
سیستم قضائی جمهوری اسلامی از فاسدترین و ضدمردمی ترین نظامهای قضائی در جهان معاصر است. این واقعیت جمعبندی دههها سرکوب، اعدام، تبعیض، دزدی سازمانیافته و بیاعتنایی مطلق به کرامت انسانی در این نظام قضائی است.
اعدام افسانه زندآبادی در زندان تبریز، درست در میانهی هیاهوی جنگ ضدمردمی آمریکا و اسرائیل با ایران، نمونهای تکاندهنده و عریان از این فساد و ضدیت با انسان است؛ نمونهای که زیر آوار جنگ و تبلیغات حکومتی، آنطور که باید دیده و فهمیده نشد.
افسانه زندآبادی؛ قربانی ای بود که بهجای جنایتکار مجازات شد. افسانه زن ۲۲ سالهای بود که روز ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ در زندان مرکزی تبریز به دار آویخته شد. اتهام رسمی او «جرائم مرتبط با مواد مخدر» بود؛ اما داستان زندگیاش، داستان یک قربانی کلاسیک خشونت خانگی، سوءاستفاده جنسی و استثمار اقتصادی بود.
افسانه سالها پیش پدرش را از دست داده بود. در ۱۵ سالگی، مادرش با مردی به نام اسدالله خانبیگی، لاستیکفروش، ازدواج کرد و افسانه ناگزیر به خانهی او رفت. همان ابتدا، ناپدری ادامه تحصیل او را قطع کرد؛ بریدن مسیر تحصیل و استقلال، اولین گام برای آمادهسازی قربانی برای سلطه و سوءاستفاده است.
در ۱۷ سالگی، ناپدری برایش یک پژو ۲۰۶ خرید؛ نه بهعنوان هدیهی تولد، بلکه بهعنوان ابزاری برای قاچاق مواد مخدر. او از این خودرو برای نگهداری و جابهجایی مواد استفاده میکرد و در عین حال، با وعدهی ثروت و زندگی مرفه، افسانه را به تدریج وارد این چرخه کرد. این «آمادهسازی تدریجی» دقیقاً همان روندی است که در ادبیات حقوقی بهعنوان «گروومینگ» شناخته میشود یعنی آمادهکردن سیستماتیک قربانی برای سوءاستفاده.
اما جنایت فقط اقتصادی نبود. افسانه در تمام مراحل بازجویی و دادگاه صراحتاً گفت که ناپدریاش بارها به او تجاوز کرده و با تهدید جانی و روانی، او را وادار به سکوت و همکاری کرده است؛ به حدی که او حتی توانِ گفتن واقعیت به مادرش را هم نداشت. این اعترافها را او در زندان برای همبندیهایش نیز تعریف کرده بود.
در نهایت، پلیس ۲۵ کیلوگرم مواد مخدر از خودرو افسانه کشف کرد؛ او بازداشت و در دادگاه رژیم به اعدام محکوم شد. ناپدریاش نیز برای مدتی بازداشت شد، اما چون هنگام دستگیری از او «مستقیماً» مواد کشف نشد، آزاد شد و تمام بار قضایی پرونده بر دوش یک دختر جوان، فقیر، بیپناه و آسیبدیده افتاد. اینجا نخستین چهرهی فساد سیستم قضائی بهروشنی دیده میشود: قربانی، مجازات میشود و عامل اصلی خشونت و بهرهکشی، از هر پیامد قضایی جدی میگریزد.
سیستم قضائی که افسانه را اعدام کرد، بر مبنای ضدانسانیترین و ارتجاعیترین خوانشهای فقهی دوران «جاهلیت» در شبهجزیره عربستان و منطق دادگاههای قرون وسطی اروپا بنا شده است. این دستگاه، بخشی از ماشین ایدئولوژیک جمهوری اسلامی برای حفظ قدرت و سرکوب جامعه است.
در این سیستم، زن رسماً حق قضاوت ندارد. یعنی نیمی از جامعه، صرفاً بهدلیل جنسیت از امکان نشستن بر کرسی قاضی محروم است. قوانین خانواده، قصاص، دیه، ارث و بسیاری از احکام جزایی، بر پایهی تبعیض علیه زن بنا شدهاند. در چنین ساختاری، طبیعی است که خشونت مبتنی بر جنسیت نه جدی گرفته شود و نه در مقام تخفیفدهندهی مجازات عمل کند.
قصاص، شلاقزدن در ملأعام و انواع «تعزیر» در این نظام، مستقیما ابزارهایی برای ایجاد هراس عمومی و تثبیت سلطهی ایدئولوژیکاند. شکنجهی زندانی زیر نام «تعزیر»، در گفتمان دینی رسمی، پاداش اخروی هم دارد. تجاوز به دختران باکره پیش از اعدام، که در سالهای گذشته بارها توسط شاهدان و زندانیان سیاسی گزارش شده، در این منطق بیمار، «ثواب» و «اجر» قلمداد شده است. چنین سیستمی ذاتاً فسادآفرین است؛ چون خود قانون به شکنجهگر و متجاوز، مشروعیت دینی و سیاسی میدهد.
همین دستگاهی که جوانانی چون افسانه را به جرم حمل مواد ـ که ریشهاش در فقر، خشونت خانگی و استثمار است ـ به مرگ محکوم میکند، در برابر اختلاسهای میلیارد دلاری و رانتخواریهای سازمانیافتهی وابستگان به حاکمیت، یا سکوت میکند، یا با چند حکم نمایشی، صورت مسئله را پاک میکند.
نسبت میان شدت برخورد با «جرائم فقرا» و مدارا با «جرائم قدرتمندان»، یکی از واضحترین شاخصهای فساد دستگاه قضائی در هر کشوری است؛ و در ایران، این نسبت بهطرز تکاندهندهای ناعادلانه است.
پروندهی افسانه زندآبادی فقط یک تراژدی فردی نیست؛ نشانهای از یک الگوی تکرارشونده است. در دادگاههای جمهوری اسلامی بهطور سیستماتیک عوامل مهم تخفیفدهندهی مجازات در مورد زنان را نادیده میگیرند؛ درک و اعتنای جدی به خشونت مبتنی بر جنسیت ندارند و نمیخواهند ببینند چگونه فقر و آزار جنسی، زنان آسیبپذیر را در مسیر «بزهکاری اجباری» قرار میدهد. این نابینایی عامدانه، خود را در آمارها هم نشان میدهد: جمهوری اسلامی ایران بالاترین شمار ثبتشدهی اعدام زنان در جهان را دارد. افسانه زندآبادی هفتمین زن اعدامشدهی ثبتشده در سال ۲۰۲۶ بود که به دار آویخته شد. در سال ۲۰۲۵، دستکم ۴۸ زن در ایران اعدام شدند؛ رقمی که بالاترین آمار ثبتشدهی اعدام زنان در بیش از دو دههی گذشته است.
سیستمی که مدعی «حمایت از نهاد خانواده» است، در عمل زنانی را به دار میکشد که اغلب محصول ترکیبی از فقر، خشونت خانگی، تبعیض جنسیتی و بیپناهیاند.
سیستم قضائی جمهوری اسلامی همزمان که بیرحمانه با معترضان سیاسی، فعالان مدنی، روزنامهنگاران، اقلیتها و زنان برخورد میکند، در برابر آمران و عاملان فساد کلان، سرکوب خونین، شکنجه و تجاوز در بازداشتگاهها، تقریباً همیشه مصونیت قضائی فراهم میکند. در چنین ساختاری، فساد تصادفی نیست؛ ذات سیستم است.
پروندهی افسانه زندآبادی را اگر از لابهلای اخبار جنگ و تبلیغات رسمی بیرون بکشیم و دقیق ببینیم، تصویری شفاف به ما میدهد. نظامی که قربانی خشونت جنسیتی و استثمار اقتصادی را به طناب دار میسپارد، و در عین حال، به متجاوز و بهرهکش، فرصت زندگی، نفوذ و ثروت میدهد،
افسانه زندآبادی میتوانست نماد مقاومت در برابر خشونت، نماد تلاش برای بقا، و آغازگر بحثی دربارهی خشونت خانگی، تجاوز، فقر و استثمار زنان جوان در ایران باشد. اما جمهوری اسلامی ترجیح داد او را در سکوت و حاشیهی جنگ و تبلیغات، بیصدا اعدام کند.
تا زمانی که این رژیم و این «عدالتخانهی اسلامی» با همین منطق و ساختار باقی است، هر پروندهای مانند افسانه زندآبادی، نه یک استثناء، که ادامهی منطقی و طبیعی سیستمی خواهد بود که عدالت را وارونه کرده است: قربانی را میکشد، جنایتکار را میپوشاند، و نام این جنایت مضاعف را «اجرای حکم الهی» میگذارد.