
در چشمانداز اجتماعی و سیاسی ایران، مبارزه سازمانیافته و خستگیناپذیر بازنشستگان پدیدهای در حال شکل گرفتن است . بازنشستگان که دههها از عمر خود را کار کردهاند، امروز به جای آنکه در آرامش و امنیت دوران بازنشستگی را سپری کنند، به یکی از پیشروترین و مصممترین نیروهای معترض در خیابانها تبدیل شدهاند. «یکشنبههای اعتراضی» آنها، از گرمای بالای ۵۰ درجه خوزستان تا خیابانهای تهران و اصفهان، دیگر یک رویداد مقطعی نیست، بلکه نمادی از یک بحران عمیق معیشتی و یک جنبش مطالباتی ریشهدار است که وجدان جامعه را به چالش میکشد.
روز یکشنبه، هفتم تیرماه ۱۴۰۵، تنها یک نمونه از سلسله اعتراضهای سراسری این قشر بود. بازنشستگان در شهرهای شوش، اهواز، دزفول، کرمانشاه، تهران، اصفهان و رشت، یکصدا و متحد به خیابان آمدند. شعار محوری آنها، «فقط کف خیابون، به دست میاد حقمون»، چکیده ناامیدی کامل از نهادهای رسمی و باور عمیق به قدرت کنشگری مستقیم است. این فریاد، پژواک زندگی میلیونها انسانی است که پس از ۳۰ سال کار، با مستمری ناچیز در برابر هیولای تورم و گرانی رها شدهاند. این مبلغ، که حتی پیش از دریافت، توسط هزینههای سرسامآور بلعیده میشود، بازنشستگان را به نقطهای رسانده که خیابان را به تنها سنگر باقیمانده برای احقاق حقوق خود بدل کردهاند.
شعارهایشان، آینهای تمامنما از وضعیت فاجعهبار زندگیشان است: «ظلم و ستم کافیه، سفره ما خالیه»، «بیکاری، تورم، بلای جان مردم»، «نان گران، دارو گران، دولت شده دشمن جان». این جملات ساده، روایتی دردناک از اقتصادی است که در آن هزینه مسکن به تنهایی بیش از نیمی از حقوق ماهانه را میبلعد و قیمت مواد غذایی و دارو به صورت روزانه افزایش مییابد. در چنین شرایطی، بسیاری از بازنشستگان، در سنینی که باید نیازمند مراقبت باشند، برای تأمین مایحتاج اولیه مجبورند دوباره به دنبال شغل بگردند یا فقر مطلق را تحمل کنند.
یکی از ویژگیهای برجسته و تکاملیافته اعتراضات بازنشستگان، پیوند عمیق میان مطالبات معیشتی و خواستههای بنیادین اجتماعی و سیاسی است. مبارزه آنها دیگر به درخواست افزایش مستمری محدود نمیشود. آنها خواستار درمان رایگان و همگانی هستند، چرا که با گرانی کمرشکن دارو و قطع شدن مکرر بیمههای درمانی، درمان خود به دردی جانکاه تبدیل شده است. آنها به درستی دریافتهاند که سرنوشتشان با سرنوشت دیگر اقشار جامعه گره خورده است. شعارهایی چون «کارگر زندانی آزاد باید گردد» و «معلم زندانی آزاد باید گردد»، نشاندهنده همبستگی طبقاتی و آگاهی عمیق آنها نسبت به این واقعیت است که سرکوب هر بخشی از جامعه، به تضعیف همه منجر میشود.
این جنبش، حق ایجاد تشکلهای مستقل، حق اعتصاب و حق اعتراض را فریاد میزند و با شعار «نه مجلس نه دولت، نیستند به فکر ملت»، بیاعتمادی مطلق خود را به ساختار سیاسی حاکم اعلام میکند. در واقع، بازنشستگان به این درک رسیدهاند که «نان و آزادی از هم جداییناپذیرند» و تا زمانی که فضای امنیتی، فساد و سرکوب حاکم باشد، رسیدن به یک زندگی شایسته ممکن نخواهد بود.
عمق بحران زمانی آشکارتر میشود که به آمارهای رسمی نگاه کنیم. در ایران با جمعیتی بیش از ۸۵ میلیون نفر، تنها حدود ۴ میلیون بازنشسته کشوری و لشکری ثبت شده است؛ یعنی از هر ۲۰ نفر، یک نفر. این آمار در مقایسه با کشورهایی با ساختار جمعیتی مشابه، به شدت شکبرانگیز است. برای مثال، در بریتانیا از هر ۶ نفر و در ترکیه از هر ۷ نفر، یک نفر بازنشسته است. این تفاوت فاحش از کجا نشأت میگیرد؟
پاسخ در ساختار معیوب اقتصاد و قوانین تبعیضآمیز جمهوری اسلامی نهفته است. در ایران، به زنان خانهدار که بخش عظیمی از بار کار بیمزد جامعه را به دوش میکشند، حقوق بازنشستگی تعلق نمیگیرد. نرخ بالای بیکاری، به ویژه در میان زنان و جوانان، باعث میشود میلیونها نفر هرگز فرصت ورود به بازار کار رسمی و پرداخت بیمه را پیدا نکنند و در نتیجه در دوران سالمندی از هرگونه حمایتی محروم بمانند. اگر آمارگیری دقیقی صورت گیرد و تمام افرادی که به سن بازنشستگی رسیدهاند (اعم از زنان خانهدار و بیکاران دائمی) را شامل شود، جمعیت واقعی بازنشستگان ایران به بیش از ۱۰ میلیون نفر خواهد رسید. این آمار پنهان، ابعاد گسترده فقر و بیعدالتی را در قبال سالمندان جامعه آشکار میسازد.
نحوه برخورد با سالمندان، کودکان و اقشار آسیبپذیر، شاخصی برای سنجش انسانی بودن یک نظام سیاسی است. سیستمی که بازنشستگانش را پس از عمری تلاش، با فقر، بیماری و اضطراب تنها میگذارد و آنها را برای تأمین دارو و سرپناه به خیابان میکشاند، در انسانیترین آزمون خود شکست خورده است.
جنبش بازنشستگان ایران، فراتر از یک اعتراض صنفی، یک مبارزه مدنی تمامعیار برای تحقق زندگی شایسته است. آنها با تأکید بر ضرورت تشکلیابی در اتحادیهای منسجم و سراسری، گام مهمی به سوی سازماندهی قدرت خود برداشتهاند. این افراد، که بار سنگین مشکلات فرزندان بیکار، هزینههای کمرشکن زندگی و فشارهای روحی و جسمی را به دوش میکشند، امروز با قامتی استوار در خیابان ایستادهاند و نه تنها برای خود، بلکه برای آینده نسلهای بعد مبارزه میکنند. تداوم این اعتراضها نشان میدهد که این قشر آگاه و مبارز، با وجود تمام فشارها، به نیرویی الهامبخش برای کل جامعه تبدیل شده است؛ نیرویی که به همه یادآوری میکند حق گرفتنی است و برای رسیدن به آن، باید جنگید.