۶۶ در زندان اوین بود و خانوادهام در شهرستان دور بود. هر ماه به ملاقاتش میرفتند اما بیشتر مادرم میرفت و او را میدید. در تماسی که من باآنها داشتم گفتند در بهار ۶۷ عقیل را به گوهردشت بردند. بعد از آن من تماسی با آنها نداشتم تا این که اواخر تابستان ۶۷ با شنیدن خبر اعدامها نگران شدم و در آبان ماه ۶۷ با پدر و مادرم تماس گرفتم. پدرم به من گفت که ما چهار و یا پنج ماه بهدنبال عقیل بودیم اما به ما ملاقات نمیدادند. تقریبا خرداد ماه ۶۷ بود. پدرم توضیح داد بیشتر مادرت بهطور مستمر میرفت جلو زندان گوهردشت اما به او جواب نمیدادند. همراه مادر من مادران دیگری هم بودند که آنها هم از شهرستانها آمده بودند و مانند مادر من سرگردان بودند. هفته آخر مهر ماه ۶۷ به پدر و مادرم گفتند شما بروید جلو زندان اوین تا وسایل پسرتان را بگیرید. اما هیچ چیز نگفتند که چرا؟ پدرم وقتی جلو زندان اوین رفت مقامات زندان یک ساک و یک ساعت شکسته را به پدرم دادند. به پدرم گفتند پسر شما منافق بود و ما با فتوای خمینی او را کشتیم. وسایلات را بردار و برو. پدرم پرسید جسدش کجاست؟ جسدش را بدهید. پاسداری که با او صحبت میکرد گفت جسدی در کار نیست و توهینآمیز گفت برو. گفتم مزارش کجاست مرا هل دادند و گفتند: بروید و حق گرفتن مراسم عزاداری را هم ندارید. پدرم گفت در آن زمان خانوادههای دیگری هم در مقابل زندان بودند با آنها هم همین رفتار را کردند و کیفهایی به آنها دادند و گفتند بروید. در سال ۱۳۷۰ یکی از اقوام نزدیک من بهنام سیاوش مقیمی به کمپ اشرف در عراق آمد. سیاوش در سال ۷۰ به من گفت از عقیل خبر داشت و هم از خانوادهام شنیده بود و هم دو برادر سیاوش به نامهای کریمالله مقیمی بادی کلا و قدرتمقیمی بادی کلا که پزشک ارتش بود در اوین زندانی بودند. کریم و قدرت دو برادران سیاوش در قتلعام ۱۳۶۷ در زندان اوین اعدام شدند. سیاوش به من گفت که برادرش کریم به او گفته هنگامی که عقیل در اوین بود بسیار مقاوم بود. کریم گفت وقتی عقیل در اوین بود از مسئولین تشکیلات مجاهدین در زندان بود و به او احترام خاصی میگذاشتند. سیاوش گفت جسد عقیل را ندادند تا این که یک ساعت و کیف به پدر و مادرت دادند و محل دفن او را به آنها نگفتند.

دادستان: آیا شما میدانید برادرتان عقیل حکمی گرفته بود؟

جعفر: بلی عقل به ۱۰ سال زندان محکوم شده بود. من دنبال این بود که در سالهای ۶۶ و ۶۷ عقیل چگونه اعدام شد. برخی زندانیان آزادشده بعد از ۶۷ به ترتیب به اشرف آمدند.

دادستان: ببینید چی باعث شد به ایشان ۱۰ سال حکم زندان بدهند؟ علتش چی بود؟

جعفر: نه خیر دقیق اطلاع ندارم. اما دوستانش حسین فارسی و مجید صاحب جم و زندانی دیگری که به نام محمد سرخیری که ۱۰ سال در اوین زندانی بودند با برادرم همبند بودند. آنها در بهمن ماه با تعدادی دیگری از زندانیان از اوین به گوهردشت منتقل شدند. محمد سرخیری و مجید صاحب جم و حسن فارسی به من گفتند: عقیل در زندان اوین در سال ۵۵ و ۵۶ از مسئولین تشکیلات مجاهدین در زندان بود.

دادستان: چه سالهایی؟

مجید: سالهای ۶۵ و ۶۶. عقیل با جعفر اردکانی در تشکیلات زندان مجاهدین فعال بودند.

دادستان: اطلاعاتی به شما داده شده که چه اتفاقی برای برادرت در گوهردشت روی داد؟

جعفر: در واقع عقیل در نوشتن بولتن خبری برای زندانیان مجاهدین خلق فعال بود. مجاهدینی که سرموضع بودند و به همین دلیل آن را خیلی شکنجه میکردند. به دلیل فشارهایی که به آنها میآوردند در بهمن ۶۶ این زندانیان اعتصاب غذا کردند.

دادستان: این اعتصاب غذا در گوهردشت بود یا اوین؟

جعفر: این آخرین ماهی بود که در اوین بودند به دنبال اعتصاب غذا آنها را شدیدا مورد ضرب و شتم قرار دادند.

دادستان: سيئوال من درباره گوهردشت در سال ۶۷ بود؟

مجید: همین سه زندانی که اسم بردم گفتند ما را با عقیل و بههمراه ۲۰۰ زندانی به گوهردشت بردند. در وردی گوهردشت آنها را کتک زدند و به سلولهای انفرادی انتقال دادند. بهگفته مجید صاحب جم که همبند عقیل بود تا مرداد ۶۷ با هم بودند. مجید به من گفت عقیل را در ۱۵ و یا ۱۸مرداد اما به احتمال زیادی در ۱۵ مرداد به راهرور مرگ و نزد هیات مرگ بردند.

دادستان: چه ماهی؟

مجید: ۱۵ یا ۱۸ مرداد ۶۷. مجید گفت دیگر بعد از آن روز دیگر ما عقیل و گروه دیگری که با او به راهرو مرگ برده بودند ندیدیم و گفتند اعدام شدند. مجید و سرخیری هم تایید کردند که دیگر عقیل را ندیدند و اعدام شده است.

دادستان: بعد از این که عقیل را به گوهردشت بردند آیا خانوادهات نوانسته بودند او را آنجا ملاقات کنند؟

مجید: بلی پدر و مادر من با او ملاقات کرده بودند و تا خرداد ۶۷ از او خبر داشتند. از خرداد ملاقاتها قطع شده بود.

دادستان: آیا به پدر و مادرت اطلاع داده بودند برادرت کجا دفن کرده بودند؟ یا گواهی و غیره داده بودند؟

مجید: تا آنجا که من اطلاع دارم محل دفن را نگفتند. اما پدر و مادرم احتمال میدهند او  را در محل خاوران تهران دفن کرده باشند.

دادستان: فکر کنم اشتباه فهمیدید پدر و مادرت فهمیده بودند عقیل کجا اعدام شده است؟

مجید: بلی فهمیده بودند. اما آنها زمانی که به گوهردشت مراجعه میکردند بهمدت چند ماه به آنها جواب سربالا میدادند. در مهر ماه ۶۷ جلو گوهردشت به آنها گفتند به اوین بروند و سایل پسرتان را تحویل بگیرید.

دادستان: مرسی. سئوالات من تمام شد.

رییس دادگاه: حالا نوبت وکیل مشاور است.

وکیل مشاور: جعفر میدانید چرا به آنها گفتن بروند وسایل برادرت را از اوین بگیرند؟

مجید: من میدانستم برادرم در گوهردشت بود و خبر دارم که وسایل اعدامیها را در اوین تحویل میدادند.

وکیل مشاور: وقتی تو اسم مجید را آوردی منظورت مجید صاحب جم اتابکی است؟

مجید: او یکی از شاهدان پرونده دادگاه سوئد است و هفته آینده شهادت خواهد داد و در اشرف ۳ ساکن است.

وکیل مشاور: میخواستم اسم کامل او را بدانم.

مجید: بلی موکل شماست و شما هم دیدید.

وکیل مشاور: کی این دو نفر مجید و حسین فارسی درباره برادرت تعریف کردند؟ چه زمانی؟

مجید: حسین فارسی ابتدا در سال ۷۴ به من گفت و من به دنبال خبر دقیقتر بودم سئوالات دقیقتری کردم و فهمیدم اطلاعات من درست است.

وکیل مشاور: در چه زمانی در اشرف با هم بودید؟

مجید: زمانی که در اشرف عراق بودیم من و مجید تا سال ۹۲ با هم بودیم قبل از این که به لیبرتی برویم.

وکیل مشاور: مرسی جعفر. سئوال دیگری ندارم.

رییس دادگاه: بقیه وکلا. نه سئوالی ندارند. الان سراغ کنت لوئیس در آلبانی میرویم.

کنت لوئیس: جعفر من فقط یک سئوال دارم. تو تا سال ۱۳۶۱ در تهران ایران بودید. درسته؟ و آن موقع با پدر و مادرت در ارتباط بودید. خواب خانواده تو برای شما تعریف کردند جه اتفاقی در سالهای ۶۰ و ۶۱ برای خانواده افتاد است؟

مجید: من برادری دارم به نام مهدی که متولد ۱۳۴۴ بود در فروردین سال ۶۰ هنگامی که دانشآموز و ۱۵ ساله بود هنگام توضیح نشریه مجاهدین در خیابان دستگیر شد. زمانی بود که هنوز طبق قانون جمهوری اسلامی نشریه مجاهد آزاد بود. در قائم شهر بسیاری از مردم طرفدار مجاهدین بودند و حدود ۱۰ هزار نشریه مجاهدین در این شهر توسط دانشآموزان و دانشجویان توزیع میشد.

کنت: تعریف کن برای مهدی بعد از دستگیریش اتفاق افتاد؟

مجید: مهدی ۱۵ ساله را با تعدادی دیگر از زندانیان به اوین انتقال دادند. با در نظر گرفتن این که مهدی سن کمی داشت در حالی که زندان اوین بسیار مخوف بود و او در زیر شکنجههای روحی و جسمی شدیدی بود. در حالی که همان زمان صدها زندانی در  زندان قائم شهر نگهداری میشدند.

لوئیس: مهدی چه مدت زمانی در اوین بود؟

مجید: مهدی از فرودین ۶۰ تا ۶۵ به مدت پنج سال در اوین بود و در اثر فشارهای زیاد مریض شد تا این که مجبور شدند او را در سال ۶۵ آزاد کنند.

کنت لوئیس: آیا تو اطلاع داری به او حکمی را ابلاغ کرده بودند یا نه؟

مجید: تا آنجا که من اطلاع دارم نه.

لوئیس: دیگه سئوالی ندارم.

رییس دادگاه: کلای مدافع سئوالی دارید. سئوالی از سوی دادگاه استکهم نداریم.

مجید: آیا میتوانم درباره پدر و مادر بگویم.

رییس دادگاه: لطفا کوتاه و مختصر و مفید.

مجید: در آخرین تماسی که با پدرم در عراق داشتم سال ۹۴ بود. پدرم به من گفته بود وقتی که تو زنگ میزنی بلافاصله عناصر وزارت اطلاعات ما را اذیت میکنند. خانواده من در شهر قائم شهر بود و این شهر بسیار بزرگ نبود بههمین دلیل خانوادههای مجاهدین هم تحت فشار حکومت بودند. پدرم در آن زمان ۹۰ و مادرم ۸۵ سالشان بود که شب و روز به ما زنگ میزنند و میگویند ما از سوی کمیته نجات زنگ میزنیم و یا مجید هستیم واینها از سوی وزارت اطلاعات بودند که خانوادهها را اذیت می‌‌کردند.

رییس دادگاه: ما جلسهمان تمام شده است. متاسفم همه وقایعی که به شما افتاده است بیشتر وقت نداریم. حالا دیگر نمیتوانیم ادامه دهیم. جلسه تمام شد. مرسی از جعفر که اومد امروز در این دادگاه شهادت دادد. همچنین تشکر میکنم از دادگاه آلبانی که این فرصت و امکان را در اختیار ما گذاشتند. جلسه امروز ما خاتمه یافت. برای همه روز خوبی آرزو میکنم.

جلسه بعدی با حضور صدیقه حاجی محسن در ۱۸ اکتبر برگزار خواهد شد. قرار بود از کانادا باشد اما اومده اینجاست. دوشنبه ۱۸ اکتبر ساعت یک و نیم بعد از ظهر جلسه بعدی برگزار خواهد شد.

بیست و هشتمین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم!

         بهرام رحمانی

در بیستو هشتمین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم سوئد که روز پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰-‌‌۱۴ اکتبر ۲۰۲۱ برگزار شد، مهناز میمنت و مهری حاجینژاد از کمپ سازمان مجاهدین ایران در آلبانی، بهعنوان شاکی و از طریق ویدئویی درباره اعضای اعدامشده خانواده خود صحبت کردند.

رییس دادگاه: سلام مهناز.

مهناز: سلام بر رییس دادگاه و دادستانها.

وکیل مهناز: مهناز میمنت متولد ۱۳۵۹ است. وی در خانوادهای بزرگ شده که سه برادر داشته و همه افراد خانواده هوادار سازمان مجاهدین بودند. در آن دروه برادرش محمود در گوهردشت اعدام شد. محمود متولد ۱۹۶۰ بود. وقتی که در دانشگاه تحصیل میکرد سال ۱۹۸۲ دستگیر شد. اولین حکم او چهار سال زندان بود. وی در سال ۱۹۸۶ آزاد میشود اما دو ماه بعد مجددا دستگیر میشود. توی زندانهای اوین و قزل حصار و گوهردشت نگهداری میشود. احتمالا محمود در ۸ مرداد ۶۷ اعدام میشود. برادر دیگر مهناز «مسعود میمنت» در سال ۸۲ در زندان اوین کشته میشود. ۱۹۸۲ مهناز و مادرش از ایران میشوند. آنها نخست به فرانسه و سپس به عراق میروند. پدر در ایران بود و میرفته ملاقات پسرها. حالا مهناز در این مورد صحبت خواهد کرد. از جمله اسامی که پدر مهناز از پسرش شنیده و درست قبل از دوره اعدامها بود که در ملاقات با پدرش از جمله کسانی که نامش را میبرد حمید نوری بود. پدر به مهناز زنگ میزند و خبر اعدام برادرش میدهد. مادر مهناز در ۱۹۹۸ در حملهای جان میبازد. حتی شوهر مهناز نیز در عراق کشته میشود. سال ۲۰۰۷ برادر کوچک مهناز دستگیر میشود و تاکنون هیچکس نمیداند چه اتفاقی برای او افتاده است. این مقدمه کوتاهی بود درباره مهناز.

رییس دادگاه: بازحویی از مهناز میمنت شروع میشود.

دادستان: کریستینا کارلستت اسم من است و یکی از دادستان این کیس هستم. ما میدانیم که برای خانواده شما اتفاقات ناگواری افتاده است اما امروز سئوالات ما تنها درباره برادرت محمود است. باشه؟

مهناز: باشه.

دادستان:کوتاه درباره برادرت بگو و قبل از دستگیری چه اتفاقی بود؟

مهناز: محمود در رشته معماری تحصیل میکرد و از همان سال ۵۷ فعالیتهایش را با سازمان مجاهدین آغاز کرد و فعال بود. بههمین خاطر محمود شناخته شده بود. در اوایل سال ۱۳۶۱ محمود در خیابان توسط پاسداران شناسایی میشود. او را دستگیر میکنند و به زندان اوین میبرند. در همان دوره یک حکم ۴ ساله به او میدهند. توی این چهار سال در زندانهای اوین و قرل حصار و گوهردشت به سر برده است. از آنجا که محمود خیلی فعال بود او را بهویژه در قزل حصار شدیدا شکنجه کردند و دوره سختی را گذراند. از طریق پدرم و بعدا دوستان همبندیهایش شنیده بودم در زندان قزل حصار کابل زیادی به پاهایش زده بودند و بیخوابیهای زیادی کشیده بود و سرپا ایستادنها بسیار شکنجه شده بود اما روحیه بسیار بالایی داشت.

دادستان: حالا میرویم سر این که برادرت سال ۱۹۸۹ آزاد شد. بعد از آزادیش بگو.

مهناز: سال ۶۵ آزاد شد و کمتر از دو ماه بود پیش پدرم بود. بعد از آن تلاش کرد از ایران خارج شود و به سازمان مجاهدین بپیوندد. توی همین رابطه پدرم تعریف کرد او یک شب نامه گذاشته و در آن نوشته بود که میروم به سازمان بپیوندم. بعد از آن با شما تماس میگیرم. اما سال ۶۶ پدرم متوجه میشود که محمود دستگیر شده و در زندان اوین است. در همان موقع پدرم به دیدارش میرود. حول و حوش بهمن ۶۶ محمود را به گوهردشت منتقل میکنند.

دادستان: از کجا میدانید بهمن ۶۶ او را به گوهردشت میبرند؟

مهناز: پدرم گفت. از بهمن ۶۶ به پدرم اطلاع دادند برای ملاقات به گوهردشت برود.

در اینجا حدود ۲۰ دقیقه رابطه دادگاه استکهلم با کمپ اشرف دچار اخلال میشود.

دادستان: قبل از قطع صحبتها از قول پدرت گفتید که برادرت را بردند به گوهردشت. آیا تو میدانی برادرت حکم جدید گرفت یا نه؟

مهناز: بلی در واقع توی گوهردشت حکم ۵ سال گرفته بود.

دادستان: اتهامش چی بود که ۵ سال برایش بریده بودند؟

مهناز: اتهامی نداشت فقط به دلیل هواداری از مجاهدین دستگیر شد.

دادستان: بعد چه اتفاقی برای برادرت افتاد؟

مهناز: من اجازه میخواست اگر ممکن ایست کمی درباره برادرم توضیح دهم.

دادستان: فقط کوتاه درباره پدرت بگویید.

مهناز: پدرم قبل از انقلاب ۵۷ قاصی دادگستری بود. در زمان رژیم خمینی خودش استعفا داد و به وکالت پرداخت.

دادستان: اسم پدرت چی بود؟

مهناز: اسم پدرم عبدالله میمنت بود.

داستان: چه اتفاقی برای برادرت افتاد؟

مهناز: علت این که پدرم استعفا داد چون نمیخواست در رژیم آخوندها کار کند. چون از آنها شناخت داشت. من تیر ماه ۶۷ با پدرم تماس داشتم. در همان زمان پدرم به من گفت وضعیت زندانها بسیار نگرانکننده شده است. گفت صحبت از اعدام زندانیان هست و خانوادهها به همدیگر میگویند. خودش به من گفت من از این وضعیت خیلی نگران هستم. گفت من اینها را میشناسم و احساس خوبی ندارم. از جمله اسم چند نفر را میگویم حتما به سازمان مجاهدین بدهید. از جمله اسم اشراقی را برد و گفت او فعلا دادستان است و گفت من قبلم او را میشناختم. او وکیل بود. اشاره کرد که آنها با وجود این که سوگند وکالت خوردهاند اما جنایت میکنند. از جمله کسان دیگری که اسم برد نیری بود و گفت او به زندان رفتوآمد میکند. همچنین اسم مقیسهای و حمید عباسی را برد. گفت اینها همه بیسواد هستند اما رژیم به اینها لباس قضاوت پوشانده است.

دادستان: ایا پدرت برادرت در زندان گوهردشت دیده بود یا نه؟

مهناز: بلی پدرم هر دو هفته یکبار به گوهردشت میرفت و برادرم را ملاقات میکرد.

دادستان: این تیر ۶۷ بود که با پدرت تماس داشتید. بعد از این کی با پدرت تماس داشتید؟

مهناز: بلی من زیادی نمیتوانستم با فامیلم تماس بگیرم. به خاطر این که هر بار زنگ میزدم خانوادهام اذیت میکردند. من با توافق با پدرم و برادر کوچکترم خیلی کم زنگ میزدم و غیرمستقیم با هم صحبت میکردیم.

داستان: منظورتان از تماس غیرمستقیم چیست؟

مهناز: منظورم تلفنی که زنگ زدم غیر از خانهمان بود.

دادستان: کی با پدرت تماس گرفتید؟

مهناز: من در مهر ماه ۶۷ بود که مجددا تماس گرفتم. و در همان تماس پدرم وضعیت بدی داشت. آنجا خبر شهادت محمود را به من داد.

دادستان: دیگه پدرت چی گفت در مورد کشتن برادرت؟

مهناز: پدرم گفت همه نقاطی که قبلا گفته بودم همه درست بود. و همین نفراتی که قبلا گفتم قاتل پسرم بودند. پدرم گفت خیلی تلاش گرفتم در دو ماه ملاقات بروم اما اجازه ندادند. همین مهر ماه پدرم را خبر میکنند که بیا وسایل پسرت را بگیر. توی همان زندان گوهردشت کیف کوچکی به پدرم تحویل دادند. پدرم میگفت خیلی تلاش کردم بدانم او را کجا دفن کردهاند اما جوابی نگرفتم.

داستان: به پدرت چه اطلاعاتی داده بودند؟

مهناز: فقط پدرم متوجه شده بود در همان اوایل مرداد ۶۷ او را اعدام کردند. هیچ اطلاعات دیگری به پدرم ندادند.

دادستان: آیا پدرت برای شما گفت که مقامات زندان درباره پسرش چه چیزی گفتند؟

مهناز: به پدرم در همین حد گفته بودند که بیا وسایل پسرت را ببر. او اعدام شده است.

دادستان: پرد به گوهردشت رفت و وسایل برادرت را گرفت؟

مهناز: بلی

دادستان: پدرت برای شما تعریف کرد کجا رفت بود؟

بلی زندان گوهردشت. من از همبندیهای برادرم که به مجاهدین پوستهاند. آن ها هم درباره برادرم چیزهایی را تعرق کردند.

دادستان: تعریف کن چه اطلاعاتی را از کی گرفتید؟

مهناز: من همبندیهای محمود را زیاد دیدم اما مشخصا حسین فارسی بود که درباره برادرم تعریف کرد. او هم در گوهردشت بود. او برایم توضیح داد که شب ۷ مرداد ۶۷ پاسدارها توی بند ریختند. از جمله همین ناصریان بود که من بعدا فهمیدم همان مقیسهای است و همچنین حمید عباسی. آنها لیست بلندبالایی از اسامی زندانیان را خواندند که محمود هم در آن لیست بود. همه اینها را به راهرو مرگ بردند. و بعد روز ۸ مرداد بود محمود را به اتاق دادیاری بردند. بعد از این که از اتاق دادیاری بیرون آمده بود حسین فارسی از او پرسیده بود: چه خبر؟ محمود گفته بود که اسم را پرسیدند و این که آیا هنوز هوادار مجاهدین هستم؟ چی بود؟ جواب من این بود که اسمم را گفتم. همچنین گفتم هوادار مجاهدین هستم. نیری فحشهای زیادی به محمود داده بود و گفت من باید خیلی زودتر تو را به نزد برادرت میفرستم.

دادستان: چه تاریخی اینها را به شما گفتند؟

مهناز: حدود ۲۰ سال پیش حسن فارسی را دیدم به من گفت.

دادستان: مرسی. من دیگه سئوالی ندارم.

وکیل شاکی: تو گفتید پدرت به شما اسامی چند نفر گفته و گفته یادت باشد به دیگران بازگو کنید؟ درسته؟

مهناز: بلی درسته.

وکیل: وقتی که اسم حمید عباسی را آورد توضیح دیگهای هم داد؟

مهناز: بلی گفت او یک پاسدار بیسواد است که لباس قضاوت به تنش پوشاندهاند.

دادستان: پدرت این اسامی را یک بار گفت و یا بیشتر؟

مهناز: پدرم اینها را در تماس تیر ماه و یک بار هم در تماس مهر ماه گفت و یکبار هم به فرانسه آمده بود مرا بینید توضیح داد.

وکیل: او کی در فرانسه بود؟

مهناز: سال ۱۳۸۸ بود. اگر اجازه دهید توضیح میدهم.

دادستان : تماسهای تیر و مهر ماه چه سالی بود؟

مهناز: سال ۱۳۶۸.

دادستان: سالی که پدرت را در فرانسه دیدید چه سالی است؟

مهناز: سال ۱۳۸۸ پدرم و برادر کوچکم مانند توریست به فرانسه آمدند و مرا دیدند.

وکیل: آن موقع باز همان اطلاعات را به شما داد. درسته؟

مهناز: بلی همین اطلاعات را داد اما کاملتر.

دادستان: آیا پدرت حمید عباسی را دیده بود؟

مهناز: از صحبتهایی که میکرد همه اینها را دیده بود.

دادستان: آیا پدرت شخصا به شما گفت که حمید عباسی را در زندان گوهردشت دیده است؟

مهناز: بلی گفته که او را دیده است. چون پدرم وکیل بود همه اینها را میشناخت.

وکیل: مرسی من هم سئوال دیگری ندارم.

رییس دادگاه: وکلای دیگر سئوالی دارند؟

نه.

رییس دادگاه: کنت لوئیس شما سئوالی دارید؟

لوئیس: بلی سئوال دارم. گفتی که پدرت ۲۰۰۹ اومد فرانسه و حضوری شما را دید. سئوال من این است که گفتید تلفنی با آنها صحبت میکردید آنها را اذیت میکردند حالا آنها برگشتند به تهران چه اتفاقی برای آنها افتاد؟

رییس دادگاه: من قطع میکنم چون که این سئوال ربطی به این جلسه ندارد. ما فقط در مورد گوهردشت و برادرش است نه چیز دیگری. اگر سئوالی در این مورد دارید بپرسید.

کنت لوئیس: آقای رییس دادگاه متوجه هستم اسنادی که داریم. این افراد ۳۳ سال صبر کردند این وقت برسد تا به دنیا بگویند چه اتفاقی برای خانواده آنها افتاده است. درخواست من این است اجازه کوتاهی بدهید جواب سئوال مرا بدهد.

رییس دادگاه: بلی متوجه هستم کنت. شما را درک میکنم. وکیل مشاور یعنی خودت و وکیل مشاورش در اول توضیح دادید که چه اتفاقی به خانوادهاش افتاده است. من گفتم این سئوال شما ربطی به این جلسه ما ندارد.

لوئیس: اجازه بدهید چه اتفاقی برای برادر کوچکش منوچهر افتاده من دیگه سئوالی ندارم.

رییس دادگاه: آیا مهم است کنت لوئیس تشخیص بدهد.

کنت لوئیس: بلی مهم است کوتاه توضیح دهد.

رییس دادگاه: میفهمم این همین موضوع است که در مقدمه توضیح دادید مرگ نه؟ ربطی به آن دارد؟

لوئیس: بلی درست است.

رییس دادگاه: سئوالت را بپرس.

دادستان: وقتی پدرت و برادرت برگشتند به ایران چه اتفاقی افتاد؟

مهناز: بعد از این که اینها به ایران برگشتند برادرم منوچهر دستگیر میشود بهخاطر ملاقات با من. نقطه قابل توجه این است که من در یک سایت خواندم مقیسهای برادرم را به چهار سال زندان در زندان برازجان محکوم کرده است. همچنین برای او ۷۴ شلاق صادر میکند. این همان ناصریان زندان گوهردشت است که مقیسهای گفته میشود. بعد از آن که حکمش تمام شد و آزاد گردید ما هرگز او را پیدا نکردیم و ناپدید شده است. در واقع از خانواده ما دو برادرم شهید شدند و یک برادرم مفقود شده و مادرم هم شهید شده و من تنها باز مانده خانوادهام هستم. باید بگویم هزاران خانواده هستند که من نماینده آنها هستم و در اینجا شهادت میدهم. جرم همه خانواده ما این بود که هوادار سازمان مجاهدین بود. باور کنید که خمینی قصد داشت همه مجاهدین را از بین ببرد و این نقشهای بود که کشیده بودند. این شهادت برای من خیلی سخت بود و یادآوری آن خاطرات. انتظار من این است انتقام آنها را بگیریم و عدالت را بر قرار کنیم.

کنت لوئیس: من سئوالی ندارم. مرسی اجازه دادید جواب سئوال نهایی جواب داده شود.

رییس دادگاه: مرسی کنت لوئیس. وکلای مدافع اعلام کردند که سئوالی ندارند. پس سئوالی از استکهلم نداریم. ببینید ما زمان زیادی به لحاظ تکنیکی از دست دادیم. شاهد بعدی بعد از ناهار است. میخواهم از آلبانی بپرسم برایشان مقدور است بعد از ظهر همان سالن را داشته باشند؟

آلبانی: بلی مقدور است.

رییس دادگاه: من خوش‌آمد می‌گوییم مهری حاجی‌نژاد. اسم من توماس هانبری است قاضی دادگاه استکهلم. خانم حاجی‌نژاد وکیل شما خانم گیتا آردین نشان می‌دهیم. عملا کلام را به ایشان می‌سپاریم.

وکیل: سلام مهر ی خانم من برای مقدمه درباره گذشته شما خواهم گفت. مهری متولد ۱۹۶۳ – ۱۳۴۴ ایرانی متولد شده است. برادر ایشان آقای علی حاجی نژاد در زندان گوهردشت اعام شد. خیلی ها بودند که ایشان را به نام حاجی علی می شناختند. ایشان در لیست ما شماره ۷ قرار دارد. علی متولد ۱۹۶۰ – ۱۳۳۹ ایرانی است. او به دلیل هواداری از مجاهدین در سال ۱۳۶۰ دستگیر شد. اول ۸ سال بعد ۱۰ زندان می گیرد. او در زندان قزل حصار که یک زمندان امنیتی بود و هم‌چنین و گوهردشت بود. علی احتمالا در تاریخ روز نهم مرداد ۱۳۶۷ اعدام شد. خانم مهری خودش هم زندانی بود. ایشان ۱۹۸۱ دستگیر می‌شود و پنج سال زندان و سه سال حکم تعلیقی می‌گیرد. ایشان ۱۳۸۶ آزاد می‌شود. ضرف مدتی که در زندان‌های اوین و قزل حصار و گوهردشت بودند. ضرف مدتی که او در گوهردشت زندانی بوده مرتضوی را دیده و عباسی را ندیده است. مادر مهری گفته که در ملاقات‌ها علی عباسی و ناصریان را دیده بود. مهری خودش برادرش را در سال ۱۳۶۵ ملاقات کرده است. مهری در سال ۱۳۸۵ مهری از ایران خارج شده است. والدین مهری و علی از خیلی سال پیش فوت کردند. مهری برادری به نام احد داشته که در خیابان به ضرب گلوله کشته شده است. برادرش صمد در سال ۱۳۶۲ زیر شکنجه فوت ‌کرد. برادری به نام اسد داشت که از بیماری سرطان رنج می‌برده و می‌‌خواست برای معالجه به خارج برود اما به دلیل هواداری خانواده‌اش از مجاهدین به او اجازه خروج از کشور نمی‌دهند. حالا همسر خود مهری هم ۵ سال زندانی بود و بعد از آزادی او را هم در سال ۱۳۸۷ در خیابان می‌زنند و می‌کشند. مهری خانم فامیل‌های زیادی دارد که در همین مقطع گم شدند. مهری کتابی هم از خاطرات گذشته و زندان خود نوشته و به زبان فارسی نوشته است. حالا این پیشنه‌ای بود که من خواستم از ایشان تعریف کنم قبل از این که خودش هم تعریف کند.

رییس دادگاه: ممنون از شما گیتا هادینق‌‌بری. گفتیم کلام الان دست دادستان‌هاست…

دادستان: سلام مهری صدای مرا دارید

مهری: بلی سلام.

دادستان: اسم من مارتینا وینسلو است یکی از دو دادستان‌ی که این‌جا هستیم. من می‌دونم که خانواده شما با تراژی‌های زیادی از بین رفتند. اما سئوالات امروز من محدود به برادرتان علی است. آیا درست است ایشان در سال ۱۳۶۰ دستگیر شد؟

مهری: بلی درسته. علی در آبان ماه ۱۳۶۰ در تهران دستگیر شد.

دادستان: چند سالش بود دستگیر شد؟ کارش چی بود؟

مهری: علی دانشجویی سال سوم ریاضیات از دانشگاه کرج بود و فعالین سازمان مجاهدین خلق در کرج بود.

دادستان: حالا علت این که ایشان دستگیر شد اطلاع بیش‌تری دارید چرا دستگیرش کردند؟

مهری: علت دستگیری علی مانند همه دستگیرشدگان سال ۶۰ هواداری از مجاهدین بود نه چیز دیگر.

دادستان: درست است ایشان مجازات ۸ ساله گرفته بود؟

مهری: بلی مادرم بعد از چندین ماه دستگیری علی او را در قزل حصار ملاقات کرده بود. علی به مادرم گفته بود دو هفته بعد از دستگیریم که در اوین بودم مرا به دادگاه انقلاب کرج که آن موقع دادستانش ابراهیم رئیسی بود همین رئیسی که الان رییس جمهور است ۸ سال زندانی دادند.

دادستان: آیا درسته که برادرت حکم دیگری هم گرفت که ده سال بود؟

مهری: بلی او به مادرم گفت زیر شکنجه‌های شدید به من گفتند حکم‌ات ده سال شده است.

دادستان: درسته که علی در زندان گوهردشت هم بوده؟

مهری: بلی اجازه دهید توضیح دهم. علی از تابستان ۶۱ تا اسفند ۶۲ در قطل حصار بود. طی این مدت مستمر در بندهای تنبیهی بود. و چند بار بیش‌تر ملاقات نداشت و اغلب ممنوع ملاقات بود. اسفند ۶۲ مادرم به زندان قزل حصار مراجعه کرد به مادرم گفتند: زندانی به نام علی‌حاجی‌نژاد در این زندان نداریم. از اسفند ۱۳۶۲ تا آذر ۱۳۶۳ تقریبا مادرم نه ماه در پی یافتن برادرم بود. به زندان‌های مختلف مراجعه می‌کرد تا این که سرانجام در  ماه آذر علی را در گوهردشت ملاقات کرد.

دادستان: حالا خود شما در گوهردشت ملاقات کنید؟

مهری: نه خیر. چون من آن موقع در زندان اوین بودم. اگر اجازه دهید اولین ملاقات مادرم با برادرم را در زندان گوهردشت توضیح دهم. وقتی که مادرم علی را در ملاقات دید وضعیت علی به لحاظ جسمی بسیار بد بود زیر زیادی شکنجه شده بود. او پایش را روی زمین می‌کشید و نمی‌توانست راه برود. موهای سرش ریخته بود. بسیار لاغر شده بود و ریش بسیار بلندی پیدا کرده بود. و حتی به درستی نمی‌توانست حرف بزند و حتی نمی‌دانست او در گوهردشت مادرم را ملاقات می‌کند. مادرم بهش گفته بود این همه مدت کجا بودید؟ چرا این‌طوری شدید؟ علی گفته بود من در این مدت در یک سلول تاریک در خانه‌های امن کرج بودم. زیر شکنجه‌های شدید قرار داشتم و مرا حمام نمی‌بردند و وسایل گرمایی نداشتم. امروز که به من گفتند بیا من فکر می‌کردم مرا به اعدام می‌برند چون که به من می‌گفتند آن‌قدر شما را در این‌جا نگه می‌داریم تا بپوسید چون که همکاری نمی‌کنید.

دادستان: خاطرت می‌آید که این اطلاعات را کی به شما دادند و در چه ارتباطی؟

مهری: این اطلاعات را هم مادرم در ملاقات با من تعریف کرد و هم ملاقاتی که من با علی داشتم او برایم تعریف کرد.

دادستان: شما در چه ارتباطی توانستید بروید برادرتان را در گوهردشت ببینید؟

مهری: وقتی من در اردیبهشت ۶۵ از زندان آزاد شدم بسیار دلتنگ برادرم بودم و خیلی دوستش داشتم او ر اببینم. او تنها برادر باقی مانده‌ام بود. با شناسنامه خواهر بزرگ‌ترم رفتم به ملاقات علی در گوهردشت. چون من اجازه نداشتم وقتی از زندان آزاد شدم به ملاقات علی بروم. من در ملاقات اول با علی ۱۰ دقیقه ملاقات تلفنی داشتم به وی گفتم من به زودی از ایران خارج خواهم شد. گفتم هر چی به شما گذشته بگو تا من به مجاهدین بگویم چه بلایی به‌سرت آمده است. و گفتم که من هر چی از دستم برمی‌آید انجام دهم شاید ترا دو ساعت بیرون ببرم تا با هم از ایران خارج شویم. من آخرین ملاقات را با علی در مهر ۱۳۶۵ در زندان گوهردشت داشتم. این بار هم با شناسنامه خواهر بزرگ‌ترم رفتم و تلاش کردم یک ملاقات حضوری بگیرم. توانستم بعد از ۵ سال برادرم را بغل کنم و بوسم و به او گفتم من به زودی از ایران خارج خواهم شد. ازش خواستم آثار شکنجه بدنش را به من نشان دهد. او قبول نمی‌کرد و می‌خندید. ولی من وادارش کردم جواربش را درآورد و کف پایش را دیدم آثار شکنجه در پایش بود.

دادستان: می‌دانید آخرین کسی از خانواده شما علی را دیده کی بوده؟

مهری: بلی می‌خواستم در این ملاقات آن چیزی را که از شکنجه برادرم دیده بودم بگویم. برایم بسیار سخت بود و گفتم برای من خیلی سخت است که بدون تو ایران را ترک کنم. مهری با بغض گفت احساسی داشتم که او را دیگر نخواهم دید. مخفیانه عکسی از او گرفتم که می‌توانم الان نشان دهم. گفتم که باز هم تلاشم را می‌کنم شاید ترا بیرون بیاورم و با هم برویم. او با خنده به من گفت تو برو و به‌خاطر من رفتنت را عقب نیانداز.

رییس دادگاه: در این‌جا ارتباط با آلبانی قطع شد. صبر کنیم و ببینیم دوباره به آلبانی وصل می‌شویم.

رییس دادگاه: دوباه خوش آمدید.

مهری: در آخرین ملاقات برادرم به من گفت خروجت از کشور را به‌خاطر من عقب نیانداز. این عکس را من در مهر ماه سال ۶۰ از علی گرفتم. در حالی که در گوهردشت بود من فکر می‌کردم بتوانم با این عکس برایش مدرک درست کنم. این عکس…

باز ارتباط با آلبانی قطع شد.

رییس دادگاه: برگشتیم مجدد. صدای مرا دارید. امیدوارم خوب پیش برود. مهری بفرمایید.

مهری: گفتم آیا این عکس به جوان ۲۴ ساله می‌خورد؟ به خاطر شکنجه‌ها علی این وضعیت را پیدا کرده است.

دادستان: مهری خانم ما این عکس کوچک را درست نمی‌بینیم. شاید بعدا ببینیم. به هر حال من جان کلام شما را این طوری متوجه شدم برادرت در این مدت زندان در اثر شکنجه شکمسته‌تر کرده بود. دپرسته؟

مهری: بلی. آخرین حرف‌هایی که در این ملاقات به من زد. به من گفت که منتظر من نباش برو به مریم و مسعود بگو هیچ شکنجه‌ای نمی‌تواند ما را از پای درآورد. به من گفت یک دوستم به زودی آزاد می‌شود چون که وقتش خیلی وقته که تمام شده است. آن به تو مراجعه می‌کند به نام رشید. تو به جای من آن را با خودت به خارج ببر. همین‌طور شد دو هفته بعد یکی به من زنگ زد و گفت من رشید هستم. اما اسم واقعی او خیرالله نیل‌گاز است و یکی از بازماندگان کشتار سال ۶۰ است. من فهمیدم علی فرستاده که ما با هم از ایران خارج شدیم. بعد از ۱۰ روزی پیاده‌روی با ۴ نفر دیگر ما به پاکستان رسیدیم.

دادستان: خانم مهری بخشید حرف تان را قطع می‌کنم. ما باید برگردیم به علی. حالا سئوال من این است که آیا آخرین از خانواده شما با علی ملاقات داشت کی بود؟

مهری: بلی فروردین یا اردیبهشت ۱۳۶۷ آخرین ملاقات مادرم با علی در گوهردشت بود. در آن ملاقات علی به مادرم گفت وضعیت زندان مشکوک اسیت و زندانیان را جا‌به‌جا می‌کنند. و شاید من دیگری ملاقات نداشته باشم نگران من نشو. وقتی مادرم بی‌تابی کرد بهش گفت نگران نباش این رژیم سرنگون می‌شود و این فشارها از روی شما تمام می‌شود. این آخرین ملاقات بود.

دادستان: در خانواده‌تان چه‌طوری مطلع شدید علی اعدام شده است؟

مهری: مادرم از تابستان ۶۷ مستمر به زندان مراجعه می‌کرد تا شاید ملاقات بگیرد و خبری بگیرد. مهر ۱۳۶۷ به مادرم و تعداد دیگری از مادرها که جلو زندان گوهردشت جمع شده بودند گفتند بروید…

مجددا تماس با آلبانی قطع می‌شود.

مهری: در مقابل زندان گوهردشت به مادران گفتند بروید و ما بعدا به شما وقت ملاقات می‌دهیم. به مادرم گفتند برو ۴۰ روز دیگر نوبت شماست. آن موقع می‌گوییم پسرت چی شده است… نهایت به وی می‌گویند فردا بیا. وقتی مادرم می‌گوید می‌آیم به وی می‌گویند خودت نیا. یکی از فامیل‌های مردتان را بفرستید. مادرم می‌گوید همه پسرانم را کشتید مردی را ندارم و خودم می‌آیم. مادرم به خودش می‌گوید احساسی به من می‌گوید نکند می‌خواهند جسد پسرم را به من بدهند. به‌همین دلیل از همسایه‌‌مان خواهش کرد او را همراهی کند. مادرم فردا به همراهی همسایه‌مان به گوهردشت رفت آن‌ها را به اتاقی بردند که سه پاسدار در آن‌جا نشسته بودند. به مادرم گفتند تو مادر علی حاجی‌نژاد هستید؟ مادرم گفت بلی. پاسدار به مادرم گفت دیگر علی حاجی‌نژاد وجود ندارد. او دشمن جمهوری اسلامی بود اعدام شد. مادرم گفت از خدا نترسیدید بچه‌های مردم را کشتید؟ پسرم را کشتید از شکنجه‌های شما راحت شد. آن موقع یک کیسه جلو مادرم انداختند گفتند این وسایل پسرت است بردار و برو. گفتند خودت هم منافقید.

دادستان: من چند سئوال از شما می‌پرسم

چون آن وسایل مهم بود خواستم این‌جا بگویم.

دادستان: قبل از این که وارد آن‌ها بشوید سئوالم این است که وقتی مادرتان به گوهردشت می‌رود این اطلاعات را چه جوری گرفتید و کی به آگاهی شما رسیده است؟

مهری: همان موقع که خبر اعدام برادر را به مادرم دادند گفتند همان موقع تلفنی به من تعریف کرد و هم موقعی که به عراق آمد برایم تعریف کرد.

دادستان: یعنی اولین بار در سال ۱۳۶۷ از طریق تلفن از اعدام برادرت مطلع شدید؟

مهری: بلی تلفنی در سال ۶۷ فهمیدم و در فروردین ۱۳۶۸ مادرم به عراق آمده بود دوباره اعدام علی را شنیدم. مادرم سه بار مخفیانه به عراق آمد و اعدام‌شدگان را به من گفت تا به سازمان اطلاع دهم.

دادستان: شما آیا خبر دارید مادرتان می‌دونست علی کی اعدام شده و به چه طریقی؟

مهری: آن موقع یعنی سال ۶۷ تاریخ دقیق اعدام را نمی‌دونست ولی در میان وسایل علی که می‌خواستم توضیح دهم در زندان گوهردشت به مادرم داده بودند طنابی هم بود که مادرم فهمید دارش زده‌اند.

دادستان: می‌دانید مادر شما در گوهردشت حمید عباسی را در سال ۶۷ ملاقات کرده؟ می‌دانید یا نمی‌دانید؟

مهری: بلی خرداد ۶۷ به‌خاطر پیگیری ملاقات بارها  با او برخورده کرده بود او را نمی‌شناخت. اما محمد سلامی گفته بود که او حمید عباسی است.

دادستان: مهری خود تو چی. آن مدت زمانی که در زندان بودید افرادی را که این‌جا اسامی‌شان را خوندیم روسای زندان بودند ملاقات کردید؟

مهری: نه من ندیدم.

رییس دادگاه: وکلا سئوالی دارند؟

کنت لوئیس: در این‌جا فقط در مورد مردان تعریف شده است که همه کشته شدند. ما در این دادگاه همش در مورد مردها صحبت کردیم که چه سرنوشتی پیدا کردند. مهری خود تو هم چند سال زندان بودید. آیا می‌توانید کوتاه در مورد زندانیان زن تعریف کنید؟

مهری: بلی. غم و ناراحتی و اندوه روی من از روزی زیاد شده که در این دادگاه از آغاز تاکنون کسی از زنان قتل‌عام شده چیزی نمی‌گوید. هنگامی که من در سال ۶۵ از زندان آزاد می‌شدم تعداد زیادی از دوستانم زمان زندان‌شان تمام می‌شد و باید آزاد می‌شدند. ولی بدون استثنا آن‌ها را آزاد نکردند و همه اعدام شدند. مانند اشرف موسوی و ملیحه اقوامی و فروزان عبدی و آزادی طبیب و خیلی‌های دیگر.

لوئیس: تو خودت از سال ۶۰ تا ۶۵ زندانی بودید آیا اعدامی انجام شد که آگاه شده باشید؟

مهری: بلی من سال ۶۰ و ۶۱ در بند چهار معروف ۲۴۰ بودم هر شب میان ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر را اعدام می‌کردند.

لوئیس: از کجا شما این‌ها را می‌دانید؟ چه طوری می‌دانید؟

مهری: ما هر شب صدای تیرخلاص‌های را که به آن‌ها می‌زدند می‌شمردیم و صدای شعارهایشان را. تا تیر خلاص‌ها تمام شود می‌شنیدیم. خیلی‌ از آن‌ها ۱۶ و ۱۷ ساله بودند سیمین حجب و سودابه و عطیه خوانساری بقایی ۱۶ ساله بود. لیلا ارفعی که کتاب من به نام اوست ۱۷ ساله بود. همه کسانی که در این چهار بند بودند تیرخلاص‌ها را می‌شمردیم و می‌دانستیم چه‌قدر اعدام شدند. سال ۶۲ من در همین بند بودم ۶۰۰ زندانی زن بودیم. لاجوردی آمد به این بند ما. او به ما گفت: فکر نکنید شما از زندان آزادی می‌شوید و یا مردم با گل شما را بیرون می‌برند. اگر وضع بدتر شود همین‌جا نارنجک می‌اندازیم و همه شما را می‌کشیم. گفت که در رگ‌های همه شما خون رجوی در جریان است و همه شما دشمن قسم خورده نظام هستید نباید آزاد شوید.

لوئیس: این بند که گفتید ۶۰۰ نفر بودید حتما همه خانم بودید؟

مهری: همه ما زنان زندانی بودیم و چهار بند دیگر هم بود و در هر کدام آن‌ها هم ۶۰۰ زندانی سیاسی زن بود. ۹۰ درصد آن اعدام شدند و به قول لاجوردی بیش‌تر آن‌ها اعدام شدند.

کنت لوئیس: از کجا فهمیدید ۹۰ درصد اعدام شدند؟

مهری: من  و چند نفر تعداد محدودی بودیم که از اوین آزاد شدیم. من با آن‌ها صحبت کردم و از این طریق فهمیدم.

لوئیس: تو یک ماه گوهردشت بودید درسته؟

مهری: بلی یک ماه آن‌جا بودم.

لوئیس: وقتی گوهردشت بودید آن‌جا هم بند زنان بود؟

مهری: من کم‌تر از یک ماه آن‌جا بودم. بلی بند زنان داشت فکر کنم همه آن‌ها اعدام شدند.

لوئیس: تعدادشان را می‌دانید در آن بند چند نفر زن بودند؟

مهری: بندی که من بودم ۷۰ نفر بودیم. ولی از بندهای دیگر خبر ندارم.

لوئیس: آیا وقتی شما را از آن‌جا منتقل کردند تنها بودید و یا دیگران هم بودند؟

مهری: من و چند نفر دیگر منتقل شدیم اما زنان زندانی سیاسی را از کرج و کرمانشاه به گوهردشت انتقال داده بودند اعدام شدند.

لوئیس: از کدام زندان آورده بودند به گوهردشت؟

مهری: من از مادرم شنیدم زنان زندانی را از کرج و کرمانشاه به زندان گوهردشت آورده بودند.

لوئیس: آخرین سئوال از طرف من. دیگرانی که آمدند این‌جا صحبت کردند اسم از گروهی به نام «عیاران» بردند. آیا شما این گروه را می‌شناسیبد؟

مهری: بلی برادر من فعال در کرج بود. مادرم هم با خانواده زندانیان کرج دوست بود.گروه عیاران اعلام هواداری از سازمان مجاهدین کردند. فقط به همین دلیل ۱۴ یا ۱۵ نفر از آن‌ها را در پاییز ۶۷ اعدام کردند. این را مادرم به من گفت.

لوئیس: مرسی. من دیگه سئوالی ندارم.

رییس دادگاه: وکلا سئوالی ندارند. خداحافظی می کنیم و تشکر ویژه از مهری حاجی‌نژاد داریم که آمدید جواب سئوالات دادگاه استکهلم را دادید. از دادگاه آلبانی هم تشکر می‌کنیم که مشکلات فنی پیش‌آمده را حل کردند.

فردا ساعت ۹ صبح به دادگاه ادامه می‌دهیم.

آلبانی: به دلایل فنی ما ساعت ۱۰ نمی‌توانیم اما ۱۰ می‌توانیم.

رییس دادگاه: حتما دادگاه فردا ساعت ۱۰ آغاز خواهد شد.

دادگاه امروز حدود ساعت ۱۷ تمام شد.

بیست و هفتمین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم!

در بیستو هفتمین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم سوئد که روز سهشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۰‌-‌۱۲ اکتبر ۲۰۲۱ برگزار شد، خدیجه برهانی و حسین سیداحمدی از کمپ سازمان مجاهدین ایران در آلبانی، بهعنوان شاکی و از طریق ویدئویی درباره اعضای اعدامشده خانواده خود صحبت کردند.

خدیجه برهانی در جلسه محاکمه حمید نوری بهاتهام مشارکت در اعدامچند هزار زندانی سیاسی ایران در سال ۱۳۶۷، گفت برادرش سیدمحمدحسین برهانی که حکم حبس ابد داشت در سال ۶۷ در زندان گوهردشت اعدام شد.

در جلسه صبح دادگاه، وکیل مشاور خدیجه برهانی گفت که او سال ۱۳۶۰ در حالی در قزوین زندانی شد که ۱۲ ساله بود و بعد از هشت ماه با قید ضمانت آزاد شد.

وی همچنین گفت که شش برادر خدیجه برهانی «بهدست رژیم ایران کشته شدهاند که دو نفر از آنها در اعدامهای دستهجمعی سال ۶۷ اعدام شدهاند

خدیجه گفت که برادرش محمدحسین، فروردین سال ۶۰ در ۱۷ سالگی پای میز فروش نشریه سازمان مجاهدین خلق دستگیر و در ۲۵ سالگی اعدام شد در حالیکه به گفته پدرش به حبس ابد محکوم شده بود.

در جلسه بعد از ظهر همین دادگاه، حسین سیداحمدی که بهصورت ویدئویی از آلبانی، کمپ سازمان مجاهدین خلق، صحبت میکرد گفت که برادرش محسن بهعنوان یک ویزیتور در یک داروخانه کار میکرد و در سال ۱۳۵۹ به اتهام فروش نشریه و طرفداری از سازمان مجاهدین خلق بازداشت شد.

به گفته حسین، مادرش آخرین بار در زندان اوین با برادرش ملاقات کرد و «​چند ماه بعد از اعدامها با مادرم تماس میگیرند و میگویند برود اوین و مادرم فکر میکرد برای ملاقات تماس گرفتهاند یا اینکه خبری درباره محسن به او بدهند. بعد از مراجعه، پاسدار، دو ساک که داخل آن مقداری لباس بود به مادرم تحویل میدهد و میگوید یکی متعلق به محسن و یکی هم متعلق به محمد است. به مادرم میگویند که اعدام کردیم و تو دیگر راحت شدی و میتوانی بروی خانه استراحت کنی و دیگر نیازی نیست دنبال آنها به زندانها بیایی

رییس دادگاه: صبح بهخیر. به آلبانی وصل شدیم. خدیجه برهانی و وکیل شاکی کنت لوئیس در محل هستند. کنت لوئیس حاضرید که صحبت را آغاز کنیم.

کنت لوئیس: بلی. صدا خوب است؟

رییس دادگاه: بلی

کنت لوئیس: خدیجه برهانی متولد ۱۹۶۸ میلادی است. خدیجه بحرانی شش برادر داشت که توسط حکومت ایران کشته شدند. دو برادر در کشتار دستهجمعی ۶۷ اعدام شدند. ما میدانیم سید محمدحسین برهانی در پیوست ۳ است که به اسم حسین قزوینی صدایش میکردند. وی در سال ۱۳۶۷ در گوهردشت اعدام شد. برادر دیگر سیدمحمداحمد برهانی اعدام هم شد که میتوانند در گوهردشت اعدام شده باشد. سیدمحمد علی برهانی در سال ۱۳۶۰ در قزوین اعدام شد. سیدمحمدمهدی برهانی در سال ۱۳۶۱ در اوین اعدام شد. یک برادر دیگر سیدمحمد حسین برهانی که ۱۵ ساله بود در سال ۱۳۶۰ زندانی شد و ۱۳۶۴ آزاد شد. وی به عراق به پایگاه مجاهدین خلق اشرف رفت و در یک درگیری کشته شد. در نبردی که ۴۰ ستاره نامیده میشود کشته شد. سیدمحمدمفید برهانی نیز توی نبرد فروغ جاویدان کشته شد.

خود خدیجه در سال ۱۳۶۰ در قزوین زندانی شده بود. وی در آن موقع ۱۲ ساله بود. بعد از ۸ ماه با قید ضمانت آزاد شد. او ۱۳۶۴ موفق شد از ایران خارج شود و به اشرف در عراق رفت. حسین برهانی در ۵ فرودین ۱۳۶۰ در قزوین دستگیر شد. در زندان شوویندال در قزوین بود. او ۱۷ ساله بود که زندانی شد. وی توسط حکومت به حبس ابد محکوم شد. جرم وی این بود که نشریه مجاهدین را فروخته بود. حسین و احتمالا احمد در اردیبشهت ۱۳۶۷ به گوهردشت منتقل شدند. همبندیهایش محمد زند و نصرالله مرندی بودند. خدیجه از خانوادهاش شنیده که حسین و احمد در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند. بعدا طلاعات بیشتری از محمد زند و مرندی خواهیم شنید. اینها مقدمه صحبتهای من بود.

رییس دادگاه: مرسی کنت لوئیس. الان وقت به دادستانها در استکهلم داده میشود.

دادستان: سلام خدیجه من کریستیناهستم یکی از دادستانهای این پرونده. امروز من از شما سئوال میکنم. امروز من فقط از حسین سئوال خواهم کرد که یکی از برادران شما است. نام کامل حسین را بگویید؟

خدیجه: سیدمحمدحسین برهانی.

دادستان: حسین کی دستگیر شد؟

خدیجه: ۵ فرودین ۱۳۶۰ سه قبل از ۳۰ خرداد.

دادستان: وقتی که او دستگیر شد شما کجا بودید؟

خدیجه: من خونه بودم.

دادستان: کدام شهر؟

خدیجه: شهر قزوین.

دادستان: شما چند خواهر و برادر بودید؟

خدیجه: ۶ برادر و یک خواهر.

دادستان: همهتان آن موقع در یک خانه زندگی میکردید؟ برادرتان هنگام دستگیری چند سالش بود؟

خدیجه: ۱۷ ساله بود و در دبیرستان رشته ریاضی میخواند.

دادستان: آن موقع تو چند ساله بودید؟

خدیجه: من ۱۲ سالم بود.

دادستان: آیا خبر دارید چه حکمی برای حسین صادر شد؟

خدیجه: حمکش را  دقیقا نمیدانم ولی سر میز فروش نشریه دستگیرش کرده بودند.

دادستان: از کجا می دانید؟

خدیجه: پدرم به دادگاه و ادارات دولتی و سپاه و کمیته رفت آنها این اطلاعات را به پدرم دادند.

داستان: چه حکمی برایش صادر کردند؟

خدیجه: حکم ابد داده بودند.

دادستان: اینها را پدرت برای شما تعریف کرد؟

خدیجه: بلی پدرم دنبال کارشان بود و ادارات دولتی میرفت به او گفته بودند: حکمش ابد است.

دادستان: اینها را چه وقتی فهمیدید.

خدیجه: من ایران بودم فهمیدم.

دادستان: خود شما هم مدتی زندان بودید؟

خدیجه: بلی.

دادستان: توی مدتی که در زندان بودید آیا برادرانت را ملاقات کردید؟

خدیجه: بلی من مرداد ۶۰ دستگیری شدم. بعد از دستگیریام به کمیته آقاباب قزوین بردند. یک هفته انفرادی بودم که شکنجههای روحی زیادی به من وارد کردند.

دادستان: برادرهایت را دیدید؟

خدیجه: مرا بعد از انفرادی به زندان چوبیندر بردند. چهار برادرم آنجا زندانی بودند.

دادستان: دیدی برادرهایت را؟

خدیجه: بلی در ملاقاتی که داشتم هر چهار برادرم را دیدم که در زندان بودند.

دادستان: آخرین بار برادرت حسین را کی دیدید؟

خدیجه:در سال ۶۴ که میخواستم از ایران خارج شوم بههمراه مادرم به ملاقات برادرم حسین و احمد رفتم. در زندان چوبیندر آنها را ملاقات کردیم.

دادستان: فقط یک بار با مادرت به ملاقات برادرانت رفتید یا بیشتر؟

خدیجه: من یک بار با مادرم به ملاقت برادرانم رفتم و یک بار هم خودم در زندان آنها را ملاقات کردم. چرا که بعد از آزادی از زندان نمیتوانستم به ملاقات آنها بروم. آخرین بار به دلیل تلاشهای پدر و مادرم بود که از مقامات دولتی اجازه گرفتند من هم به ملاقات برادرانم بروم. آنها هنگامی که مرا در آخرین ملاقات دیدند اشک در چشمانشان جاری شد.

دادستان: برای چی آخرین بار؟

خدیجه: چون من و برادرم حسن میخواستم از ایران خارج شویم و به عراق به اشرف برویم.

دادستان: کی از ایران خارج شدید؟

خدیجه: من ۸ آذر ۶۴ از ایران خارج شدم.

دادستان: از ایران بیرون آمدی در مورد حسین چیزی شنیدید؟

خدیجه: سال ۶۷ از طریق مجاهدین شنیدم در زندانها قتلعامهای عجیبی روی میدهد. نگران شدم و رفتم به خانوادهام زنگ زدم. مادرم گفت: احمد و حسین را اعدام کردند.

دادستان: یادت میآید این تماس کی بود؟

خدیجه: شهریور ۱۳۶۷.

دادستان: مادرت چیز دیگر هم گفت؟

خدیجه: همانطور که وکیلم گفت مادرم به گوهردشت رفت برای ملاقات برادرام. گفتند ملاقات نیست اما ساعت حسین را به مادرم میدهند. هیچ وسیلهای از احمد نمیدهند. برای همین نمیدونیم احمد کجا اعدام شده اما حدس میزنیم در اوین اعدام شده باشد.

دادستان: کدام یکی در اوین اعدام شد؟

خدیجه: حسین در گوهردشت و احمد در اوین.

دادستان: هیچ کدام از افراد خانواده شما حسین را در گوهردشت ملاقات نکرده بودند؟

خدیجه: فقط ساعت حسین را به مادرم داده بودند.

دادستان: ساعت کی را دادند؟

خدیجه: به مادرم داده بودند.

دادستان: این از لحاظ زمانی کی بود؟

خدیجه: توی همان ایام بود که متوجه قتلعامها شده بودند.

دادستان: این اولین بار بود مادر شما میفهمد حسین در گوهردشت است؟

خدیجه: بلی

دادستان: میدانید از کجا بردند به گودشت؟

خدیجه: اردیبهشت ۶۷ حسین و احمد از زندان چوبیندر قزوین به گوهردشت منتقل میکنند.

دادستان: فاصله بین قزوین و کرج چهقدر است.

خدیجه: تا آن دوره میدانم فاصله قزوین تا تهران ۱۵۰ کیلومتر بود. کرج بین تهران و قزوین واقع شده است.

دادستان: اطلاعات دیگری به شما دادند؟

خدیجه: بلی از دوستانش متوجه شدم که دوستش نصرالله مرندی متوجه شده بود وی در سالن ۲ گوهردشت زندانی بود و به من گفت داوود لشکری ۱۰ مرداد زندانیان زندانیان بالای ده سال زندان را از بند خارج میکند و به بندهای انفرادی تقسیم میکند. دیگر او را در زندان نمیبیند تا این که نصراله مرندی در ۱۵ مرداد در کریدور مرگ نشسته بود از زیر چشمبند میبیند حسین بغل وی نشسته است.

دادستان: کی این مسایل را برای شما تعریف کرد؟

خدیجه: نصراله مرندی تعریف کرد.

دادستان: از کس دیگری هم اطلاعات گرفتید؟

خدیجه: از محمد زند.

دادستان: او از کجا برادر شما را میشناخت؟

خدیجه: او هم در گوهردشت بود برادرم را دیده بود. چند نفر از زندانیها گفتند که من الان نمیتوانم اسم آنها را ببرم.

دادستان: گفتید ساعت حسین را به خانوادهات دادند پیکرش چی شد؟

خدیجه: جسدش را ندادند و حتی جای قبرش هم نگفتند که کجا دفن کردهاند.

دادستان: الان کسی از افراد خانوادهات در ایران است؟

خدیجه: خیر. پدرم و مادرم با از دست دادن شش عزیزشان سکته کردند و مردند.

دادستان: آیا خبر داری اسم حسین در کتابی و جایی درج شده باشد.

خدیجه: بلی در لیست شهدایی که مجاهدین منتشر کرده اسم حسین آمده است.

دادستان: در لیست مجاهدین که در سال ۲۰۱۶ آمده اسم برادرتان شماره ۸۳۶ است. آیا شما آن لیست را دیدهاید؟

خدیجه: بلی دیدم اما الان جلوم نیست.

دادستان: یک لیست هم ایران تریبونال منتشر کرده است. شما در اجلاس ایران تریبونال شرکت داشتید؟

خدیجه: نه خیر.

دادستان: این جا گفته شده حسین در قزوین اعدام شده است. چه میگویید؟

خدیجه: نمیدانم شاید اشتباه تاریخی بوده است. اما مادر من برای ملاقات به گوهردشت رفته بود ساعت حسین را بهش دادند. بعد دوستش هم به نام ابوالفضل به من گفت: ۲۵ تا ۳۰ را که سر موضع بودند و احمد و حسین هم بین آنها بودند در اردیبهشت ۶۷ از زندان قزوین به گوهردشت منتقل کردند.

دادستان: کی فهمیدید؟

خدیجه: این را از دوستانش شنیدم. از ابولفضل محسون که الان در اشرف ۳ است.

دادستان: خودتان شخصا با وی صحبت کردید؟

خدیجه: بلی من شخصا با یو صحبت کردم.

رییس دادگاه: الان کنت لوئیس سخن میگوید:

کنت لوئیس: بحث حسین تمام شد. حالا من یک سری سئوال پیرامون این قضیه دارم که دادگاه آشنایی داشته باشد. پدر شما چه شغلی داشت؟

خدیجه: پدر من روحانی بود. امام جماعت مسجد جامع. شهر قزوین ۲ مسجد بزرگ داشت که پدر من امام جمعه یکی از آنها بود. وی توسط حکومت خمینی خلع لباس شد اما او انجام نداد. در دورانی که من و برادرهایم زندانی بودند فشارهای خیلی زیادی روی پدرم و مادرم آوردند. بارها آن را دستگیر کردند و کتک زدند. سه بار به خانهمان مواد آتشزا انداختند. بعد از دستگیری بچهها پاسدارها به خانهمان حملهور شدند در حالی که پدر و مادرم خواب بودند. مادرم را دستگیر و شکنجه کردند. با میله کلفت به پایش زدند و ساق پایش شکست و کچ گرفتند. پدر و مادرم به دادگاه مراجعه میکردند به خاطر ملاقات با ما. اما آنها را به شهرهای دیگر میفرستادند و میگفتند آنها این جا زندانی نیستند. حتی یک بار آنها را به دورترین شهر یعنی بندر بوشهر هم فرستادند در حالی که برادرهای من آنجا زندانی نبودند.

کنت لوئی: من این جوری فهمیدم شما  بعد از ۸ ماه به قید ضمانت آزادت کردند.

کنت لوئیس: یعنی چی شما را به قید ضمانت آزاد کردند؟

خدیجه: برای من و برای همه سئوال بود. من ۱۲ سالم بود دستگیرم کردند و بعد از ۸ ماه آزادم نمیکردند تا این که پدر و مادرم با مراجعه به دادگاه و سایر اماکن دولتی آنها را مجبور کردند مرا آزاد کنند.

کنت لوئیس: شما ۱۲ سالت بود و کاری هم نکرده بودید. ولی سئوال من چیز دیگریست. آیا میدانید به قید ضمانت آزاد شدید. این ضمانت چی بود؟

خدیجه: یک میلیون تومان پول نقد و سند خانهمان.

کنت لوئیس: آن موقع یک میلیون خیلی پول بود؟

خدیجه: بلی بود.

بعدی از آزادی از زندان محدودیتهای خاصی برای شما گذاشته بودند؟

خدیجه: اجازه ندادند به ادامه تحصیلم ادامه دهم. اجازه ندادند به ملاقات برادرهایم بروم. اجازه ندادند از شهر خارج شوم. حتی میخواستیم به مراسم عمویم که فوت کرده بود برویم اجازه ندادند.

کنت لوئیس: آیا پدر و مادرتان جسد دو برادرتان را گرفتند؟

خدیجه: فقط در سال ۶۰ برادرم محمدعلی برهانی را تیربان کردند جسد آن را هم به قید برگه فوت طبیعی به آنها دادند. در حالی که اعدامش کرده بودند و بدنش را سوزانده بودند ولی گفتند فوت طبیعی است. میتوانم بگویم جسدش را چگونه دادند؟

کنت لوئیس: لطفا سریعتر بگویید.

خدیجه: پدرم را به دادگاه احضار کردند. وحدانی شکنجهگر به پدرم میگوید پسرت را کشتیم. پدرم تعادل خود را از دست میدهد و میگوید کی را کشتید؟ او جواب میدهد پسرت را کشتیم. اگر گناه داشت به جهنم و اگر نداشت به بهشت میرود.

خدیجه: میخواهم بگویم حکومت شش برادر مرا شهید کرد و همشان هم آموزگار من بودند اما به همه آنها افتخار میکنم. من ادامهدهنده راهشان هستم.

رییس دادگاه: ما بعد از ناهار ساعت یک و نیم به دادگاه ادامه میدهیم.

کنت لوئیس: شاهد بعدی حسین احمدی است.

دادستان: مشکل تماس با آلبانی داریمحسین احمدی صدا ما را دارید؟

کنت لوئیس: محسن برادر حسین ۱۳۵۹ دستگیر شد. محسن با وجود این که یک سال زندانی داشت اما هرگز آزاد نشد به این دلیل که میگفت مجاهد است. اولش در زندان اوین بود. اما در ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ در قزل حصار بود. ۱۳۶۱ بردنش به گوهردشت. تا بهمن ۱۳۶۴ در گوهردشت بود. ۱۳۶۴ دوباره او را برگرداندند به اوین. خرداد ۶۷ دوباره او را به گوهردشت برگرداندند. طبق اطلاعات حسین محسن جزو اولین افرادی بود که در ماه مرداد برای اعدام بردند. به احتمال زیاد همان روز هم اعدام شد. برادرش به اسم محمد در سال ۶۴ هوادار مجاهدین بود. او در بند ۳۲۵ اوین زندانی بود. و در مرداد ۱۳۶۷ در اوین اعدام شد. یک برادر دیگر حسین هم به اسم رضا در سال ۱۳۶۴ زندانی شد. وی در سال ۱۳۷۴ از اوین آزاد شد. ۱۳۹۲ یک برادر دیگر به اسم علی سیداحمدی در اشرف در جنگ با نیروهای حکومت ایران کشته شد. این مصادف است با سال ۲۰۱۳. این نیروها به اشرف حمله کردند و همه کسانی را که دستگیر کرده بودند بعدا کشتند. برادری که اسمش علی است با مادر در آبان ۶۷ صحبت کرده و برای حسین تعریف کرده که برای برادرش چه اتفاقی افتاده است؟ مادر گفته که از او خواستند به اوین برود و در آنجا دو ساک به مادرم دادند و گفتند این ساکها یکی مال محسن و دیگر محمد است. همزمان به مادر خبر میدهند که هر دو اینها را اعدام کردند. بعدها حسین مادرش را ملاقات کرده و درباره برادرهایش اطلاعات زیادی گرفته است. از جمله کسانی که اطلاعات دادند و توی لیست ما وجود دارند حسین فارسی است و کسان دیگری هم هستند که در مورد محسن اطلاعات دادند. حسین خودش هم شخصا دو بار محسن را در زندان ملاقات کرده است. آن موقع که خودش دیده بود برادرش چهقدر مورد شکنجههای شدیدی قرار گرفته بود. پرانتز باز کنم علی که در اشرف کشته شد حسین بعدا شنیده که خانمش هم به دست پاسدارها کشته شده است. یعنی این پاسدارها مادر را کشتند و پسرش که زیر یک سال بود بردند به زندان اوین تحویل دادند. وی توی زندان بوده و خانمهای زندانی از او نگهداری کردند و بچه تا چهار سالگی آنجا بوده و بعد از زندان آزاد شده است. حالا این بچه بزرگ شده و الان در اشرف است. این مسایلی بوده که در مقدمه خواستم بگویم.

رییس دادگاه: مرسی کنت لوئیس.

دادستان: حسن سید احمدی صدای مرا دارید؟

حسین: بلی دارم.

دادستان: نام من مارتینا لنسلو است و یکی از دو تا دادستانهای این پرونده هستم. شما چند برادرتان را از دست دادهاید. سئوال من در مورد برادرتان محسن است. اول اسم کامل محسن را بگویید.

حسین: سیدمحسن سید احمدی.

دادستان: من میدانم شما چند برادر خود را از دست دادهاید اما این جا میخواهم از محسن بپرسم. وقتی دستگیر شد چند سالش بود؟

حسین: تقریبا ۲۰ ساله بود.

دادستان: چه سالی دستگیر شد؟

حسین: ۸ آذر ۱۳۵۹.

دادستان: دلیل دستگیریش چه بود؟

حسین: هوادار از مجاهدین خلق ایران.

دادستان: آیا میدانید چه کار کرده بود دستگیرش کردند؟

حسین: بلی اگر اجازه دهید توضیح میدهم.

دادستان: منظور من این است که فقط بگویید چهکار کرده بود؟

حسین: فروش نشریه و هواداری از مجاهدین خلق ایران بود.

دادستان: برادر شما محسن هنگامی که دستگیر شد چه کاره بود؟

حسین: ایشان ویزیتور داروخانه بود.

دادستان: شما چند سالت بود وقتی محسن دستگیر شد؟

حسین: تقربیا ده یا ۱۱ سالم بود.

دادستان: فامیلی شما چند نفر بود و کجا زندگی میکرد؟

حسین: ما ۵ برادرو ۲ خواهر بودیم و در تهران زندگی میکردیم.

دادستان: میدانید افراد خانواده چگونه خبر دار شدند محسن را گرفتهاند؟

حسین: ما دیدیم شب محسن خانه نیامد مادرم تجربه زمان شاه را نیز داشت پیگیری کرد. آنها هفت و هشت نفر بودند همه دستگیر شده بودند. ما فهمیدیم محسن هم دستگیر شده است.

دادستان: پس از دستگیری او چی شد؟ کجا برده بودند؟

حسین: روزهای اول متوجه نشدیم اما بعد از یک هفته فهمیدیم او را در زندان اوین به بند ۳۲۵ انقال دادهاند.

دادستان: بعد از آن چی شد؟

حسین: در سال ۶۰ به قزل حصار منتقل میکنند و بعد در سال ۶۱ به گوهردشت منتقل میبرند. وی تا سال ۱۳۶۴ در گوهردشت بود. در بهمن سال ۶۴ مجددا او را از گوهردشت به اوین منتقل میکنند و تا سال ۶۷ در اوین بود. چند ماه قبل از اعدامهای ۶۷ او را به گوهردشت منتقل میکنند و همانجا هم او را اعدام میکنند.

دادستان: شما تا سال ۱۳۶۷ که محسن در زندان بود ملاقاتش کردید؟

حسین: آخرین ملاقات من با محسن سال ۶۴ بود. از سال ۶۴ فقط به بعد فقط به مادرم ملاقات میدادند و به ما نمیدادند.

دادستان: چند بار بین ۵۹ تا ۶۴ چند بار برادرت را در زندان دیدید؟

حسین: تقریبا ۶ تا ۷ بار او را در زندانهای مختلف دیدم.

دادستان: این ملاقات با هم میتوانستید حرف بزنید؟

حسین: یک ملاقات حضوری بود که برادرم را لمس کردم. ولی بقیه ملاقاتها از پشت شیشه و از طریق تلفن انجام میشد.

دادستان: حالا همین که لمس نکردید تلفنی حرف میزدید؟

حسین: بلی تلفنی حرف میزدیم.

دادستان: آن یک باری که توانستید او را لمس کنید از لحاظ زمانی کی بود؟

حسین: در زندان اوین و در ۱۳۵۹ بود که محسن را تازه دستگیر کرده بودند. بعد حسین تصحیح میکند که این ملاقات در زندان گوهردشت بوده است.

دادستان: آیا به  برادرت حکم داده بودند؟

حسین: بلی همان سال یک سال حبس بریده بودند. در حالی که فعالیتهای مجاهدین در آن زمان مجاز بود اما باز هم یک سال زندان به محسن داده بودند. اما محسن سر موضع مجاهدینی خود ایستاد و هرگز کوتاه نیامد به همین دلیل او را آزاد نکردند. البته محسن تنها نبود نزدیک به ۱۰۰ مجاهد که مجاهدین ۵۹ای میگفتند همه اعدام شدند.

دادستان: کی فهمیدید محسن اعدام شده؟

حسین: چند ماه بعد از اعدامها با مادرم تلفنی تماس میگیرند و میگویند بیا زندان اوین. مادرم ابتدا فکر میکرده برای ملاقات او را صدا زدند و یا این که خبری از محسن به او بدهند. ولی بعد از این که به اوین مراجعه میکند پاسداری دو ساک به مادرم میدهد و میگوید: این ساکها یکی مال محسن و دیگری مال محمد پسرانت هستند. برای این که مادرم را بشکنند به مادرم میگویند ما آنها ر اعدام کردیم تا شما راحت شوید. دیگه لازم نیست به ملاقاتشان در زندان بیایید. بروید استراحت کنید. مادرم میگوید شیرم را به آنها حلال میکنم چون که تا آخرین لحظه در مقابل شما ایستادند و من افتخار می کنم

دادستان: به مادرت گواهی مرگ ونشان دادند؛

حسین: نه. هیچ برگهای و سندی و پیکری به مادرم نشان نمیدهند.

دادستان: آیا به مامانت میگویند این دو تا کجا و چه مدلی اعدام شدند؟

حسین: مادرم ماهها پرسو جو میکند اما هیچ جوابی به وی نمیدهندحتی میگوید محل دفن آنها را به من بدهید اما هیچ جوابی نمیدهند

ترافیک مانورهای نظامی در مرزهای ایران و آذربایجان!

         بهرام رحمانی

وزارت دفاع جمهوری آذربایجان از برگزاری رزمایش دریایی این کشور خبر داد. آذربایجان هدف از این مانور را محافظت از زیر ساخت‌های انرژی اعلام کرده است. در این رزمایش کشتی‌های جنگی و کماندو‌های دریایی آذربایجان شرکت می‌کنند.

در حالی که تنش بین جمهوری اسلامی ایران و آذربایجان و حتی ترکیه بالا گرفته است آذربایجان به تازگی دو مانور نظامی مشترک با ترکیه و پاکستان در خاک آذربایجان و هم‌چنین نخجوان برگزار کرده، این بار قصد دارد در دریای خزر نیز مانور نظامی برگزار کند.

به گزارش خبرگزاری رسمی روسیه «اسپوتنیک»، وزارت دفاع جمهوری آذربایجان روز یک‌شنبه یازدهم اکتبر ۲۰۲۱ در بیانیه‌ای اعلام کرد نیروی دریایی این کشور از یازدهم تا سیزدهم اکتبر تمرینات فرماندهی و ستادی را در دریای خزر انجام می‌دهد.

این وزارت‌خانه افزود: این تمرینات با مشارکت کشتی‌های جنگی و نیروهای ویژه دریایی انجام می‌شود، آن‌ها وظایفی را برای حفاظت از زیرساخت‌های انرژی در بخش آذربایجان دریای خزر انجام می‌دهند.

خبرگزاری «ترند نیوز» آذربایجان روز یک‌شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰‌-‌۱۰ اکبر ۱۴۰۰ به نقل از وزارت دفاع جمهوری آذربایجان از برگزاری رزمایش نیروی دریایی این کشور در دریای خزر خبر داد.

وزارت دفاع جمهوری آذربایجان با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرده است که این رزمایش سه روزه از دوشنبه ۱۹ مهر -۱۱ اکتبر آغاز می‌شود و پنج‌شنبه خاتمه می‌یابد.

مانور یاد شده در بخش دریای خزر متعلق به جمهوری آذربایجان انجام خواهد گرفت. دراین رزمایش کشتی‌های جنگی و کماندو‌های دریایی آذربایجان  مشارکت خواهند کرد. نیروهای یاد شده تمرین‌هایی را برای محافظت از زیر ساخت‌های جمهوری آذربایجان در دریای خزر انجام خواهند داد.

آذربایجان پیش از این اعلام کرده بود که این کشور در حال تقویت نیروی دریایی خود در دریای خزر است. مانور نیروی دریایی جمهوری آذربایجان اگر چه قبلا اعلام شده بود و در شرایط عادی اهمیت چندانی هم نداشت اما به دلیل بروز تنش اخیرا بین این کشور با ایران مانور کنونی در خزر اهمیت زیادی پیدا کرده است.

کارشناسان امور خزر گفته‌اند قبلا تنها روسیه و ایران در خزر نیروی دریایی داشتند اما اکنون کشورهای همسایه ترکمنستان، قزاقستان و آذربایجان نیز صاحب گارد ساحلی و نیروی دریایی قدرتمندی شده‌اند.

پس از فروپاشی شوروی و پیدا شدن چهار کشور مستقل در کناره‌های خزر تاسیس نیروی دریایی برای این کشورها در اولویت قرار گرفت و این کشورها شروع به خرید کشتی‌های جنگی و تاسیس آکادمی نیروی دریایی کردند.

در سال‌های گذشته جمهوری آذربایجان ده‌ها شناور پیشرفته از ترکیه و شناور موشک‌انداز از آمریکا خریداری کرده است. آمریکا برای تاسیس مراکز رادار در کناره‌های ساحل خزر و تاسیس مرکز کنترل ستاد فرماندهی در باکو به این کشور کمک کرده است.

قزاقستان نیز در آکتائو، بندر دریایی خود، پایگاه هوایی تاسیس کرده است. این کشور برای تقویت قدرت نظامی‌اش قایق‌های گشت‌زنی از کره جنوبی خریداری کرده است.

ترکمنستان به لحاظ نظامی ضعیف‌ترین کشور ساحلی به حساب می‌آمد. اما این کشور نیز در سال ۲۰۱۰ برای نخستین بار آکادمی دریایی تاسیس کرد و برای دفاع از منافع خود بر تعداد قایق‌های گشت‌زنی پرسرعت در خزر افزود.

در ایران نیز حسین اشتری فرمانده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی روز شنبه دهم اکتبر درباره تنش‌های اخیر میان این کشور و جمهوری آذربایجان گفت ایران تجهیزات و نیروهای جدید به مرزهای شمال غربی کشور اعزام کرده است.

هم‌زمان فرمانده هنگ مرزی سردشت در آذربایجان غربی روز شنبه از برگزاری نمایشگاه ادوات نظامی در این شهرستان خبر داد و گفت: این نمایشگاه با عنوان «اقتدار و امنیت» برپا شده که در آن ۴۰ خودرو از انواع خودروهای زرهی و نفربر انتظامی به همراه ۳۰۰ نوع سلاح و ادوات نظامی از جمله  اجتماعی، انفرادی و اپتیکی در معرض دید عموم گذاشته شده است.

سرهنگ وحید قویدل افزود: این نمایشگاه با هدف آشنایی شهروندان با دستاوردهای دفاعی و نمایش اقتدار و توان رزمی نیروهای مسلح این شهرستان دایر شده است.

در حالی که آذربایجان دو راننده ایرانی کامیون را به اتهام عدم پرداخت عوارض در پی ورود به خاک آذربایجان بازداشت کرده، یک مقام جمهوری اسلامی روز یک‌شنبه گفت مسیر‌های جایگزین جمهوری آذربایجان را فعال خواهیم کرد.

علیرضا پیمان پاک رییس سازمان توسعه تجارت گفت: یکی از این مسیرها، مسیر ارمنستان است که تا یک ماه آینده با اصلاح و تعریض مسیر ۱۰ کیلومتری فعال می‌شود، مسیر دوم هم مسیر دریایی است که برای این‌کار، ساخت، خرید و اجاره کشتی‌های رورو در دستور کار قرار دارد.

به گزارش ایرنا، حسین امیرعبداللهیان، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، در گفت‌و‌گو با تلویزیون دولتی روسیه گفته است که در آخرین ملاقات خود با سرگئی لاوروف، وزیر امور خارجه روسیه، نگرانی‌های ایران را درباره حضور اسرائیل و گروه‌های تروریستی و مداخلات کشورهای خارجی در آذربایجان با وی در میان گذاشته است. حسین امیرعبداللهیان سپس گفته است که جمهوری اسلامی نگران است که «برخی مداخلات خارجی» به «تغییر ژئوپلتیک و مرزهای منطقه» منجر شده و در نتیجه آن «گذرگاه‌های مرزی بسته یا جابه‌جا شوند.»

جمهوری اسلامی ایران مدعی است که ترکیه در جنگ اخیر قره‌باغ اسلام‌گرایان مسلح تحت فرمان خود را در سوریه جهت پشتیبانی از جمهوری آذربایجان به این کشور منتقل کرده است. امیرعبداللهیان سپس گفته است که تهران در ملاقات‌های متعدد با مقامات باکو این موضوع را در میان گذاشته است. امیرعبداللهیان دیگر نگرانی تهران را «اقدامات تحریک‌آمیز» اسرائیل از طریق خاک آذربایجان خوانده و گفته است که حضور اسرائیل و گروه‌های تروریستی‌(تحت فرمان آنکارا) و هم‌چنین مداخلات کشورهای خارجی سه منشاء اصلی نگرانی‌های تهران هستند.  

در اظهاراتی جداگانه سعید خطیب‌زاده، سخن‌گوی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، نیز تلویحا از رییس جمهوری آذربایجان، الهام علی‌‌اف، خواست که به تشدید بیش‌تر تنش‌ها میان دو کشور دامن نزند.

سعید خطیب‌زاده با اشاره به رزمایش‌های مستقل و مشترک جمهوری آذربایجان با حضور کشورهای خارجی، اوضاع منطقه قفقاز را «بسیار حساس» خواند و بی‌آن‌که توضیحی بدهد، گفت که «برخی تحولات هم این فضا را حساس‌تر کرده است.»  او به رزمایش اخیر آذربایجان در دریای خزر  نیز اشاره کرد و  افزود : «در یک ماه اخیر، هفت، هشت رزمایش در خزر برگزار شده که برخی نمایشی بوده است و این درست نیست.» خطیب‌زاده سپس دولت آذربایجان را متهم کرد که رزمایش اخیر خود را در دریای خزر از قبل به اطلاع جمهوری اسلامی ایران نرسانده است که این از نظر تهران بر رعایت اصول و «حسن همسایگی» استوار نیست.

همانند امیرعبداللهیان خطیب‌زاده نیز بار دیگر مدعی شد که اسرائیل در آذربایجان حضور دارد و جمهوری اسلامی ایران حضور اسرائیل را در نزدیکی مرزهای خود تهدیدی علیه امنیت ملی ایران و هم‌چنین منشاء «بی‌ثباتی و ترور» می‌‌داند و این «مسئله را هم به باکو گفته است.» خطیب‌زاده  سپس اضافه کرد که «ایران در خصوص امنیت ملی خود با کسی شوخی ندارد و همه همسایگان این موضوع را می‌دانند.»

او اسرائیل را به ایجاد ناامنی در منطقه متهم کرد و افزود که جمهوری اسلامی ایران «حضور اسرائیل در نزدیکی جغرافیا و همسایگی خود را در هیچ کشوری تحمل» نمی‌کند.

اکنون دولت باکو با یک دهن‌کجی آشکار به حکومت ایران، اعلام می‌دارد که سفارتخانه خود را در تل آویو خواهد گشود. چرا که در بحبوحه تنش میان ایران و آذربایجان، دولت آذربایجان اعلام کرد که قصد دارد در آینده نزدیک سفارت‌خانه خود را در اسرائیل بگشاید تا بتواند مناسبات دو کشور را گسترش بخشد.

دولت ارمنستان نیز چند ماه پیش سفارت‌خانه خود را در تل آویو گشود و هم‌زمان درخواست کرد که اسرائیل از ادامه فروش جنگ افزار به آذربایجان دست بردارد. این تقاضا که پیش از جنگ ۴۴ روزه آذربایجان و ارمنستان بر سر قره‌باغ بود، با پاسخی از جانب اسرائیل روبه‌رو نشد.

جمهوری اسلامی ایران، در حالی که در مرزها اسرائیل در سوریه و لبنان حضور دارد به آذربایجان معترض است که چرا با اسرائیل رابطه تنگاتنگی دارد؟ سران جمهوری اسلامی بیش‌ترین حملات و تهدیدهای هفته‌های اخیر خود علیه آذربایجان را بر این محور متمرکز کرده‌اند که خاک آذربایجان به قرارگاه نیروهای اسرائیلی مبدل شده و امنیت حکومت اسلامی ایران را به خطر انداخته است. جمهوری اسلامی در حالی چنین ادعایی را پیش کشیده که تاکنون و در ظاهر هیچ نیروی اسرائیلی در مرزهای ایران و آذربایجان دیده نشده است. علاوه برای بسیار روشن و اضع است که اسرائیل تا عمق سیستم جمهوری اسلامی ایران به ویژه نقاط حساس ان رخنه کرده است!

اکنون دولت باکو با یک دهن‌کجی آشکار به حکومت ایران، اعلام می‌دارد که سفارتخانه خود را در تل آویو خواهد گشود.

دکتر شفایوف رییس شورای روابط بین المللی آذربایجان، در باره این تصمیم دولت باکو گفته است: «روابط با اسرائیل، برای ما بسیار مهم‌تر از مناسبات با حکومت اسلامی ایران است.»

او بدون آن که به ارزیابی میزان خطرات ناشی به تهدیدهای جمهوری اسلامی ایران بپردازد، گفت: «ما محاسبات و ملاحظات خودمان را داریم و هشدارهای رژیم ایران نباید برای ما تعیین تکلیف کند.»

آذربایجان هر سال چند صد میلیون دلار از اسرائیل اسلحه می‌خرد و در مقابل به این کشور نفت تحویل می‌دهد، در حدی که چهل درصد از نفت مورد نیاز اسرائیل از آذربایجان وارد می‌شود.

شفایوف به یک خبرگزاری داخلی آذربایجان گفته که اکنون مدتی است موضوع برقراری روابط دیپلماتیک با اسرائیل، در دستور دولت قرار دارد و به زودی درباره آن تصمیم‌گیری خواهد شد.

چند ماه پیش، آذربایجان دفاتر بازرگانی و گردشگری خود را به‌طور رسمی در تل آویو گشود و این اقدام می‌تواند زمینه‌ساز برپایی سفارت‌خانه نیز بشود.

روابط بازرگانی و امنیتی بین جمهوری آذربایجان و اسرائیل از حدود سی سال پیش، و کوتاه‌مدتی پس از فروپاشی اتحاد شوروی برقرار گردید و اکنون یک مقام ارشد آن کشور می گوید که باید سفارت خانه نیز برپا گردد.

از سوی دیگر، روز جمعه هشتم اکتبر ۲۰۲۱، رییس انجمن توسعه روابط تجاری ترکیه با ایران اظهار داشت که گذرگاههای ترکیه در مرز با ایران در واکنش به اقدام اخیر تهران، به روی کامیونهای ایرانی بسته شده است.

واوجان آلاش، گفت: تصمیم ترکیه مبنی بر بستن گذرگاههای مرزی به روی کامیونهای ایرانی اقدامی در پاسخ به تصمیم تهران درباره ممنوعیت ورود کامیونهای ترکیهای به این کشور بوده است.

وی افزود: گردش تجاری بین ایران و ترکیه به دلیل اوضاع متشنج در مرز ایران با جمهوری آذربایجان بهطور کامل متوقف شده است.

بهگفته او، این وضعیت میتواند تاثیر منفی بر روابط تجاری بین تهران و آنکارا داشته باشد، روابطی که هماکنون هم بهخاطر وضعیت کرونا کاهش داشته است.

سران و مقامات سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی ایران از این که دستشان از معادلات قفقاز کوتاه شده است بسیار خشگمین هستند و بر این تصورند که با مانورهای نظامی و تهدیدهای لفظی میتوانند جمهوری آذربایجان را به عقبنشینی وادار سازند.

سران جمهوری اسلامی طبق معمول اسرائیل در مرزهای شمالی ایران کشف کردهاند و برای آذربایجان خط و نشان میکشند. ایران حریم هوایی خود را به روی هواپیماهای آذربایجان بسته و نیروهای نظامی جدیدی را نیز به مرزهایش با آذربایجان گسیل داشته است. اما در این میان روز پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰، بعد از ۳۰ سال به هواپیمای آذربایجان اجازه داده شد تا از آسمان ارمنستان پرواز کنند.

به این ترتیب، کشمکش اخیر میان ایران و آذربایجان ابعاد پیچیده سیاسی و اقتصادی گستردهای دارد. از یکسو جمهوری اسلامی ایران، مدعی است که اسرائیل در مرزهای شمالی خود مستقر شده است و از سوی دیگر، آذربایجان و ترکیه در نزدیکی مرز ایران مانور نظامی مشترک برگزار میکنند.

خامنهای رهبر جمهوری اسلامی بهطور تلویحی به مقامات آذربایجان هشدار میدهد، از آن طرف رییسجمهوری آذربایجان مانور نظامی ایران را سئوالبرانگیز توصیف میکند.

بیتردید نگرانی جمهوری اسلامی در از دست دادن موقعیت اقتصادی قفقاز در ترانزیت جنوب به شمال یک نگراین واقعی است چرا که توافقات ارمنستان و آذربایجان به سرانجام برسد موقعیت اقتصادی جمهوری سالامی در این منطقه از دست خواهد رفت.

اما در این میان، یک بحثمهم درباره اهمیت استراتژیک ارتباط مرزی ایران و ارمنستان است. رسانههای ایران در روزهای اخیر مطالب زیادی درباره موقعیت ترانزیتی منطقه مرزی ایران و ارمنستان منتشر کردهو درباره خطر تضعیف موقعیت ایران هشدار دادهاند.

«سالنامه آماری راهداری و حمل و نقل جادهای ایران در سال ۱۳۹۹» نشان میدهد که میزان کالای وارد شده به ایران از پایانه مرزی آستارا ۱۹ برابر بیشتر از پایانه «نوردوز» است. از سوی دیگر، حجم کالای صادراتی در پایانههای مرزی ایران و آذربایجان بیشتر از نوردوز، تنها پایانه مرزی ایران و ارمنستان است. به همین دلیل روابط ترانزیتی ایران و ارمنستان اهمیت زیادی دارند.

در یک فایل «ارایه گزارش تحولات کریدور شمالجنوب» که در سایت وزارت راه و شهرسازی مطرح شده است، مسیر ارمنستان به عنوان آلترناتیو سوم راه ارتباطی میان بمبئی تا بندر سنپترزبورگ معرفی، در حالی که مسیر آستاراباکوآستاراخان به عنوان آلترناتیو اول عنوان شده است. مسیر اصلی کریدور از بمبئی شروع میشود، بعد از عبور از اقیانوس هند و دریای عمان به بندرعباس میرسد، از آنجا مسیر در خاک ایران تا بندر انزلی یا امیرآباد ادامه پیدا میکند و سپس از طریق دریا به آستراخان و سپس مسکو و سنپترزبورگ میرسد.

بیگمان توافقنامه صلح آذربایجان و ارمنستان و برقراری اتصال زمینی نخجوان و آذربایجان معادلات را تغییر میدهند. حالا راه ارتباطی مستقیم و زمینی ایران و ترکیه برقرار شده است و به نظر میرسد دو کشور از طریق مذاکره با ارمنستان، قصد توسعه و تقویت این راه ارتباطی را دارند. در صورت حذف ارمنستان، راه ارتباطی میان شرق دریای خزر با ترکیه و اروپا تسهیل میشود و این احتمال وجود دارد که مسیر تازهای در کمربند «جاده ابریشم» باز شود. اما این که آیا این مسیر ارتباطی میتواند باعث تضعیف و حذف ایران از راه ابریشم شود، بستگی به متغیرهای زیادی دارد.

هدف تجارت چین، رسیدن به بازار اروپا است و ایران در این میان نقشی بیشتر از مسیر بودن ندارد. بر اساس طرح اولیه جاده ابریشم، قرار بود مسیر خط‌‌آهن، از چین تا آسیای میانه، ایران، آذربایجان، گرجستان و از آنجا به سمت روسیه یا ترکیه و در نهایت اروپا باشد. اما در دسامبر ۲۰۲۰، نخستین محموله باری قطار ترکیه در مسیر اروپا به آسیا، بدون گذشتن از ایران و با عبور از گرجستان، آذربایجان، دریای خزر‌(با کشتی) و قزاقستان به چین رسید.

در جمعبندی میتوانیم تاکید کنیم که همه دولتهای سرمایهداری جهان تنها به فکر منافع خود و بقای حاکمیتشان هستند و کمترین امقتی به زیست و زندگی مردم و صلح و محیط زیست نمیدهند. کمابیش همه سران و مقامات دولتهیا جهان به انواع و اقسام فسادها آلودهاند. اما جمهوری اسلامی ایران فاسدتر و شنیعتر و ارتجاعیتر از همه دولتی جهان است.

بزرگی از اختلافهای اخیر میان ایران و جمهوری آذربایجان به تغییر احتمالی مرزهای شمال غرب جمهوری اسلامی مربوط میشود که راه ارتباط زمینی با ارمنستان را مسدود میکند.

جمهوری آذربایجان در درگیریهای نظامی سال گذشته در قرهباغ موفق شد بر بخشهایی از جنوب این منطقه که تحت کنترل ارمنستان بود تسلط پیدا کند.

جمهوری آذربایجان اکنون در این منطقه کریدوری به موازات مرز ایران احداث کرده که ارتباط زمینی خاک جمهوری آذربایجان با منطقه خودمختار نخجوان را برقرار میکند. این مسیر در عین حال دسترسی زمینی ایران به ارمنستان و منطقه قفقاز را سد کرده و به لحاظ تجاری زیان زیادی به جمهوری اسلامی وارد میکند.

اکنون درگیری لفظی و لشکرکشی به مرزهای میان ایران و جمهوری آذربایجان که با اعلام رزمایش ارتش جمهوری اسلامی ایران در کنار مرزهای میان دو کشور افزایش یافته بود، با اظهارات الهام علی‌اف و واکنش‌های تند سران جمهوری اسلامی هرچه بیش‌تر شعله‌ور شد و شماری از مسئولان ایرانی به‌‌ویژه نمایندگان مجلس، تهدید به بازگرداندن نخجوان و قره‌باغ به ایران کرده و از باکو خواستند به «مادر خود، ایران» خیانت نکند.

جمهوری اسلامی ایران مانور سه‌جانبه ترکیه و آذربایجان و پاکستان و یا حضور اسرائیل در جمهوری آذربایجان را بهانه‌ای برای لشکرکشی به مرزهای ایران با جمهوری آذربایجان قرار داده است.

در حالی که ایران و روسیه هر ساله رزمایش نظامی در دریای خزر برگزار می‌کنند. ترکمنستان و آذربایجان نیز پیش از این بارها در دریای خزر مانور نظامی انجام دادند..جمهوری اسلامی ایران بارها سفیر و ناظر به مانورهای پیشین کشورهای ساحلی خزر فرستاده است. اما اکنون به دلیل تنش‌های به‌وجود آمده بین ایران و آذربایجان انجام چنین رزمایش حساسیت ایران را برانگیخته است.

به این ترتیب جمهوری اسلامی را با راه انداختن این همه هیاهو بر سر «امنیت مرزها» و «منافع ملی» در تلاش است با منحرف کردن افکار عمومی بحران‌های درونی و عدم توجه به زیست و زندگی مردم و فقر و فلاکت و سرکوب فزاینده را به مسایل مرزی بکشاند در حالی که اکثریت جامعه ما به این نوع ترفندهای حکومت آگاهی کامل دارند و ادعاهای پوچ و بی‌معنی حکومتیان را باور نمی‌کنند. اما مهم‌تر آن است که این افکار عمومی آگاه ساکت نباشد و قبل از این که فاجعه‌ای رخ دهد با صدای بلند به مخالفت همه‌جانبه با این حکومت جانی و جنگ‌طلب و آدم‌کش برخیزند.

جامعه ایران تا زمانی که اسیر هیولایی به نام جمهوری اسلامی است هرگز از بحران اقتصادی و سیاسی و ماجراجویی در منطقه و کشمکش با همسایگان رها نخواهد شد و از سوی دیگر همچنان دچاز جنگ، تروریسم، سرکوب، سانسور، زندان، اعدام و فقر و بیکاری خواهد بود. بنابراین مشکل اساسی و مهم و پایهای ماه تسویه حساب جدی و ریشهای با جمهوری اسلامی جهل و جنایت و ترور و فاسد است!

دوشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۰یازدهم اکتبر ۲۰۲۱

ضمیمه:

بهرام رحمانی: مردم ایران نان و آزادی میخواهند نه پهباد، موشک، بمب اتم و بحرانهای مرزی و …!

لینک این مطلب: مردم ایران نان و آزادی میخواهند نه پهباد، موشک، بمب اتم و بحرانهای مرزی و…! (azadi-b.com)

درگذشت بنی صدر در میان حسرت محاکمە نشدن تا  سوگواری دوستدارانش ؟

 

حسن رحمان پناە 

روز شنبە ١٧مهرماە ١٤٠٠خورشیدی خانوادە ابولحسن بنی صدر طی اطلاعیەای خبر در گذشت ایشان را در سن ٨٨ سالگی و بعد از یک سال جدال با مریضی سخت اعلام نمودند. پس از اعلام این خبر، تفصیر و ابراز نظر و اطلاعیە صادر کردن در مورد عملکرد آقای بنی صدر در دنیای مجازی ، در شبکەهای انترنیتی و کانالهای تلویزیونی فارسی زبان خارج کشور شروع شد. بنی صدر اولین رئیس جمهور در تاریخ ایران بعد از ٢٥٠٠سال حکومت سلطنتی در این کشور بود . این ویژەگی و موقعیت ، همراە با عملکردش بخصوص در دوران رئیس جمهوری، بارها شخصیت و عملکرد وی را مورد قضاوت موافقین و مخالفین قرار داد .

بنی صدر از خانوادەای زمیندار بزرگ و مذهبی از روستای “باغچە” در توابع شهر همدان بود کە پدرش امام جمعە همدان و از مدافعین خمینی در تقابل با شاە در جریان “انقلاب سفید” بود. این ویژەگی خانوادەگی بە نحوی ایندە ابوالحسن بنی صدر را شکل داد و بە  هواخواهان خمینی گروید. در دانشگاە “سوربن” پاریس در فرانسە فارغ التحصیل رشتە اقتصاد شد. از دوران دانشجویی از طرفداران “جبهە ملی” ، از  مسلمانان  خارج کشور و از مخالفین رژیم شاە و در طیف لیبرالهای مذهبی بود. بعد از اخراج روح اللە خمینی از بغداد و استقرار هدفمند وی در کشور فرانسە توسط قدرت های امپریالیستی جهت کنترل و بە بیراە بردن قیام در حال گسترش مردم ایران کە در پاییز سال ١٣٥٦آغاز گردید، بنی صدر همراە با جمعی دیگر از لیبرالهای تحصیل کردە خارج از کشور فعالانە بە خمینی پیوستند و از حلقە یاران نزدیک او بود. آنان  بعنوان مقلد ، مترجم و طرفدار خمینی در معرفی جلاد ایندە مردم ایران بە سران و رهبران ممالک غربی و در نشان دادن چهرە دروغین ازحکومت اسلامی ایندە در ایجاد کمربندی امنیتی بە دور “اتحاد جماهیر شوری” در دوران جنگ سرد، در میان دو قطب امپریالیست شرق و غرب  نقش ایفا کردند .آنان  در یک بزنگاە تاریخی مهم ،عصای دست خمینی و همکار او در تحمیل فاشیسم مذهبی بر مردم ایران شدند کە ابعاد جنایات آن تنها بە این کشور محدود نماند. 

در روز ١٢ بهمن سال ١٣٥٧ همراە جمعی از یارانش در هواپیمای “ایرفرانس”  فرانسە و توافق و حفاظت “سی آی ای ” آمریکا در رکاب خمینی بە تهران بازگشت. بعد از سرنگونی استبداد سلطنتی در بهمن همان سال و شکل گیری و استقرار فاشیسم مذهبی در ایران ، بنی صدر و دیگر لیبرالهای ایران با وصف تفاوت در برخی موارد از سیاست و تاکتیک ، بعنوان روشنفکران فوکلی ، غیرمعمم و بسان ستون و ابزار دست خمینی و یارانش عمل کردند. استفادە خمینی و آخوندها از این تحصیل کردەگان غربی، تاکتیکی و در خدمت بە استراتژی تحکیم نظام اسلامی بود. آنها نیز اگر چە اهدافی داشتند ، اما نە پیروز آن ، بلکە همە قربانی شدند. صادق قطب زادە کە از همە مدیر ، مدبر و باهوش تر بود بە بهانە اقدام جهت ارتباط با غرب و بویژە آمریکا جهت براندازی نظام “مقدس اسلامی” اعدام شد. بنی صدر، درصدر و سودای مقام و منصب بعد از رهبر نظام را در سر داشت و در انتخابات بە اصلاح ریاست جمهوری زمستان ١٣٥٨ شرکت نمود و با کسب ٧٥درصد آراء از صندوق “رای ملت” کە هیچگاە آنرا از زبان نمی انداخت، پیروز اعلام شد . آرای کە نە بە خاطر جایگاە رفیع بنی صدر در معادلات سیاسی داخلی و خارج کشور ،بلکە از توهم بە نظام جدید مذهبی و خطای بزرگ “تودەها ی ” بە نظام جدید در رقم زدن سرنوشت خود و استقرار فاشیسم مذهبی در ٤دهە اخیر قابل بحث و ارزیابی است. خمینی بعنوان رهبر نظام و نمایندە “شرعی و قانونی” خداوند در این کرە خاکی و در مقام شورای نگهبان ایندە ،صلاحیت ریاست جمهوری بنی صدر را تآئید و “رای ملت” را بە ایشان تفویض نمود. اقدامی کە بە معنای کوبیدن میخ ولایت مطلقە فقیە و فاشیسم مذهبی بر فرق سر رای دهندگان و مردم ایران و اعلام رسمی شکست امیدهای قیام پیروزمند ٥٧ بود. 

بعد از رئیس جمهور شدن ، اقدامات بنی صدر در جهت تحکیم پایەهای نظام استبدادی جمهوری اسلامی فعالانەتر از قبل شروع شد. خمینی بە دلیل اعتمادی کە بە ایشان داشت، فرماندهی کل نیروهای مسلح را بە وی واگذار کرد. بنی صدر هم خالصانە برای تحکیم پایەهای نظام  کوشید و از هیچ فداکاری دریغ نکرد. در دوران ریاست جمهوری ایشان، جنگ ارتجاعی ایران و عراق با حملە ارتش بعث عراق بە خاک ایران، در آخرین روز شهریور ١٣٥۹شروع شدە بود. جنگ در کردستان با فرمان جهاد خمینی در ٢٨ مرداد ١٣٥٨ آغاز گردیدە بود . اما بعد از ٣ ماە مقاومت تودەای و تظاهرات مردمی در شهرها و ضربات کوبندە نیروی پیشمرگ در نقاط مختلف کردستان بر پیکر ارتش و سپاە پاسداران ، خمینی برای اولین بار “جام زهر” را از جنبش مقاومت کردستان سرکشید و شکست را در عمل پذیرفت و فرمان آتش بس و مذاکرە صادر نمود. احزاب سیاسی و نیروی مسلح آنان بە شهرها بازگشتند و مقرات نظامی و سیاسی مجددآ دایر شد. رژیم با این ترفند، بە تمدید قوا ، تازە کردن نفس و وقت خریدن برای یورش مجدد و همە جانبە بە کردستان برآمد  و جریان لیبرل _ ناسیونالیست  کردستان نیز “لبیک” گفت و استقرار نیروهای سرکوبگر حکومت کە در جنگ ممکن نشدە بود ، در امنیت آدامە یافت .

 در بهار سال ١٣٥٩ این بار فرمان جهاد و کشتار مردم کردستان توسط بنی صدر در مقام رئیس جمهور و فرماندە کل قوا،  با فرمان معروف ” بە ارتش و نیروهای مسلح دستور می دهم بند پوتین ها را تا سرکوب غائلە کردستان باز نکنید” ، شروع شد. شهر و روستاهای کردستان از شمال و جنوب مورد یورش و تعرض نظامی از زمین و هوا قرار گرفت و صدها و هزاران نفر قربانی این فرمان جنایتکارانە شدند. این جنایت در کارنامە بنی صدر ثبت شد. 

حضور فعال بنی صدر بعد از خمینی در صدر حکومت اسلامی از زمستان ٥٨ تا تابستان ٦٠ کە از ایران گریخت و شرکت فعال در جنایات روزانە جمهوری اسلامی بر کسی پوشیدە نیست . با موافقت خمینی عضو “شورای انقلاب” شد. دولت بازرگان را “انقلابی” نمی دانست و حاضر بە همکاری با آن نبود.  دخالت فعال در سازماندهی “انقلاب فرهنگی” نظام و پاکسازی دانشگاهها از اساتید و دانشجویان چپ ، رادیکال ، غیرمذ‌هبی و ضدحکومتی، از دیگر صفحات برجستە و سیاە کارنامە بنی صدر در رکاب جمهوری اسلامی است .   

در سال ١٣٦٠ و بعد از عزل از ریاست جمهوری با رآی سازماندهی شدە مجلس و موافقت خمینی با مجلس ، همراە با مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین در لباس خلبان و با هواپیمای کە شاە فراری ایران و خانوادەاش را بە خارج کشور منتقل کردە بود ، بە فرانسە رفت . فرارش را  “هجرت” نامید و در فرانسە روزنامە “انقلاب اسلامی” در هجرت را راە انداخت . در مدت ٤٠ سال حضور در اروپا، هیچگاە حاضر بە قبول اشتباهات و اعتراف بە صدور فرمان کشتار مردم کردستان ، نقش مخرب  در “شورای انقلاب” نظام کە بازوی خمینی و حکومت در جنایت های صورت گرفتە و عضویت در رهبری “انقلاب فرهنگی”، نگردید ، بلکە کل جنایات صورت گرفتە را باجعل ، دروغ و  وارونە نمود و با زبان دیگر تحویل جامعە می داد و عملآ از آن  تاریخ دفاع می کرد. بە همین خاطر نامش بعنوان جنایتکار جنگی ، سرکوبگر مردم ایران و از معماران و سازمانده هندگان “انقلاب فرهنگی ” فاشیسم مذهبی ،علی رغم مخالفت بعدیش با سران حکومت اسلامی در تاریخ ثبت خواهد شد.

بنی صدر بعد از خروج از ایران با رهبر سازمان مجاهدین خلق ایران ، “شورای ملی مقاومت ایران” را در تبعید تشکیل دادند. بعد از اختلاف با سازمان مجاهدین خلق ایران ، بویژە همکاری این سازمان با ارتش عراق در جنگ با ایران، از این “شورا” جدا شد. “حزب دمکرات کردستان ایران” نیز بە “شورای ملی مقاومت ایران ” پیوست . اما این حزب بە دلیل مذاکرە پنهانی با رژیم از این “شورا” اخراج شد.

 “حزب دمکرات کردستان” یکی از دو شاخە اصلی این حزب ، روز شنبە و بعد از پخش خبر مرگ بنی صدر، سوگوار شد و طی اطلاعیە رسمی مرگش را تسلیت گفت . البتە این اولین بار نیست کە “حزب دمکرات ” بنی صدر را در آغوش میگیرد ، بلکە سومین بار آن است . اولین بار در دوران خلع قدرت وی از ریاست جمهوری توسط مجلس و خمینی بود کە اعلام داشت “آغوش این حزب و مردم کردستان برای استقبال از بنی صدر باز است “. همان وقت “کومەلە ” طی اطلاعیەای این اقدام حزب دمکرات را تقبیح و محکوم کرد و اعلام داشت “کردستان انقلابی مکان اسکان قاتلین این مردم نیست “. بار دوم هم پیمان شدن با بنی صدر و مجاهدین خلق در “شورای ملی مقاومت” بود کە بە دلیل یادشدە  از آن اخراج شد. بار سوم و هم اکنون ، ظاهرآ بە دلیل حضور بنی صدر در “دادگاە میکونوس” و شهادت علیە جمهوری اسلامی در ترور جنایتکارانە رهبران این حزب در کشور المان در سال ١٩٩٢می باشد کە سوگوار مرگش است . البتە پیام “حزب دمکرات کردستان” و شرکت در سوگواری بنی صدر، تنها خطاب بە جسد بی جان وی و خانوادە داغدارش کە در دوران ریاست جمهوری هزاران خانوادە را داغدار کرد،  نیست ، بلکە بیشتر رو بە زندگان و در صفوف ملی _مذهبی ها و لیبرالهای ایرانی  جهت دوست یابی در حال و ایندە اوضاع سیاسی و در حال تحول ایران است .اکثر مردم کردستان و ایران ، نیروهای مترقی و برانداز انقلابی جمهوری اسلامی، برخلاف “حزب دمکرات کردستان” و دیگر دوستان و سوگواران مرگ  بنی صدر ، نامبردە را بە دلیل جنایات و سرکوبهای آنجام شدە با فرمان مستقیم ایشان، وی را نە در جبهە انقلاب و عدالت خواهی ، بلکە در صف مقابل آن می بینند و ارزیابی میکنند.

 بنی صدر تا  پایان زندگیش بە باورهای ارتجاعی و مذهبی و کوشش برای ایجاد حکومت اسلامی ، بدون سران و رهبران جمهوری اسلامی وفادار ماند و جهت تحقق آن فعالیت می نمود. اکنون و بعد از مرگش تلاش اگاهانە و هدفمندی توسط لیبرالهای هم مسلک وی ، ملی _مذهبی ها ، جمهوریخواهان سکولار و لایک و وحشت زدەگان نگران از سرنوشت مبهم جمهوری اسلامی و انقلاب ایندە گرسنگان در کار است تا تاریخ جنایات و اقدامات بنی صدر و بە طبع آن بخشی از حکومتیان در قدرت راندە شدە را توجیه و مسخ نمایند . آنان می کوشند  نامبردە را سکولار، “دمکرات مذهبی” ، وطن پرست ، ضد استعمار و استبداد ستیز، بە جامعە معرفی نمایند. اما کارنامە بنی صدر از روز ورد بە ایران ، تا زمان “هجرت ” از آن ،  و بویژە در صدر حکومت جمهوری اسلامی، آنچنان روشن ، شفاف و خون الود است کە چنین القاب و وصلەهای ناجوری هرگز بە قبای سرکوبگرش نخواهند چسبید.

بنی صدر هیچگاە فرد عدالت طلب و خدمتگذار مردم و مبارز راە رهایی انسان از ستم و سرکوب نبود. مرگ ایشان از سوی، در میان حسرت مخالفینش در رهایی از محاکمە علنی و حساب پس دادن و از سوی دیگر در سوگواری موافقین و مدافعینش بە آرامی اتفاق افتاد . 

 

شنبە ١٠ اکتبر ٢٠٢١

اعدام قتل عمد و جنایتی سیاسی توسط دولت است! (به‌مناسبت دهم اکتبر روز جهانی علیه اعدام)

       بهرام رحمانی

کارل مارکس: این چه نوع جامعهای است که هیچ وسیلهای غیر از جلاد برای دفاع از خود نمیشناسد؟

ویکتور هوگو: حکم اعدام نشانه ویژه و ابدی توحش است.

روز ۱۸ مهر از سوی سازمان ملل، «روز جهانی مبارزه با مجازات مرگ» نامگذاری شده است. سازمان عفو بینالملل در بیانیهای مجازات اعدام را «نفرتانگیز و ظالمانه» خوانده و تاکید کرده که در میان قربانیان این مجازات، زنان با رنج و تبعیض بیشتری مواجهند.

در این بیانیه به نقل از راجات خُسلا، مدیر ارشد سازمان عفو بینالملل، آمده است که بسیاری از زنان که به اعدام محکوم شدهاند، پروندهشان در دادگاههای ناعادلانه و غیرشفاف رسیدگی شده و با تبعیض مواجه بودهاند.

سازمان عفو بینالملل در میان پرونده اعدام زنان به اعدام زینب سکانوند در ایران اشاره کرده است. زینب سکانوند در ۱۵ سالگی ازدواج کرد و در ۱۷ سالگی «به اتهام قتل شوهرش» بازداشت شد و با وجود این که در نوجوانی مرتکب جرم شده بود، مهرماه سال ۹۷ اعدام شد.

جمهوری اسلامی ایران سن مجازات کیفری برای پسران را ۱۵ سال و برای دختران ۹ سال تعیین کرده است، در حالی که کنوانسیونهای بینالمللی مانند حقوق کودک، سن مجازات کیفری برای هر دو جنس را ۱۸ سال تعیین کردهاند.

جمهوری اسلامی ایران این کنوانسیون را «بهطور مشروط» پذیرفته است ولی کماکان در شمار اندک کشورهایی است که در آن حکم اعدام برای نوجوانان بزهکار، همچنان صادر و پس از ۱۸ سالگی اجرا میشود.

سازمان عفو بینالملل در بخش دیگری از بیانیه خود بر لزوم تلاش برای لغو مجازات اعدام در همه کشورهای جهان و فراگیری این ایده تاکید کرده که دولتها قدرت نفی حق زندگی را ندارند.

تاکنون بیش از ۱۷۰ عضو سازمان ملل متحد مجازات اعدام را در قوانین خود یا در عمل لغو کردهاند. ۲۳ ایالت از ایالات متحده این مجازات را غیرقانونی اعلام کرده و بیش از ده ایالت هم سالهاست که از این مجازات استفاده نکردهاند. سال گذشته هفده نفر در این کشور اعدام شدند. آمار اعدامهای آمریکا در سال جاری میلادی نیز تاکنون به هفت مورد رسیده است.

گزارشها حاکی است که چین با اعدام هزاران نفر در سال بالاترین نرخ مجازات اعدام در جهان را دارد، اما دولت این کشور آمار اعدامها را هیچ وقت اعلام نمیکند.

طبق گزارش سازمان عفو بینالملل، ایران نیز در سال گذشته میلادی با ۲۴۶ حکم اعدام نیمی از اعدامهای ثبت شده در جهان را به خود اختصاص داد.

پس از ایران در سال گذشته میلادی به ترتیب کشورهای مصر با ۱۰۷ اعدام، عراق با ۴۵ اعدام و عربستان سعودی با ۲۷ مورد اعدام در ردههای سوم تا پنجم قرار داشتند.

تجارب تاریخی نشان دادهاند در جامعهای که مجازات اعدام اعمال میشود تعرض به جان انسانها بیشتر و معمولتر از جوامع دیگر است. حکومتها از ایام بسیار قدیم تاریخ بشر تا به امروز همواره از اعدام بهعنوان بقای حاکمیت خود و سرکوب مخالفین استفاده کردهاند. بههمین دلیل مجازات اعدام، جنایتی سیاسی و قتل عمد توسط حاکمیت است.

جمهوری اسلامی ایران از همان روزهای نخست به قدرت رسیدنش اعدامها را آغاز کرد و تا به امروز ادامه داده است. در زندانهای این حکومت اعمال وحشیانه شکنجه و قصاص و تجاوز، در سطح گستردهای رواج دارد.

اعدام کودکان در جمهوری اسلامی ایران مرسوم است. جمهوری اسلامی تا کنون تعداد زیادی از نوجوانان را که بههنگام بازداشت و صدور حکم زیر هیجده سال بودهاند، اعدام کرده است.

مجازات اعدام در اغلب کشورهای جهان لغو شده است. اما در میان برخی از کشورهایی که اعدام هنوز انجام می‌شود، ایران یکی از سه رکورددار بزرگ است. منتقدان و مخالفان می‌گویند حکومت ایران از اعدام به‌عنوان ابزاری برای سرکوب مخالفان و ایجاد رعب و وحشت استفاده می‌کند.

در سال‌های اخیر اعتراض‌ها به صدور احکام اعدام در ایران ابعادی تازه‌ای به خود گرفته است. ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، دارای یکی از بالاترین نرخ‌های اعدام در جهان است. اعدام‌ها در ایران گاهی مخفی و گاهی علنی و حتی در ملاء‌‌عام صورت می‌گیرد. تنها در تابستان سال ۱۳۶۷ به فرمان خمینی هزاران زندانی در زندان‌های سراسر ایران قتل‌عام شدند و مخفیانه در گورهای دسته‌جمعی به خاک سپرده شدند.

در سال ۱۳۹۶ قوه قضاییه جمهوری اسلامی ایران با هدف کاهش فشارهای بین‌المللی به دلیل تعدد اعدام‌ها، تصمیم به حذف مجازات اعدام محکومان پرونده‌های مواد مخدر گرفت. سپس مجلس شورای اسلامی با اصلاح قانون مبارزه با مواد مخدر، به غیر از اعدام سردسته باندهای خرید و فروش و مواردی که تجارت این مواد با استفاده از سلاح بوده باشد، اعدام سایر متهمان این قبیل جرایم را لغو کرد.

جمهوری اسلامی فقط در تابستان سال ١٣۶٧، هزاران زندانی سیاسی، زنان و مردان غالبا بسیار جوان مخالف حکومت را که دوره محکومیتشان در زندان را سپری میکردند و یا دوره محکومیتشان تمام شده و قاعدتا باید آزاد میشدند، مخفیانه اعدام کردند و در گورهای جمعی بینام و نشان دفن کردند. این اعدامها به فرمان خمینی بنیانگذار حکومت جهل و جنایت و ترور اسلامی صورت گرفت. «هیات مرگ» منصوب او، که ابراهیم رئیسی‌(رییس جمهور فعلی جمهوری اسلامی) هم عضو آن بود. هیات مرگ هزاران نفر را که بسیاری از آنان نوجوان بودند طی محاکمههای چند دقیقهای در «دادگاههای انقلاب»، بلافاصله اعدام کردند. دهه نخست جمهوری اسلامی دهه وحشت و ترور و اعدام بود.

به محاکمه کشاندن حمید نوری در سوئد که با تلاش فعالین سیاسی و خانوادههای دادخواه عملی شد کلیت جمهوری اسلامی را رسواتر کرده است.  مید نوری در کشتارهای زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ از دستیاران هیات مرگ و رئيسی بوده است.

در ایران، حتی اعدام‌های «خودسرانه» یا «فراقضایی» نیز در مواردی به کار می‌رود که حکومت بدون حکم قضایی یا بدون رعایت آیین دادرسی و تشریفات دادگاه و با خودداری از رعایت حقوق متهم از جمله حق دفاع موثر، حکم اعدام صادر یا اجرا کند. تفاوت اعدام خودسرانه با قتل عمد در این است که در اولی حکومت به ضرب تسلط و اختیاراتی که دارد علنا از فرد سلب حیات می‌کند در حالی که در دومی فرد یا افراد به‌طور پنهانی و مخفیانه دست به این کار می‌زنند. هم‌چنین کم نیست زندانیانی که در زیر شکنجه جان باخته‌اند.

در صورتی که دادگاه بدوی مجازات اعدام برای فرد محکوم در نظر گرفته باشد، موضوع قابل تجدیدنظرخواهی در دادگاه دیگری است. در صورتی که پرونده مربوط به قتل قصاص باشد، برای اجرای حکم اعدام، موضوع باید به برای اخذ «استیذان» به ولی فقیه که مطابق قوانین ایران آیت‌الله علی خامنه‌ای است ارجاع شود. پس از استیذان، پرونده برای اجرا نیازمند تایید نهایی رییس قوه قضاییه به‌عنوان مجری رسمی مجازات در ایران است. در صورت تایید نهایی، حکم به اجرای احکام فرستاده می‌شود.

اعدام در قوانین جمهوری اسلامی ایران از کتاب قرآن، سنت و مقررات اسلامی، به‌ویژه منابع فقهی شیعه می‌آید. بخشی از احکام اعدام مربوط به گروهی از مجازات‌های «حد شرعی» و برخی دیگر «تعزیر» است. در مجازات حد، کیفیت و کمیت آن توسط شرع اسلام تعیین شده است و مراجع قضایی و قضات اختیاری درباره کم و کیف آن ندارد. بر خلاف مجازات حد، شرع اسلام برای مجازات تعزیری جزئیاتی را پیش‌بینی نکرده و تعیین آن از اختیارات حکومت اسلامی است. برای مثال حکم اعدام محکومان پرونده‌های مبارزه مسلحانه بر اساس حد شرعی و حکم اعدام محکومان پرونده‌های تجارت مواد مخدر تعزیری است.

چهار گروه عمده جرائم در ایران که مجازات اعدام در پی دارد: قتل عمد؛ جرائم جنسی‌(تجاوز و زنا)؛ ارتداد؛ و در نهایت جرائمی هم‌چون مفسد‌فی‌الارض و محاربه.

مجازات قتل عمد در ایران در صورتی که ولی دم از تقصیر محکوم نگذرند و او را نبخشند، قصاص نفس یا همان اعدام است. از سه گروه اصلی مجازات اعدام، فقط تصمیم‌گیری درباره قصاص نفس که مرتبط با قتل عمد است در اختیار حکومت اسلامی نیست. به این معنی که اعدام قاتل به جز موارد استثنایی در اختیار اولیای دم مقتول است و دادگاه در صورتی که متهم را قاتل تشخیص دهد، درباره مجازات اعدام او راسا نمی‌تواند اعمال نظر کند و اجرای حکم به شاکی یا شاکیان بستگی دارد.

در سه گروه دیگر اعدام‌ها یعنی جرائم جنسی، ارتداد و سبب نبی‌(دادن دشنام یا نسبت‌های ناروا به پیامبر اسلام) و جرائم امنیتی، تصمیم به اشد مجازات در قوانین جمهوری اسلامی ایران که اعدام است، از سوی دادگاه گرفته می‌شود. یک عنوان اتهامی دیگر هم در ایران وجود دارد که «افساد فی‌الارض» نامیده می‌شود.

بر اساس قوانین جمهوری اسلامی ایران از این عنوان مجرمانه داده «هر فردی که به طرز گسترده و وسیع مرتکب جرم و جنایت علیه سلامت و تمامیت جسمانی آحاد جامعه، جرایم ضد امنیت داخلی یا خارجی کشور، پخش و نشر اکاذیب، اخلال ایجاد نمودن در سیستم اقتصادی کشور، آتش کشیدن و تخریب، پخش مواد سمی ‌و خطرساز، میکروبی و کشنده یا بر پا نمودن محفل‌های فساد و فحشا یا همکاری در آن‌ها شود، به‌ نحوی که سبب اخلال شدید در نظم عمو‌می ‌کشور، ناامنی یا وارد نمودن خسارت کلان به تمامیت جسمانی اشخاص یا اموال عمو‌می ‌و خصوصی، یا موجبات اشاعه‌ و توسعه فساد یا فحشا در حد کلان گردد، مفسد فی‌الارض قلمداد شده و به حد اعدام محکوم خواهد شد.»

حکم اعدام کودکان زیر ۱۸ سال و زنان باردار مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران موقتا متوقف اما لغو نمی‌شود. به این معنی که اگر کودکی مرتکب جرمی شود که مجازات آن اعدام است، اجرای مجازات آن تا زمان رسیدن به سن قانونی به تعویق می‌افتد و پس از آن در صورتی که اولیای دم گذشت نکنند، فرد محکوم، اعدام می‌شود. درباره زنان باردار هم اجرای حکم تا زمان وضع حمل و حداکثر دو سال پس از آن‌(به شرط این‌که با تجویز پزشک کودک نیاز به تغذیه شیر مادر داشته باشد) به تعویق خواهد افتاد اما پس از آن، قانونا در اجرای حکم مانعی وجود ندارد.

گاهی نیز اعتراض مردمی و کمپینهای لغو اعدام در داخل و خارج کشور جمهوری اسلامی را به عقبنشینی وادار کرده تا فرد و یا افرادی را اعدام نکند. برای مثال صدور حکم اعدام برای تعدادی از بازداشتشدگان اعتراضات آبان ۱۳۹۸ بهویژه سه نفر‌(امیرحسین مرادی، سعید تمجیدی و محمد رجبی موجی)، از اعتراض را در سطح ملی و بینالمللی به راه انداخت. با وجود آنکه صدور حکم اعدام طی سالهای پس از انقلاب همواره موضوع اعتراضات فعالان سیاسی و اجتماعی بوده، اما اولین بار است که اعتراض علیه صدور حکم اعدام در ایران در چنین ابعاد گستردهای مطرح شده و مورد توجه قرار گرفته است.

جنبش علیه اعدام که به مناسبتهای مختلف خود را نشان میدهد که نمونه اخیر آن بزرگترین کمپین آنلاینی علیه اعدام در جهان در تیرماه سال ۱۳۹۹ بود که با  طوفان تویتری ۱۱ میلیونی در اعتراض به حکم  اعدام سه نفر از دستگیرشدگان آبان ۹۸ حکومت را مجبور به عقبنشینی کرد. این حرکت نشان داد مخالفت با اجرای مجازات اعدام بسیار جدی است.

در تاریخ بشر مجازات اعدام مخالفین و موافقین خود را داشته است.

در قانون حمورابی نزدیک به ۳۰ بار اَشکال گوناگون مجازات مرگ از جمله سوزاندن و در آب غرق کردن تاکید شده است. در دوران باستان و در تورات عبرانی، احکام بسیاری وجود دارد که امر به حکم اعدام کرده است.

یونانیان از قرن پنجم پیش از میلاد، مخالف اعدام بودند، پروتاگوراس خود اصل انتقام را همچون کاری بیهوده نفی میکند و میگوید آنگاه که جنایت روی داد، «نمیتوان کاری کرد که آنچه واقع شده، واقع نشود.»‌(به نقل از افلاطون، پروتاگوراس بند ٣٢۴). از دیدگاه افلاطون «هیچکس به دلخواه بدکار و ظالم نمیشود.»‌(قوانین ٨۶٠)

برخلاف افلاطون، ارسطو بر وجود اراده آزاد تاکید دارد و مسئولیت شخصی را تمام و کمال میداند: «هر انسان عادی باید پاسخگوی اعمال خویش باشدارسطو در «اخلاق نیکوماخوس» درباره اشخاص «مطلقا اصلاحناپذیر»، میگوید باید با آنان «همچون حیوانات بارکش رفتار شود.» 

در قرون وسطا که پایههایش بر مبنای ارزشهای مسیحی شکل گرفت، شاه در همه جا «نایب» خدا بود و نظام حقوقی دنیوی‌(انواع آداب و رسوم محلی، قوانینی که کم و بیش محتاطانه، از سوی حاکمان سیاسی وضع میشد) مشروط بود به «احکام الهی»‌(آنچه در کتاب «مقدس» آمده و توسط کلیسا تفسیر شده است)

از قرن سیزدهم، مفهوم قدیمیِ «حقوق طبیعی» مطرح میشود. از آنجا که خود طبیعت، از سوی «خداوند» آفریده شده و سازمان یافته است، بنابراین، دو مفهوم «حقوق الهی» و «حقوق طبیعی» در کنار هم مطرح بودند. اما این نگرش در آغاز قرون وسطا، زمینه‌‌ساز اعتراضاتی نسبت به مجازات اعدام شد. تلاش کلیسا بر آن بود که مفهومی «رستگاریبخش» به این مجازات ببخشد. به همین، دیگر اشکال مجازات، به مجازات اعدام که با خشونت بسیار نابود میکند، جایگزین شدند.

در قرن دوازده و سیزدهم، جزئی دیگر از حقوق اروپایی، یا حقوق رومی، شرعی شد. از همین دوران بود که مجازات مرگ با تئوری «سودمندی به حال جامعه و متناسب بودن کیفر با جرم»، توجیه شد. اما در قرن دوازدهم در غرب، انقلاب حقوقی بزرگی راه افتاد که حقوق رومی را به حقوق عمومی در کل اروپا  بدل کرد. در قرن شانزدهم بود که مجازات مرگ به نحو چشمگیری معمول شد و تا میانه قرن هفدهم ادامه یافت.

در پایان قرون وسطا، اصل بر این بود که در صدور احکام مرگ احتیاط شود. هر چند که مجازات مرگ، امری پذیرفته شده بود، اما به جرایم و اعمال بسیار شدید محدود میشد و آن را بهعنوان آخرین وسیله بازدارنده در نظر میگرفتند. از قرن هفدهم، قضات ایتالیا و فرانسه اعلام کردند: «برای امر عمومی مهم است که جرم بیکیفر نمانداز آن به بعد، بر قوانین کیفری بود که همزمان، بازدارنده و عبرتآموز توجیه شدند.

در عصر جدید، برخی از فلاسفه و دانشمندان قرن هجدهم، وجود کیفر اعدام را نفی نکردند اما ضمن انتقاد از اعمال مجازاتهای خشن و شکنجهها، بر ضرورت استفاده محدود از این نوع مجازات تاکید داشتند. برای مثال «مونتسکیو» مجازات مرگ را برای جامعه لازم میدانست، اما با شقاوت و بیرحمی نسبت به محکوم و نیز اعمال آن در مورد بعضی از جرائم نه چندان با اهمیت، موافق نبود.

از دیدگاه «ژان ژاک روسو»، مردم بر اساس قرارداد اجتماعی، اختیار جان خود را به دولت که نماینده اقتدار جامعه است واگذار مینمایند و دولت نیز بهطور متقابل موظف به تضمین و حفظ جان آنان است. روسو با وجود این که مجازات اعدام را آخرین راهحل در مورد بزهکاران می دانست و معقتد بود اگر بتوان جامعه را از گزند این قبیل افراد دور نگه داشت، حتی الامکان بهتر است از اعمال مجازات اعدام خودداری کرد.

ویل دورانت(۱۳۷۰) بر این عقیده است کیفر مرگ در اوستا و مذهب زرتشت بیشتر از دیگر مذاهب، بهویژه مذهب یهود تجویز شده است. ویل دورانت نوشته است: «کیفر گناهان جسمانی در شریعت زرتشت مانند شریعت یهود بسیار سخت بوده است. استمنا را با شلاق زدن مجازات میکردند. کیفر لواط و زنا آن بود که زن یا مردی را که مرتکب چنین اعمالی میشدند، بکشند، زیرا از مار خزنده و گرگ زوزهکش بیشتر مستحق کشتناند. زنان شوهردار یا دوشیزگان را که از راه زنا باردار میشدند و درصدد سقط جنین بر نمیآمدند، ممکن بود ببخشند، چرا که سقط جنین در نظر ایشان بدترین گناه بود و مجازات اعدام داشت

در احکام دین یهود نیز برای گناهانی مثل قتل عمد، زنا، سقط جنین، ارتداد و برخی دیگر مجازات اعدام در نظر گرفته شده است. در کتاب مقدس عبری حدودا ۴۰۰ بار کلمه «خون» به کار رفته است. از این تعداد حدود نیمی مرتبط با مرگ از روی خشونت است. در دین یهود در صورتی که قتل عمد در دادگاه اثبات شود؛ کشتن قاتل واجب است و اجرای آن در اختیار اولیای دم نیست و ایشان نمیتوانند به جای اعدام محکوم از وی درخواست دیه کنند. در دین یهود، ارتداد فردی یا گروهی و دعوت به بتپرستی مجازات مرگ دارد: «آن مرد یا زن را که این کار‌(عبادت خدایان غیر) را در دروازههایت کرده است، بیرون آور و آن مرد یا زن را سنگسار کن تا بمیرددرباره دعوت به بتپرستی دین یهود مقرر میدارد: «… و اگر برادرت که پسر مادر تو باشد یا پسر یا دختر تو یا زن هم آغوش تو یا رفیقت که مثل جان تو باشد، تو را در خفا اغوا کند که برویم و خدایان غیر را که تو و پدران تو نشناختند، عبادت نماییمالبته او را به قتل برسان

در قوانین کلیسایی مجازات اعدام منحصر به ارتداد است که شدیدترین جرم در مسیحیت است. در انجیل یوحنا آمده است: «اگر کسی در من نماند، مثل شاخه بیرون انداخته میشود و میخشکد و آنها را جمع کرده و آتش میاندازند و سوخته میشونددر دیگر موارد، برخوردها بیشتر ارشادی است تا تنبیهی.

قانون عثمانی در سال ۱۸۴۰ به طور رسمی انتشار یافت و در کشورهایی نظیر سوریه، لبنان، عراق و اردن هاشمی که تابع امپراتوری عثمانی بودند به مرحله اجرا گذارده شد. فقط کشور مصر که مستقل از حکومت عثمانی بود، قانون جزای مصوب سال ۱۸۵۵خود را که از قوانین اروپایی اقتباس شده بود، اعمال میکرد. در عین حال، مجازاتهای قصاص کماکان به اجرا در میآمد و تا تاریخ تصویب قانون ۱۸۸۳ معتبر بوده و بعد از این تاریخ تا به امروز قوانین الحاقی دیگر تصویب و به آن اضافه شده است.

هر چند که در حال حاضر در کشورهای عربی، نظامهای حقوقی متنوعی وجود دارد اما برخی کاملا از احکام شرعی پیروی میکنند و برخی دیگر تحت تاثیر قوانین دیگر کشورها قرار دارند. کشورهایی که قوانین کیفری خود را با موازین اسلامی منطبق نمودهاند، مکلف به اعمال مجازات اعدام تعیین شده در قوانین شرعی هستند. به همین دلیل در این کشورها امکان لغو یا تغییر اعدام به مجازات دیگر، بسیار ضعیف است. تقریبا در تمامی حکومتهای اسلامی، چه آنها که از حقوق جزای شرعی تبعیت میکنند و چه آن دسته که به حقوق کیفری متکی هستند اعدام، مجازات مهمی محسوب میشود.

مجمع عمومی سازمان ملل در ۲۰ نوامبر ۱۹۵۹، در چهاردهمین دوره کاری خود، به موجب تصمیم شماره ۱۳۹۶ به شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ماموریت داد تا درباره اعدام و قوانین مربوط و طرز عمل آن مطالعه کند و نتایج و آثار ابقا و الغای مجازات اعدام را در زمینه جرمشناسی بررسی نماید.

مارک آنسل، مستشار دیوان کشور فرانسه و مدیر بخش حقوق تطبیقی پاریس، گزارشی درباره مجازات اعدام ارائه کرد که بعدها در سال ۱۹۶۲ منتشر شد با ارائه ارقام و آمار، نتیجه گرفت: «تمایل جامعه جهانی به الغای مجازات اعدام و جایگزین ساختن آن با زندان و اقدامات تامینی و تربیتی است

نگرش آنسل و دیگر مخالفان اعدام بر «میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی»، مصوب ۱۶ دسامبر ۱۹۶۶ تاثیر گذاشت و به لغو اعدام منجر شد و در نتیجه، کشورهایی که این مجازات را لغو نکردهاند آن را به صورت محدود به موارد و شرایط خاص قبول کردند.

بررسی روند تحولات سیستم‌‌های قضایی کشورهای مختلف درباره مجازات اعدام نشان میدهد با وجود فرهنگهای متفاوت؛ سیستم‌‌های سیاسی مختلف، در فرایند تثبیت یا الغای حکم اعدام با مواضع و چالشهای متعدد روبهرو بودهاند.

در اروپای غربی لغو مجازات اعدام بیشتر از نفاط جهان، با جدیت دنبال شده است. با امضای پروتکل مربوط به عهدنامه حمایت از «حقوق بشر و آزادیهای اساسی» توسط شورای اروپایی، لغو مجازات بهطور رسمی به تصویب رسید و با قبول و امضای پانزده کشور عضو شامل اتریش، دانمارک، فرانسه، لوکزامبورگ، هلند، پرتغال، اسپانیا، سوئد، بلژیک، جمهوری فدرال آلمان، یونان، ایسلند، ایتالیا، نروژ و سویس به اجرا گذاشته شد. بیشتر این کشورها قبل از امضای پروتکل، مجازات اعدام را از قوانین کیفری خود حذف و یا در عمل متوقف کرده بودند، اما آنطور که گفتهاند در حقوق بینالملل، این «عهدنامه» نخستین پایهگذاری در مورد لغو مجازات اعدام است که متعهدین را ملزم به اجرای آن کرده است.

ماده یک عهدنامه چنین مقرر داشته است: «مجازات اعدام لغو میشود. هیچکس به چنین مجازاتی محکوم نمیشود و درباره فردی اجرا نمیگردد

قطعنامههای سازمان ملل متحد برای توقف مجازات اعدام به عنوان اولین قدم برای لغو کامل آن، اولین بار در سال ۲۰۰۷ و دومین بار سال ۲۰۰۸ در مجمع عمومی سازمان ملل به تصویب رسید. دبیرکل سازمان ملل نیز در سال های ۲۰۰۸ و ۲۰۱۰ طی گزارشی آخرین تحولات مربوط به توقف و لغو اعدام در کشورهای مختلف را به مجمع عمومی ارائه کرد. در این قطعنامهها ضمن تاکید بر توقف مجازات اعدام، گفته شده مجرم، به اعتبار انسان بودن، دارای حق حیات و بسیاری حقوق دیگر است و قانونگذار و سیستم قانونگذاری، حق سلب این حقوق را از فرد به صرف مجرم بودن و ارتکاب جرم ندارد. دومین پروتکل الحاقی به میثاق بینالمللی حقوق سیاسی اجتماعی درباره لغو مجازات اعدام نیز سال ۱۹۸۹ به تصویب مجمع عمومی رسید.

اما به اصطلاح حقوق اسلامی و حکومتهای اسلامی غالبا بر این مجازات تاکید داشتهاند. بنابراین، گروههای مذهبی و حکومتهای مذهبی از مخالفان سرسخت الغای اعدام در تاریخ بودند و هنوز هم هستند.

زندانهای جمهوری اسلامی مملو از زندانیان سیاسی و اجتماعی است. در گزارشی که هرانا منتشر کرده است؛ در بازه زمانی ۸ اکتبر ۲۰۲۰ تا ۹ اکتبر ۲۰۲۱، حداقل ۲۶۶ نفر در نقاط مختلف ایران به شیوه حلقآویز اعدام شدند که این رقم در مقایسه با زمان مشابه در سال گذشته، حدود ۱۰ درصد افزایش داشته است. صدور و اجرای حکم اعدام شهروندان در ایران، در حالی رخ میدهد که بسیاری از متهمان از دسترسی به یک روند عادلانهدادرسی محروماند.

علاوه بر اعمال شکنجههای روحی و جسمی گسترده در زندانهای جمهوری اسلامی، حتی زندانیان سیاسی بهعناوین مختلف تحت فشار قرار می‌‌گیرند. برای مثال سهیل عربی و بهنام موسیوند، این دو زندانی سیاسی محبوس در زندان رجایی شهر کرج، روز چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۰ از حضور در جلسه دادگاه مرتبط با پروندهای که در دوران حبس علیه آنها گشوده شده، خودداری کردند. آنها در پی امتناع از حضور در جلسه دادگاه، توسط نائب رییس زندان به ضرب و شتم تهدید شدهاند.

اتهامات مطروحه علیه این زندانیان سیاسی در این پرونده اخلال در نظم زندان و توهین به رهبری عنوان شده است. گفته میشود سهیل عربی و بهنام موسیوند صبح همان روز به صورت آنلاین مورد بازجویی قرار گرفته بودند.

عربی اخیرا در پرونده ای دیگر توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ۲ سال حبس تعزیری، جزای نقدی، ممنوعیت خروج از کشور و الزام حضور فصلی در دفتر نظارت و پیگیری ضابطین محکوم شد. جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات عربی در تاریخ ۶ مردادماه در این شعبه برگزار شده بود.

وی پیش از این نیز طی پروندهای مجزا در تاریخ دوشنبه ۳ خردادماه ۱۴۰۰ از طریق ویدئو کنفرانس توسط شعبه ۳ بازپرسی دادسرای اوین از بابت «فعالیت تبلیغی علیه نظام و تشویش اذهان عمومی» تفهیم اتهام شده بود.

سهیل عربی از تاریخ ۱۶ آبان ماه ۱۳۹۲ در بازداشت و زندان به سر میبرد و تمام این مدت از مرخصی نیز محروم بوده است. وی در تاریخ ۱ بهمنماه ۱۳۹۸، از زندان اوین به زندان تهران بزرگ منتقل شد.

همچنین شماری از زندانیان سیاسی محبوس در تیپ دو زندان تهران بزرگ که بدون اجرای اصل تفکیک جرائم در حال سپری کردن دوران محکومیت خود هستند، روز جمعه ۱۶ مهر ۱۴۰۰، توسط تعدادی از زندانیان متهم به جرائم خشن مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. در جریان این رخداد شاپور احسانی راد، پویا قبادی، اسماعیل گرامی، اکبر باقری و اکبر شیرازی آسیب دیده و تعدادی از آنها جهت درمان به بهداری زندان منتقل شدند.

شاپور احسانیراد، فعال کارگری دوران محکومیت ۶ ساله خود را در زندان تهران بزرگ سپری میکند. احسانیراد با وجود حال نامساعد جسمی و درد در ناحیه کمر از اعزام به مرخصی درمانی محروم مانده است.

پویا قبادی، زندانی سیاسی دوران محکومیت ۵ ساله خود را در زندان تهران بزرگ سپری میکند. جلسه دادگاه رسیدگی به بخش دوم پرونده این شهروند اواخر مرداد امسال از بابت اتهام «محاربه» در دادگاه انقلاب تهران برگزار شد.

اسماعیل گرامی، فعال کارگری نیز چندی پیش توسط شعبه ۳۶ دادگاه تجدیدنظر تهران به ۵ سال حبس تعزیری، ۷۴ ضربه شلاق و دو میلیون تومان جریمه نقدی محکوم شد.

اکبر باقری در تابستان ۹۷ توسط دادگاه انقلاب تهران به جمعا ۹ سال حبس محکوم و حکم صادره در دادگاه تجدیدنظر نیز عینا تایید شد.

در جمعبندی میتوانیم تاکید کنیم آنچه بر استحکام و بقای مجازات اعدام در طول سالیان طولانی با وجود مخالفتهای بسیار افزوده و پشتوانه جدی آن بوده، تا حد زیادی آموزههای مذهبی، بهویژه در کتب آسمانی تورات و انجیل و قرآن درباره برخی جرائم بوده است.

بر اساس آمارهای نهادهای بینالمللی مدافع حقوق بشر، تا کنون جمهوری اسلامی ایران، همواره بالاترین آمار اعدام کودکان بزهکار را داشته است. بسیاری از کشورهایی که آمار اعدام بالایی داشتند، از جمله یمن، چین و آمریکا، در سالهای اخیر مجازات اعدام برای کسانی را که در زیر ۱۸ سالگی مرتکب جرم میشوند لغو کردند. در ایران کودکان بزهکار زیر ۱۸ سال بازداشت و به زندان منتقل میشوند و پس از رسیدن به ۱۸ سالگی حکم اعدامشان اجرا میشود.

شهروندان آزادیخواه و انسان‌‌دوست ایرانی در داخل و خارج کشور وظیفه داوطلبانه و آگاهانه دارد که بر علیه قانون قرون وسطایی و ضد انسانی اعدام و قصاص و شریک کردن اولیاء دم در قتل عمد دولتی به پاخیزند و با صدای بلند خواهان آزادی همه زندانیان سیاسی و اجتماعی بهویژه لغو اعدام شوند!

شنبه هفدهم مهر ۱۴۰۰-‌نهم اکتبر ۲۰۲۱

از خواست بازداشت ابراهیم رئیسی در کنفرانس تغییرات اقلیمی اسکاتلند، حمایت کنیم

حسن رحمان پناە

بنا بە گزارشات منتشرشدە ، قرار است بیست‌وششمین اجلاس تغییرات اقلیمی از ٣١ اکتبر تا ١٢ نوامبر در شهر “گلاسگو اسکاتلند” برگزار ‌شود. نشست رهبران  کشورهای دعوت شده نیز قرار است طی روزهای اول و دوم نوامبر در این محل و در کشور اسکاتلند برگزار گردد.

طبق قوانین این نشست، روسای دولت ها  میتواند در آن شرکت نماید .ابراهیم رئیسی ، رئیس جمهور نظام ولایت فقیە که در لیست تحریم‌های بین‌المللی قرار دارد و از اعضای کمیتە مرگ و از قاتلین اصلی زندانیان سیاسی در دهە ٦٠ ، بویژە در تابستان سال ١٣٦٧ است و همچنین از متهمن کشتار مخالفان سیاسی نظام در جریان سرکوبهای خونین در  سال ١٣٨٨ می باشد ، میتواند در این گردهمایی حضور یابد.

روزنامه بریتانیایی “تایمز” به نقل از “نائومی ماکولی”، مدیر سازمان عفو بین‌الملل در اسکاتلند گزارش داده “که این سازمان حقوق بشری به مدارکی دست یافته است که به نقش رئیس جمهوری ایران در کشتارهای سال ١٣٨٨ تاکید میکند.” بسیاری از کشورهای جهان و همچنین نهادهای حقوق بشری ابراهیم رئیسی را عامل کشتار ، زندان ، شکنجه و اعدام‌های بدون محاکمه در دهه شصت  شمسی از جملە ٣٠خراد ٦٠ و تابستان ٦٧ می دانند. رئیسی قبل از تکیە زدن بر صندلی  ریاست جمهوری نظام ولایت فقیە ، رئیس قوه قضائیه ایران بود کە صدها جنایت دیگر در دوران قاضی القضاتی ایشان اتفاق افتاد.

طبق گزارش مجلە “تایمز” شماری از اعضای خانواده قربانیان جانباختە و شکنجه شدە در ایران درخواست بازداشت ابراهیم رئیسی، در صورت حضورش در کنفرانس “تغییرات اقلیمی گلاسگو” را به مقامات امنیتی اسکاتلند ارائه دادند.

این درخواست در شرایطی صورت گرفتە است کە یکی از مهرهای جنایت و کشتار زندانیان سیاسی تابستان سال ١٣٦٧ ،دادیار “حمید نوری” در کشور سوئد در جریان است و تا کنون ٢٦ جلسە این دادگاە برگزار شدە است . دادگاهی کە در واقع متهم اصلی آن نە یک دادیار قاتل ، بلکە کل نظام سرکوب و ترور جمهوری اسلامی در طول ٤٢ سال گذشتە است .

رئیسی از ترس دستگیری جهت شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد بە آمریکا سفر نکرد و از طریق انترنت و ویدیو سخنرانی کرد. امکان عدم حضور رئیسی در کنفرانس  “تغییرات اقلیمی گلاسگو” نیز در وحشت از دستگیری و محاکمە در یک دادگاە خارج از کشور بسیار زیاد است.

اگرچە  رئیسی در اولین نشست خبری خود پس از نشستن بر صندلی ریاست جمهوری در تهران، اظهار داشت ” که همواره مدافع حقوق بشر بوده است” ، سخنی کە بیشتر بە جک و نمایش کمدی شباهت داشت ، اما اکنون از ترس دستگیری ، محاکمە و مجازات جرآت حضور در مجامع بین المللی ، علی رغم مصونیت دیپلماتیک را ندارد ، دست آورد مهمی برای جنبش حق طلبانە و سرنگونی خواە مردم ایران علیە نظام دینی حاکم بر این کشور است .

از حرکت و اقدامات بشردوستانە ، در محاکمە جنایتکاران تاریخ و قاتلین مردم در آنجام جرم و جنایات علیە بشریت، باید حمایت کرد و مدافع چنین اقدامی بود . خواست دستگیری و محاکمە “رئیسی” در صورت حضور در کنفرانس  “تغییرات اقلیمی گلاسگو” در کشور اسکاتلند ، مطالبە بشردوستانە ، لازم و ضروری است و میتواند در دستور فعالیت سازمانها ، فعالین مبارز و انقلابی ضدرژیم در خارج کشور ، بخصوص جریانات  چپ و کمونیست ، با جلب توجە و حمایت افکار عمومی مترقی و پیشرو کشورهای میزبان همراە گردد. محاکمە سران فاشیسم اسلامی در خارج کشور ، میتواند سرآغاز محاکمە آنان در داخل کشور در ایندە و بعد از سرنگونی،  و هم اکنون در هر نقطە جهان در صورت حضور آنان باشد.

جمعە ٨ اکتبر ٢٠٢١

بیست و ششمین جلسه دادگاه حمید نوری در استکهلم!

          بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com

بیست و ششمین جلسه دادگاه حمید نوری، روز پنج‌شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۰هفتم اکتبر ۲۰۲۱، با ادامه شهادت مجید جمشیدیت، از نجات‌یافتگان آن اعدام‌ها، ادامه یافت.

مجید به گفته وکیل مشاورش، شهریور ۱۳۶۰ در حالی‌که دانش‌آموز بود بازداشت شده و ده سال در زندان‌های اوین، قزل‌حصار و گوهردشت زندانی بوده است.

مجید جمشیدیت که ساکن کانادا است در دادگاه حمید نوری در سوئد گفت که با نوشتن نامه محکومیت علیه سازمان مجاهدین خلق از اعدام نجات پیدا کرده است: «می‌دانستم اگر ننویسم اعدام می‌شوم

وی گفت: «ما حتی مطمئن نبودیم که با پذیرش شرایط هم زنده بمانیم. یعنی مرز زنده ماندن‌مان را نمی‌دانستیم.من در مرداد ۶۷ برای چندمین بار مرگ را در نزدیکی خودم حس کردم و فکر می‌کنم اگر آن افرادی که اعدام شدند حاضر می‌شدند شرایط را بپذیرند، این‌ها شرایط سخت‌تری می‌گذاشتند و تعداد بیش‌تری از ما را می‌کشتند چون تصمیم گرفته بودند تعداد زیادی را اعدام کنند

به گفته جمشیدیت، هفتم مرداد ۱۳۶۷ همه امکانات اخباری زندانیان را گرفتند و «طرف‌های عصر با رامین قاسمی و مهدی وثوق که هر دو اعدام شده‌اند، متوجه سروصداهایی شدیم. از دریچه کوچک پنجره‌ای که میله‌های آهنی خیلی بزرگی داشت نگاه کردیم و متوجه شدیم که تحرکات غیرمعمول در جریان است. متوجه فرغونی شدیم که در آن طناب دار می‌بردند. در سمت راست یک سوله یا کانتینر بود و صدای خوشحالی و صلوات شنیدیم. همان شب ۲۰ نفر از بچه‌ها را بردند و این ۲۰ نفر دیگر برنگشتند. پیش از این متوجه مرسی شده بودیم که حرف از هیات مرگ می‌زد و متوجه شدیم که اتفاق‌های بزرگی دارد می‌افتد. به همین دلیل وقتی ما را بردند و به صف کردند، هوشیارتر بودیم

وی گفت که آقای جمشیدیت سال ۱۳۶۲ در زندان اوین، سال ۱۳۶۵ در زندان گوهردشت و سال ۱۳۷۳ یا ۱۳۷۴ از سر اتفاق در خیابان، حمید نوری را دیده است.

مجید جمشیدیت گفت وقتی در سال ۷۴ یا ۷۵ به صورت اتفاقی حمید نوری را در خیابان عباس‌آباد تهران دید، نوری با دستپاچگی به او گفت که دیگر در زندان کار نمی‌کند و در کار معدن است.

وی افزود که در اتاق هیات مرگ، چهار نفر را دیده و حسینعلی نیری و مرتضی اشراقی را شناخته و بعدها متوجه شده که دو نفر دیگر، ابراهیم رئیسی و مصطفی پورمحمدی بوده‌اند: «۲۰ دقیقه با من سئوال و جواب کردند و به سلول انفرادی بردند و بعد به بند روبه‌روی جهاد منتقل شدم که زندانیان این بند چندان در جریان اعدام‌ها نبودند. ناصریان(محمد مقیسه) و حمید عباسی‌(حمید نوری) همه را به صف کرده و سئوال و جواب کردند و همه را به راهروی مرگ بردند که عده‌ای برنگشتند. پس از آن دیگر، سکوت شنیدیم و بعد اعدام کمونیست‌ها را شروع کردند

دادستان: عباسی را زمان خاصی دیدید؟

مجید جمشیدی: بلی در یک زمانی پدر من اصرار کرده بود برای آزادی من. مرا به دفتر دادیاری بردند و من چشم‌هایم بسته بود. ناصریان و عباسی آن‌جا بودند. من نمی‌دونستم پدرم آن‌جاست. آن‌ها سئوالاتی از من می‌کردند تا به پدرم نشان دهند که من هنوز سر موضع مجاهدین هستم و به‌همین دلیل مرا آزاد نمی‌کنند. چشم مرا باز کردند. من ناصریان و عباسی و پدرم را در آن‌جا دیدم.

دادستان: از نظر زمانی کی بود؟

جمشیدی: اواخر ۶۸ یا اوایل ۶۹ بود.

دادستان: شما سال ۱۳۷۰ آزاد شدید؟

جمشیدی: البته آن روزی که پدرم به زندان آمده بود و خیلی اصرار می‌کرد مرا آزاد کنند مادرم مریض بود. اما من نمی‌دانستم. مادر من مرد. این لحظه وی بغض کرد و دادگاه را تحت تاثیر قرار داد.

دادستان: می‌توانید ادامه دهید؟ توی این مدت زمانی یعنی از اواخر ۶۷ تا ۷۰ چندین بار عباسی را دیدید؟

جمشیدی: خیلی دیدم. اما چند بار دیدم یادم نیست. کسانی را آزاد می‌کردند و تحرک این‌ها زیاد شده بودند. فرم جدید می‌دادند و پر می‌کردند. به همین دلیلی من بارها نوری را دیدم.

دادستان: بعد از ۱۳۷۰ آزاد شدید آیا باز هم نوری را دیدید.

جمشیدی: بلی خیابان عباس‌آباد تهران رد می‌شدم ناگهان به فاصله نیم متری با عباسی روبه‌رو شدم. از آن‌جا که خودش مرا می‌شناخت و الان می‌شناسد سریعا به من گفت: من دیگر در زندان نیستم و در کار معدن هستم. همین.

دادستان: تو جوابی بهش دادید؟

جمشیدی: نه.

دادستان: شما شخصی را که در ۶۲ در اوین و گوهر دشت ۶۷ و خیابان دیدید یک شخص است؟

جمشیدی: بلی همین شخصی که این‌جا نشسته است.

دادستان: از کجا این‌قدر مطمئن هستید که این یک شخص است و این‌جا نشسته است؟

جمشیدی: مگر می‌شود کسی که شما را بارها شکنجه و تهدید کرده است و مرتب می‌دیدید چگونه می‌توانید مطمئن نباشید؟ اگر روزی اسم رفیقم یادم برود اما هرگز اسم عباسی یادم نمی‌رود. هم‌چنان اسم لشکری و ناصریان هم یادم نمی‌رود

داستان: چه زمانی و چه‌طوری از تحقیقات نوری آگاه شدید؟

جمشیدی: اولین بار در بی‌بی‌سی فارسی خبر خواندم و بلافاصله عکس‌اش منتشر شد و مطمئن شدم خودش است. مدیای فارسی خیلی درباره او حرف زدند.

دادستان: یادت می‌آید چه عکس از او دیدید؟

جمشیدی: عکسی که من دیدم عکس جدیدیش بود اما خودش بود. در ضمن از دوستان قدیمی هم خبر را گرفتم. خیلی زود متوجه شدم همه می‌گویند خودش است: مسعود نعمتی و یکی دو تا هم ایران هستند نمی‌توانم اسم‌شان را بگویم.

دادستان: با کسی دیگری هم تماس گرفتید؟

جمشیدی: در روزها نخست نه.

دادستان: بعدا چی؛

جمشیدی: سعی کردم با ایرج مصداقی و کاوه موسوی را پیدا کنم در نتیجه به وکیل یوهان رسیدم. یوهان برای من ایمیل زد. بعد آقای هسلبری را به من معرفی کرد.

دادستان: شما خیلی با مصداقی تماس داشتید؟

جمشیدی: نه.

دادستان: گفتی سعی کردی با مصداقی تماس برقرار کنی؟

جمشیدی: تلفنش را نداشتم.

دادستان: آخرین بار کی بود که با او حرف زده بودید؟

جمشیدی: خیلی سال‌ها قبل.

دادستان: چه‌طور پیش هیات مرگ رفتید و چه سئوالاتی پرسیدند. گفتید سئوالات آن‌ها را جواب نمی‌دانم اعدام می‌شدم. آیا می‌توانید از احساسات خودتان در مقابل این هیات بگویید؟

جمشیدی: من مطمئن نبودم حتی با پذیرش شرایط آن‌ها زنده بمانم. یعنی ما مرز زنده ماندن و مردن را نمی‌دانستیم. من فکر می‌کنم و حس می‌کردم اگر شرایط آن‌ها مانند من می‌پذیرفتند باز هم تعداد زیادی را اعدام خواهند کرد. این‌ها شرایط سخت‌تری می‌گذاشتند و تعداد بیش‌تری از ما را می‌کشتند.

دادستان: بر چه مبنایی این حرف را می‌زنی؟

جمشیدی: این‌ها تصمیم گرفته بودند تعداد زیادی را اعدام کنند. من این تجربه را داشتم. آن‌ها در سال ۶۰ هر روز اسامی اعدامی‌ها را در روزنامه‌ها اعلام می‌کردند تا مردم را بترسانند.

دادستان: برگردیم به احساس تو. چه احساسی داشتید؟

جمشیدی: هر لحظه امکان داشت بمیرم. … چون که فاصله مرگ و زندگی بسیار کم بود. اگر من امروز این‌جا هستم و تصمیم گرفتم این‌جا بیایم در واقع به‌خاطر آن بچه‌هایی‌ست که رفتند و اعدام شدند. این حداقل کاری‌ست که من می‌توانم انجام دهم. چون من در مرداد ۶۷ بارها مردن را حس کردم.

دادستان چند سئوال دارم. آیا شما در اوین و گوهردشت کسی به نام حمید می‌شناختید؟

جمشیدی: بلی حمید را می‌شناسم اما فامیلی‌اش را نمی‌دانستم تا این که در پرونده وکیل دیدیم فامیلی‌اش رحمانی است. او ورزشکار بود و همیشه در اوین بود و هرگز به گوهردشت نیامد.

دادستان: شما او را کی دیدید؟

جمشیدی: در اوین ۱۳۶۲ و ۱۳۶۸.

دادستان: می‌توانید چهره این شخص را ترسیم کنید؟

جمشیدی: بلی قد بلندی داشت. ورزیده بود. ریش هم داشت.

دادستان: چیز بیش‌تری از او به جا می‌آورید؟

جمشیدی: منظورتان قیافه‌اش است؟

دادستان: بلی. او کارش چی بود؟

جمشیدی: جزو پرسنل زندان بود اما بیش‌تر کارهای ورزشی می‌کرد. بعدها بعد از آزادیم شنیدم با مجید قوسی با هم به کارهای ورزشی  می‌پردازند.

دادستان: سمتش چی بود؟

جمشیدی: توی آموزشگاه اوین که یک بخشی از زندان اوین بود این توی آن قسمت سرپرستی اداری بندها که می‌گفتیم زیر ۸. این اصطلاحی که در تمام زندان‌ها به قسمت‌های جلو بندها می‌گویند. او آن‌جا مسئولیت اداری داشت.

دادستان: حالا حمید رحیمی و حمید عباسی را مقایسه کنید چه چیز مشترکی دارند؟

جمشیدی: الان یادم می‌آید او را حاجی حمید صدا می‌کردند. عباسی را حمید عباسی. آن‌ها هیچ شباهتی به هم نداشتند فقط حاجی حمید کمی قد بلندتر و ورزیده‌تر بود.

دادستان: چهره‌اش چی؟

جمشیدی: صورت حاج حمید کمی گردتر بود.

دادستان: حالا من می‌خواهم عکسی به شما نشان بدهم. در این عکس چند نفر است ایستاده و یا نشسته‌اند. آیا  از این اشخاص را در زندان اوین و یا گوهردشت می‌شناختید؟

جمشیدی: من این عکس را به‌طور واضح نمی‌بینم.

دادستان: اگر می‌خواهید نزدیک‌تر بروید و ببینید.

جمشیدی: نه یادم نمی‌آید.

هم‌زمان با ادامه دادگاه حمید نوری در سوئد محاکمه جوزف‌اس یکی از سربازان اردوگاه مرگ نازی نیز در جریان است. جوزف آن زمان ۲۱ ساله و حالا در صد سالگی به دادگاه آورده شده است. او در دادگاهی در شهر براندنبورگ آن‌در هافل محاکمه می‌شود. این هشداری بزرگی به همه دیکتاتورها و عوامل و عناصر آن‌هاست که راه گریزی از دادخواهی ندارند.

دادگاه روز پنج‌شنبه ۷ اکتبر برای ۱۷ بازمانده اردوگاه زاخسنهاوزن که در دادگاه مدعی یا خواهان هستند، اهمیت زیادی دارد.

در واقع ۷۶ سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم یک سرباز اردوگاه مرگ نازی به اتهام همکاری در قتل ۳۵۱۸ نفر در دادگاه محاکمه می‌شود.

جوزف اس در سال ۱۹۴۲ میلادی، وقتی ۲۱ ساله بود کارش را به عنوان سرباز محافظ در اردوگاه زاخسنهاوزن شروع کرد. حالا در سن حدود ۱۰۱ سالگی باید روزی حدودا دو و نیم ساعت در دادگاه حضور داشته باشد. احتمال می‌رود محاکمه تا ماه ژانویه سال ۲۰۲۲ ادامه پیدا کند.

او سرباز محافظ اردوگاه کار اجباری زاخسنهاوزن بود که نازی‌ها در چند کیلومتری برلین ساخته بودند. جوزف اس متهم به مشارکت در تیراندازی به اسرای جنگی شوروی و قتل سایر زندانیان با گاز کشنده سیکلون‌ب است که در اتاق‌های گاز استفاده می‌شد.

با گذشت بیش از هفت دهه از جنگ جهانی دوم بازماندگان نازی پیر می‌شوند. جوزف‌اس اکنون مسن‌ترین زندانی نازی است که در دادگاه از خود دفاع می‌کند.

چند سالی است که نازی‌های درجه پایین‌تر هم برای محاکمه به دادگاه آورده می‌شوند. پیش از آن فقط در صورتی نیروهای نازی محاکمه می‌شدند که به‌طور مستقیم در کشتار دست داشته باشند و این موضوع اثبات شده باشد.

ده سال پیش محکومیت سرباز اس‌اس به نام ایوان میکولاویچ دمیانیوک که در اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها به «ایوان مخوف» معروف بود، باعث تغییر رویه قضایی شد. او در دادگاهی در مونیخ به جرم مشارکت در قتل بیش از ۲۸ هزار یهودی در لهستان محکوم شناخته شد.

جوزف اس که به دلایل امنیتی توسط دادگاه این‌طور معرفی شده است، تحت تدابیر شدید امنیتی در دادگاهی در شهر براندنبورگ آن‌در هافل محاکمه می‌شود.

او با صندلی چرخدار به دادگاه آمد در حالی که صورتش را با یک پوشه پنهان کرده بود. ظاهرا جوزف اس سال‌ها در اطراف براندبورگ کلیدساز بوده است.

استفان واترکمپ، وکیل جوزف اس، به دادگاه گفته که موکلش درباره اتهام‌های مطرح شده علیه خود در دادگاه هیچ صحبتی نخواهد کرد. اما در ادامه دادگاه در روز جمعه هشتم اکتبر درباره شرایط خودش توضیحاتی خواهد داد.

سیریل کلمنت، دادستان عمومی درباره کشتار سیستماتیک در این اردوگاه در فاصله سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ میلادی به دادگاه گفت: «متهم آگاهانه و با میل خود از کشتار حمایت کرده است. دست‌کم با انجام وظایف روزانه خود که به طور کامل در خدمت رژیم کشتار بوده است.»

ده‌ها هزار نفر از اسرای یهودی، نیروهای مقاومت، زندانیان سیاسی و همجنسگرایان در این زندان کشته شدند.

یک اتاق گاز در این اردوگاه کار اجباری در سال ۱۹۴۳ ساخته شد. در اواخر جنگ ۳۰۰۰ نفر به دلیل آنکه «قادر به پیاده‌روی طولانی» نبودند در اتاق گاز قتل عام شدند.

کریستوفل هایر ۶ ساله بود که برای آخرین بار پدرش را دید. یوهان هندریک هایر یکی از ۷۱ جنگ‌جوی نیروی مقاومت هلند بود که در اردوگاه به رگبار بسته شدند.

کریستوفل هایر به روزنامه برلینر تسایتونگ، چاپ برلین گفته «قتل یک سرگذشت ساده نیست؛ جنایتی نیست که با گذر زمان به طور قانونی پاک شود.»

لئون شوارتزبام، یکی دیگر از مدعیان که ۱۰۰ سال دارد و زمانی در اردوگاه زاخسنهاوزن بوده، می‌گوید این احتمالا آخرین دادگاهی است که در آن شاهد محاکمه قاتل عزیزانش خواهد بود. بیش‌تر محافظان اردوگاه‌های مرگ نازی تاکنون محاکمه نشده‌اند.