هشتم سپتامبر، شصتمین سالگرد روز جهانی سوادآموزی: سایه سنگین بی‌سوادی بر ایران و افغانستان

هشتم سپتامبر هر سال، روز جهانی سوادآموزی نامیده می‌شود؛ روزی که دولت‌ها، سازمان‌های فرهنگی، نهادهای مدافع حقوق بشر و چهره‌های مستقل فرهنگی در سراسر جهان به آن می‌پردازند. این روز نخستین‌بار در چهاردهمین نشست سالانه یونسکو در سال ۱۹۶۶ به تقویم جهانی افزوده شد و امسال شصتمین سالگرد آن گرامی داشته می‌شود. اما این سالگرد، به‌رغم شش دهه تلاش بین‌المللی، با واقعیتی تلخ همراه است: بنا به آمار یونسکو، در همین سال چهار نفر از هر ده کودک در جهان به حداقل سطح مهارت خواندن دسترسی ندارند و تنها یک سال پیش از آن، در سال ۲۰۲۳، نزدیک به ۲۷۲ میلیون کودک و نوجوان از تحصیل بازمانده بودند.

بر اساس آمارهای یونسکو، نزدیک به ۸۰۰ میلیون نفر در جهان بی‌سواد هستند؛ رقمی که تنها افراد محروم از خواندن و نوشتن را دربر می‌گیرد. اما در دنیای امروز، محرومیت از دسترسی به اینترنت و ابزارهای ارتباطی نیز باید در مفهوم بی‌سوادی جای گیرد، و از این‌رو آمار واقعی بی‌سوادی به‌مراتب فراتر از رقم رسمی است. یونسکو تخمین می‌زند که سالانه، به دلیل فقدان فرصت‌های آموزشی کافی، میان ۳۰ تا ۵۰ میلیون نفر به فهرست بی‌سوادان جهان افزوده می‌شوند، و در همین حال نزدیک به ۸۰ میلیون کودک در جهان حتی به آموزش مقدماتی هم دسترسی ندارند.

در افغانستانِ سال ۲۰۲۶، دروازه دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها همچنان به روی دختران و زنان بسته است. حاصل این سیاست، در کنار دهه‌ها جنگ و فقر، وضعیتی است که در آن تنها اندکی بیش از ۳۷ درصد از جمعیت این کشور باسواد شمرده می‌شوند. محرومیت نظام‌مند نیمی از جمعیت از حق تحصیل، افغانستان را به یکی از آشکارترین نمونه‌های سرکوب آموزشی در جهان امروز بدل کرده است؛ نمونه‌ای که بار دیگر نشان می‌دهد بی‌سوادی در بسیاری از کشورهای منطقه، پیش از آنکه مسئله‌ای اقتصادی یا زیرساختی باشد، محصول مستقیم سیاست‌های حکومتی است.

در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی نیز وضعیت تفاوت چندانی ندارد. بنا به گزارش مرکز آمار ایران، نزدیک به ۲۸ میلیون نفر از جمعیت کشور بی‌سواد هستند؛ رقمی که ایران را در میان ۱۷۸ کشور جهان در جایگاه صدوبیستم قرار می‌دهد. با این حال، حتی این آمار رسمی نیز بازتاب‌دهنده میزان واقعی بی‌سوادی در کشور نیست، چرا که تعریف رسمی «باسواد» در ایران بسیار نازل است: بنا به معیارهای مرکز آمار، هرکس بتواند متنی ساده به زبان فارسی بخواند یا بنویسد باسواد محسوب می‌شود؛ سطحی که معادل پایان کلاس اول ابتدایی است. حال آنکه در جهان امروز، سوادِ واقعی به معنای توانایی بهره‌گیری از دانش برای ارتقای زندگی، مهارت‌ها و روابط اجتماعی است، و با ورود کامپیوتر و اینترنت به بخش جدایی‌ناپذیر زندگی روزمره، فقدان حداقلِ مهارت در به‌کارگیری این ابزارها نیز باید به‌عنوان یکی از مصداق‌های بی‌سوادی شناخته شود.

آمار بی‌سوادی در ایران به‌طور یکسان در میان همه اقشار جامعه توزیع نشده است. شمار بی‌سوادان در میان کارگران و اقشار محروم به‌مراتب از سایر گروه‌های اجتماعی بیشتر است؛ بی‌سوادی در میان زنان دو برابر مردان است؛ و اکثریت قریب‌به‌اتفاق بی‌سوادان در روستاها زندگی می‌کنند. این آمار همچنین در کنار فاجعه‌ای دیگر قرار می‌گیرد: از میان ۲۰ میلیون کودک واجد شرایط تحصیل در ایران، تنها ۱۲ میلیون نفر به مدرسه راه می‌یابند.

در میان استان‌های مختلف ایران، استان‌های کردنشین بالاترین آمار بی‌سوادی را در کنار استان سیستان و بلوچستان به خود اختصاص داده‌اند. این وضعیت اتفاقی نیست: کودکان کرد، برخلاف اصل شناخته‌شدهٔ حق آموزش به زبان مادری، از همان آغاز تحصیل ناگزیرند در نظامی درس بخوانند که زبان و فرهنگ‌شان را نادیده می‌گیرد. این محرومیت زبانی، در کنار توسعه‌نیافتگی اقتصادی مزمن مناطق کردنشین و سیاست‌های امنیتینظامی حاکم بر این مناطق، به یکی از ریشه‌دارترین شکل‌های نابرابری آموزشی در ایران بدل شده است. به‌این‌ترتیب، کردستان نه‌تنها در کنار سیستان و بلوچستان، بلکه به‌عنوان نمادی از سیاست تبعیض ساختاری علیه مناطق ملی و مذهبی محروم، در صدر آمار بی‌سوادی کشور قرار دارد.

جمهوری اسلامی، با آنکه چنین وانمود می‌کند که به حل مشکل بی‌سوادی اهمیت می‌دهد، هرگز طرحی موفق در این زمینه ارائه نکرده است. علت این شکست را باید در اولویت‌های واقعی رژیم جست‌وجو کرد: بیشترین بخش بودجه سالانه کشور صرف فعالیت‌های نظامی و امنیتی و نیز دستگاه‌های تولید و ترویج خرافه، در داخل و خارج از کشور، می‌شود، در حالی‌که بازار فساد و غارت مالی و اداری در جریان است. در چنین ساختاری، طرح‌های متعدد سوادآموزی که طی سال‌ها اجرا شده‌اند، نتوانسته‌اند به نتیجه‌ای پایدار برسند؛ نتیجه‌ای که امروز خود را در همان رقم رسمی ۲۸ میلیون بی‌سواد بازتاب می‌دهد.

مشکل کودکان، جوانان و بزرگسالان ایران، تنها بی‌سوادی یا کم‌سوادی به معنای رایج کلمه نیست. جمهوری اسلامی، فارغ از آمار بی‌سوادی، کیفیت آموزش را نیز به‌شدت تنزل داده است. کودکانی که از تحصیل بازمی‌مانند، به بازار کاری بی‌رحم رانده می‌شوند که در آن بخش بزرگی از آنان دیگر هرگز فرصت سوادآموزی را نخواهند یافت. در عین حال، سران رژیم برای آن دسته از دانش‌آموزانی که در نظام آموزشی باقی می‌مانند، سیاستی آگاهانه دنبال می‌کنند: تلاش برای پرورش نسلی خرافی، فاقد شخصیت مستقل و مطیع. نهادهای آموزشی برای تحقق این هدف، افرادی را با عنوان «مربی پرورشی» –که غالباً روحانی یا دارای آموزش دینی هستندبه مدارس اعزام می‌کنند تا در تماسی فردی و مستقیم با دانش‌آموزان، آنان را به سمت خرافه‌گرایی سوق دهند. این روند با فشار و امتیازدهی برای عضویت کودکان و نوجوانان در سازمان بسیج سپاه پاسداران، و نیز جداسازی جنسیتی دختران و پسران در مدارسبا هدف کاهش امکان همفکری و همکاری میان آنانتکمیل می‌شود.

آنچه آمار و واقعیت‌های فوق نشان می‌دهند، تصویری روشن از پیوند میان بی‌سوادی و ساختار قدرت در ایران و افغانستان است. در افغانستان، محرومیت نیمی از جمعیت از حق تحصیل، سیاستی آشکار و اعلام‌شده حکومت است. در ایران، بی‌سوادی محصول انتخاب آگاهانه رژیمی است که منابع کشور را به جای سرمایه‌گذاری در آموزش، صرف بقای امنیتی و ایدئولوژیک خود می‌کند؛ رژیمی که کودکان کردستان را از آموزش به زبان مادری محروم می‌کند و در همان حال می‌کوشد ذهن دانش‌آموزان باقی‌مانده در نظام آموزشی را با خرافه و اطاعت شکل دهد. در چنین شرایطی، مبارزه با بی‌سوادی و دیگر مصائب اجتماعی در ایران، جدا از مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی معنا و امکان تحقق نمی‌یابد.

0 FacebookTwitterWhatsappTelegramEmail

پیام

گالری

ما را دنبال کنید! ​

تماس

  Copyright © 2023, All Rights Reserved Payaam.net