
در مرزهای کردستان، جایی میان کوههای سنگی و مسیرهای مینگذاریشده، هزاران انسان هر روز با مرگ مسابقه میدهند؛ نه برای سود، نه برای قاچاق، نه برای ثروتاندوزی، بلکه برای نانی که باید بر سفرهی کودکانشان بگذارند. نام این کار «کولبری» است؛ اما در حقیقت کارِ اجباری در جادههای مرگ است.
گزارشهای کولبرنیوز نشان میدهد که تعرض به جان کولبران نه حادثهای پراکنده، بلکه روندی سیستماتیک و تکرارشونده است. در ۱۵ مرداد ۱۴۰۵، حسن مصطفیزاده، کولبر ۴۹ ساله و پدر سه فرزند، در مرز ههنگهژال بانه با تیر مستقیم نیروهای هنگمرزی نقش بر زمین شد. او را ابتدا به بانه بردند و سپس به دلیل شدت جراحات به تبریز منتقل کردند. هیچکس نمیداند اکنون در چه وضعیتی است؛ تنها میدانیم که گلولهای که بدن او را شکافت، فقر را نکشت.
یک روز پیش از آن، گوران خدری در همان منطقه هدف تیراندازی قرار گرفت. بختیار امینی در اثر انفجار مین پایش را از دست داد. در اول مرداد، سهیل فردوسی، جوان ۱۸ سالهی روستای دزآور، با گلولهای که شکمش را شکافت، در همان لحظه جان داد. ۳۱ تیرماه، رسول قلندری، کولبر ۲۱ سالهی قطور، پس از تیراندازی اولیه، با شلیکهای بعدی نیروهای مرزی کشته شد؛ بیاخطار، بیهشدار، بیرحم.
اینها فقط چند ناماند؛ چند چهره از میان صدها. بر اساس آمار ثبتشده، در سال ۱۴۰۴ دستکم ۵۷ کولبر در مرزهای آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاه کشته یا زخمی شدهاند. این عدد، حتی اگر تنها بخشی از واقعیت باشد، عمق فاجعه را فریاد میزند.
کولبری شغل نیست؛ شغل یعنی امنیت، بیمه، قرارداد، دستمزد مشخص، امکان بازگشت سالم به خانه. کولبری هیچیک از اینها نیست.
کولبر انسانی است که بارهای سنگین را از مسیرهای کوهستانی، یخزده، مینگذاریشده و پر از کمین مرگ عبور میدهد. در برابر دستمزدی ناچیز، تمام خطرها بر دوش اوست. اما برای کسی که هیچ منبع درآمد دیگری ندارد، همین کارِ مرگآلود، تنها راه زندهماندن است. فقر مرزهای سنی را درنوردیده است: نوجوانان کمسنوسال،مردان بالای ۶۰ سال، زنان سرپرست خانوار،جوانان تحصیلکردهای که پس از پایان دانشگاه، در صف بیکاران رها شدهاند.
در روستاها و شهرهای مرزی، نبود کارخانه، نبود سرمایهگذاری، نبود زیرساخت و نبود بازار کار، مردم را به کاری سوق داده که پایان هر سفرش میتواند مرگ، نقص عضو یا زندگی با درد دائمی باشد.
در سوی دیگر این مناسبات، تجار و دلالانی ایستادهاند و سود اصلی را میبرند؛ بیآنکه حتی یک قدم در مسیر مرگآلود کولبران بردارند. کولبران نیروی کار مزدبگیریاند که سهم اندکی از ارزش این مبادلات دریافت میکنند، اما تمام خطرها بر دوش آنان است.
با این حال، مقامهای جمهوری اسلامی برای توجیه تیراندازیها، کولبران را «قاچاقچی» معرفی میکنند؛ روایتی که عمداً تفاوت میان کولبری از سر ناچاری و قاچاق سازمانیافته را پنهان میکند. قاچاق سازمانیافته شبکهای از قدرت، سرمایه و نهادهای رسمی و غیررسمی میخواهد؛ چیزی که کولبران نه دارند و نه در آن نقشی تعیینکننده دارند.
در مناطق کردنشین، سیاست توسعه اقتصادی جای خود را به امنیتیکردن داده است. مردم به جای کارخانه، مدرسه، بیمارستان و زیرساخت، با ایستهای بازرسی، محدودیت رفتوآمد و خطر تیراندازی روبهرو هستند. نتیجه این سیاست روشن است: گسترش فقر، وابستگی بیشتر مردم به کارهای پرخطر و افزایش شمار کولبران.
کولبری نتیجهی فقر، بیکاری و بیعدالتی ساختاری است. تا زمانی که فقر بر زندگی مردم حاکم باشد، ممنوعکردن کولبری بدون ایجاد جایگزین، تنها فشار را بیشتر میکند. پایاندادن به این جاده مرگ، نیازمند سیاستی است که زندگی و کرامت کارگران کردستان را بر سود، سرکوب و امنیتیکردن منطقه مقدم بداند. کولبران نه مجرماند، نه تهدید امنیتی؛ آنها کارگران فراموششدهی یک اقتصاد بیمار هستند. و تا زمانی که صدای آنان شنیده نشود، مرزهای کردستان همچنان جادههای مرگ خواهند ماند.