
حق اعتصاب و حق تشکل مستقل؛ دو سنگر سرنوشتساز در نبرد پسا جنگ کارگران در ایران
در ایرانِ امروز، مطالبات انباشته همچون زخمی باز بر پیکر جامعه سنگینی میکنند: نان، کار، مسکن، درمان، آموزش، آزادی، رفع تبعیض جنسیتی، رفع ستم ملی، آزادی زندانیان سیاسی، پایان فقر، پایان تحقیر. از هر گوشه این جامعه، صدایی از رنج و حقی پایمالشده برمیخیزد. اما در میان همه این خواستهها، دو حق وجود دارد که اگر طبقه کارگر ایران بتواند آنها را به قدرت حاکم تحمیل کند، نه فقط وضعیت خود، بلکه شمای کلی نبرد اجتماعی و سیاسی در کشور را دگرگون خواهد کرد: حق اعتصاب و حق تشکل مستقل.
این دو حق، مطالباتی صرفاً صنفی و محدود به کارخانه و کارگاه نیستند. آنها دو ستون مادی و واقعی هر تحول دموکراتیک از پاییناند؛ دو ابزار بنیادی که بدون آنها اکثریت جامعه از ابتداییترین امکان دفاع از زندگی و حرمت انسانی خویش محروم میماند. جامعهای که در آن کارگران حق نداشته باشند آزادانه متشکل شوند و آزادانه کار را متوقف کنند، جامعهای است که در آن فرودستان حق نفس کشیدن سیاسی ندارند. از همین رو، نبرد بر سر این دو حق، نبردی حاشیهای نیست؛ یکی از کانونیترین میدانهای تقابل در ایران امروز و فرداست.
حق اعتصاب صرفاً به معنای دست کشیدن از کار نیست. اعتصاب، اگر به رسمیت شناخته شود، یک بسته کامل از حقوق و امکانات را در دل خود حمل میکند: حق تجمع و راهپیمایی، مصونیت از اخراج و مجازات به دلیل اعتصاب، حق چانهزنی جمعی و عقد قراردادهای دستهجمعی، حق اطلاعرسانی برای جلب حمایت عمومی، حق همبستگی و دعوت به اعتصاب حمایتی، حق امنیت فیزیکی کارگران در جریان اعتصاب، حق برگزاری پیکت و تجمع در برابر محل کار، حق دسترسی به محل کار، و نیز حق برخورداری از حمایت اجتماعی و مالی، از جمله صندوقهای اعتصاب. به بیان دیگر، اعتصاب فقط توقف کار نیست؛ تبدیل نیروی پراکنده کارگران به اهرم فشار اجتماعی است.
در کنار آن، حق تشکل مستقل قرار دارد؛ حقی که بر پایه آن کارگران باید بتوانند آزادانه سندیکا، اتحادیه، انجمن یا هر نهاد صنفی مستقل دیگری را ایجاد کنند، به آن بپیوندند، نمایندگان واقعی خود را برگزینند و به شکلی جمعی از حقوق شغلی، مزدی و انسانی خویش دفاع کنند. لازمه این حق، ممنوعیت اخراج، تهدید، فشار، پروندهسازی و هر نوع ممانعت از فعالیت صنفی است. تشکل مستقل یعنی کارگر از حالت فردیِ تنها و بیپناه بیرون بیاید و به بخشی از یک اراده جمعی بدل شود.
واقعیت این است که کارگرِ منفرد، هر اندازه هم خشمگین، آگاه و مقاوم باشد، در برابر سرمایه، دولت، دستگاه قضایی، نیروهای امنیتی و شبکههای رسمی قدرت، ضعیف و آسیبپذیر است. میتوان او را اخراج کرد، احضار کرد، تهدید کرد، منزوی کرد و به سکوت واداشت. اما هنگامی که کارگران متشکل میشوند، دیگر فقط مجموعهای از افراد جدا از هم نیستند؛ به یک نیروی اجتماعی تبدیل میشوند، به یک سوژه جمعی که میتواند از موضع قدرت سخن بگوید و عمل کند.
با این همه، تشکل بهتنهایی کافی نیست. تشکلی که فاقد ابزار اعمال قدرت باشد، دیر یا زود به نهادی مشورتی، بیاثر و بیدندان تقلیل مییابد. اینجاست که حق اعتصاب نقش تعیینکننده خود را آشکار میکند. اعتصاب، لحظهای است که کارگران از جایگاه خود در تولید، حملونقل، انرژی، آموزش، درمان و خدمات استفاده میکنند تا توازن قوا را به سود خود برهم بزنند. اعتراض ممکن است شنیده شود، اما اعتصاب سازمانیافته طرف مقابل را ناگزیر به واکنش میکند. از همین روست که دولتها و کارفرمایان در سراسر جهان همواره از کارگران متشکل و از کار متوقفشده هراس داشتهاند.
تجربه تاریخی جنبش کارگری جهانی نشان میدهد که مبارزه بر سر دستمزد، ساعت کار، قرارداد جمعی و ایمنی محیط کار، خیلی زود به عرصه پرسشهای بزرگتر سیاسی کشیده میشود. چرا؟ چون کارگران در عمل درمییابند که بدون آزادی تجمع، آزادی بیان، امنیت فعالان، رسانه مستقل و حق انتخاب نمایندگان واقعی، حتی سادهترین مطالبات اقتصادی نیز یا سرکوب میشوند یا ناپایدار میمانند. از اینرو، حق تشکل و حق اعتصاب، پلیاند میان مبارزه برای نان و مبارزه برای آزادی؛ میان دفاع از معیشت و نبرد برای دموکراسی از پائین.
در ایران، این حقیقت ابعادی حتی ژرفتر دارد. دولت در اینجا فقط داور میان کارگر و کارفرما نیست؛ خود یکی از بزرگترین کارفرمایان است، قانونگذار است، ناظر است، سرکوبگر است و در بسیاری موارد، از مسیر نهادهای شبهدولتی، بنیادها، پیمانکاران و شبکههای رانتی، طرف مستقیم منازعه نیز هست. بنابراین، محرومیت از حق تشکل و اعتصاب فقط به معنای ضعف کارگران در محیط کار نیست؛ بلکه به این معناست که کل جامعه از یکی از مهمترین ابزارهای مهار قدرت سیاسی بیبهره مانده است.
به همین دلیل است که هر بار موجی از اعتراض در ایران اوج گرفته، یکی از ضعفهای اصلی آن فقدان سازمان پایدار بوده است. خشم بوده، شجاعت بوده، آمادگی برای مقاومت بوده، اما آن حلقه واسطی که بتواند این انرژی را به قدرتی ماندگار، منظم و هدفمند بدل کند، غالباً غایب بوده است. حق تشکل مستقل و حق اعتصاب دقیقاً همان دو اهرمی هستند که میتوانند این خلأ تاریخی را جبران کنند؛ یعنی اعتراض را از فورانهای خشم آلود اما پراکنده، به انباشت آگاهانه قدرت مردمی بدل سازند.
در بریتانیا، اتحادیههای کارگری تنها برای افزایش دستمزد نجنگیدند؛ آنها به یکی از پایههای گسترش حق رأی، شکلگیری حزب کارگر و ساخت بخشهایی از دولت رفاه بدل شدند. در لهستان، سندیکای مستقل «همبستگی» ثابت کرد که یک سازمان کارگری میتواند از حصار کارخانه فراتر رود و به ستون فقرات یک جنبش سراسری علیه استبداد تبدیل شود. در کره جنوبی، موج اعتصابهای کارگری در اواخر دهه ۱۹۸۰ یکی از عوامل مهم گذار از دیکتاتوری نظامی به فضای بازتر سیاسی بود. در آفریقای جنوبی نیز اتحادیهها نقشی تاریخی در مبارزه با رژیم آپارتاید ایفا کردند. درس مشترک همه این تجربهها روشن است: هرجا کارگران توانستهاند متشکل شوند و اعتصاب را به ابزار مشروع و مؤثر خود بدل کنند، نه فقط در محیط کار، بلکه در سطح کل جامعه موازنه قوا تغییر کرده است.
خصومت عمیق جمهوری اسلامی با این دو حق نیز از همینجا ناشی میشود. حکومت بهخوبی میداند که حق اعتصاب و حق تشکل مستقل صرفاً امتیازهایی اقتصادی نیستند، بلکه شالودههای قدرت مستقل مردماند. حکومت میتواند با کارگر منفرد، معلم منفرد، پرستار منفرد یا بازنشسته منفرد برخورد کند؛ اما با شبکهای از تشکلهای مستقل که قادر به هماهنگی، بسیج و اعتصاباند، با دشواری بسیار بزرگتری روبهرو میشود. از همینرو، در طول دههها کوشیده است به جای تشکلهای واقعی، نهادهای وابسته و کنترلشدهای چون شوراهای اسلامی کار، خانه کارگر و سازوکارهای مشابه را بر کارگران تحمیل کند؛ نهادهایی که نه برای دفاع از کارگران، بلکه برای مهار آنان و جلوگیری از استقلالشان ساخته شدهاند.
اگر این دو حق به دست آیند، پیامدهای آن عمیق و فراتر از محیط کار خواهد بود. نخست، موازنه قوا در محیطهای کار تغییر میکند و کارگر از فردی منفرد و محتاج مزد، به جزئی از یک نیروی جمعی و سازمانیافته بدل میشود. دوم، امکان چانهزنی واقعی و قراردادهای جمعی فراهم میگردد. سوم، دولت و کارفرمایان دیگر نمیتوانند بهسادگی هزینه بحران، جنگ، تحریم و بازسازی را بر دوش مزدبگیران بیندازند. چهارم، دیگر جنبشهای اجتماعی ــ از زنان و دانشجویان تا معلمان، پرستاران و بازنشستگان ــ نیز از فضای گشودهشده توسط این دستاورد بهره خواهند برد. و پنجم، جامعه از الگوی شورشهای انفجاری اما بیسازمان فاصله میگیرد و به سوی مبارزات سنجیدهتر، ماندگارتر و کمهزینهتر حرکت میکند. به بیان دیگر، این دو حق میتوانند مسیر تغییر در ایران را از انفجارهای پراکنده خشم، به سوی انباشت سازمانیافته قدرت مردمی ببرند.
آیا در شرایط دیکتاتوری، دستیابی به این حقوق ممکن است؟ آری، اما نه ناگهانی و نه صرفاً از راه نوشتن مطالبه. هیچ حق بنیادینی در تاریخ به طبقه کارگر هدیه نشده است. همه این دستاوردها از دل مبارزهای طولانی، پرهزینه و پیگیر ؛ از دل مقاومت روزمره، سازمانیابی، همبستگی، ایستادگی و تحمیل تدریجی توازن جدید بیرون آمدهاند.
اگر حق اعتصاب و حق تشکل مستقل واقعاً دو گره کلیدی تحول آینده ایراناند، پس باید به مرکز کار سیاسی و اجتماعی نیروهای چپ و پیشرو بدل شوند. دفاع از فعالان کارگری زندانی، افشای تشکلهای زرد حکومتی، ترویج تجربههای جهانی، پیوند دادن جنبشهای مختلف مزدبگیران و پافشاری بر استقلال طبقاتی جنبش کارگری، کارهایی فرعی و حاشیهای نیستند؛ اینها بخشی از هسته استراتژیک هر نیروییاند که خواهان دگرگونی از پایین است.
آینده ایران نه از دل موعظههای اخلاقی ساخته خواهد شد، نه از دل جنگ ویرانگر و نه از مسیر دخالت خارجی. آینده را زحمتکشانِ سازمانیافته میسازند؛ آنان که مبارزه روزمره برای بقا را به افق رهایی پیوند میزنند و نهادهای مستقل مردم را از پایین بنا میکنند. در این چشمانداز، حق اعتصاب و حق تشکل مستقل فقط دو مطالبه در کنار دیگر مطالبات نیستند؛ دو سنگر سرنوشتسازند، دو اهرم بنیادی برای آنکه فرودستان این جامعه از موضوع سرکوب به سازنده تاریخ بدل شوند.