
سخنان روحانی؛ تلاشی مذبوحانە برای مهار بحران مشروعیت بدون تغییر واقعی در ساختار قدرت
✍️:گلاویژ رستمی
اظهارات اخیر حسن روحانی مبنی بر اینکه «هدف نباید آرام کردن مردم باشد بلکه باید با یک اصلاح بزرگ به مطالبات آنان پاسخ داد» را نمیتوان صرفاً یک موضعگیری اخلاقی یا دلسوزانه تلقی کرد. این سخنان در متن یک بحران عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بیان میشوند؛ بحرانی که مشروعیت ساختار قدرت را بهطور جدی فرسوده و فاصله میان حاکمیت و جامعه را به سطحی بیسابقه رسانده است. در چنین شرایطی، سخن گفتن از «اصلاح بزرگ» بیش از آنکه نشانهی جسارت سیاسی باشد، تلاشی برای بازتعریف نقش نخبگان سابق قدرت در دوران افول اعتماد عمومی است.
ایران امروز با ترکیبی از تورم مزمن، فروپاشی معیشتی طبقات فرودست، بیکاری گسترده، نابرابری ساختاری و انسداد سیاسی روبهروست. اعتراضات پیدرپی سالهای اخیر نشان دادهاند که جامعه دیگر با وعدههای مقطعی، تغییرات مدیریتی یا جابهجایی افراد قانع نمیشود. آنچه در خیابانها و در زندگی روزمره مردم دیده میشود، بیان یک نارضایتی عمیق از کل سازوکار توزیع قدرت و ثروت است. بحران کنونی، صرفاً بحران مدیریت نیست؛ بحران یک مدل حکمرانی است که در آن اکثریت جامعه بازنده و اقلیت برخوردار برندهاند.
در چنین زمینهای، حسن روحانی که دیگر در موقعیت اجرایی قرار ندارد، تلاش میکند خود را بهعنوان سیاستمداری معرفی کند که «ریشه بحران را فهمیده است». او میکوشد فاصلهای میان خود و وضعیت فعلی ایجاد کند و به افکار عمومی القا کند که اگر نگاه او حاکم بود، اوضاع متفاوت میشد. این یک تلاش آشکار برای بازسازی اعتبار سیاسی از دسترفته است. اما مسئله اینجاست که روحانی خود بخشی از همان ساختاری بوده که امروز زیر فشار اجتماعی قرار گرفته است و دوران ریاستجمهوریاش نیز نشان داد که اصلاحات مورد نظر او هرگز از چارچوبهای قدرت موجود فراتر نرفت.
از منظر سیاسی، سخنان روحانی را باید نوعی «هشدار از درون سیستم» دانست؛ هشداری به حاکمیت که ادامه وضعیت کنونی میتواند به بیثباتی عمیقتر منجر شود. او میگوید مردم را نمیتوان فقط آرام کرد، باید رضایت آنان را جلب نمود. اما پرسش اساسی این است: رضایت بر پایهی چه تغییری؟ آیا منظور او بازتوزیع واقعی قدرت، تضمین آزادیهای سیاسی، استقلال نهادهای مدنی و پاسخگو کردن مراکز اصلی تصمیمگیری است؟ یا صرفاً تعدیلهایی محدود برای مهار خشم اجتماعی؟
واقعیت آن است که در گفتار روحانی، هیچ نشانهی روشنی از آمادگی برای عبور از ساختارهای متمرکز و غیرپاسخگو دیده نمیشود. او از «اصلاح بزرگ» سخن میگوید، اما این اصلاح در سطح گفتمان باقی میماند و به حوزههای حساس قدرت اقتصادی، امنیتی و سیاسی وارد نمیشود. به همین دلیل، این موضع بیشتر به یک استراتژی مدیریت بحران شباهت دارد تا طرحی برای تحول واقعی.
از منظر طبقاتی، مسئله حتی روشنتر است. بحران کنونی بیش از هر چیز بر دوش کارگران، مزدبگیران، بازنشستگان، جوانان بیکار و زنان طبقات فرودست سنگینی میکند. این طبقات، اصلیترین قربانیان سیاستهای اقتصادی ناکارآمد، فساد ساختاری و انحصار منابع هستند. در مقابل، شبکههای قدرت اقتصادی و نهادی، همچنان از رانت، مصونیت و نفوذ برخوردارند. سخنان روحانی هیچ اشارهای به این نابرابری ساختاری نمیکند و هیچ برنامهای برای برهم زدن این توازن ناعادلانه ارائه نمیدهد.
تأکید او بر «وحدت و انسجام» نیز در همین چارچوب قابل فهم است. این مفهوم، بیش از آنکه به معنای همبستگی اجتماعی واقعی باشد، دعوت به همگرایی نخبگان برای حفظ ثبات سیستم است. در این نگاه، بحران نه نتیجه نابرابری و انسداد سیاسی، بلکه حاصل سوءمدیریت و فقدان هماهنگی تلقی میشود. چنین برداشتی عملاً مسئولیت ساختاری بحران را پنهان میکند و آن را به سطح رفتار مدیران تقلیل میدهد.
از سوی دیگر، جامعه ایران در سالهای اخیر نشان داده که از منطق اصلاحات محدود درونساختاری عبور کرده است. بیاعتمادی گسترده به جناحهای رسمی، کاهش مشارکت سیاسی و رادیکالتر شدن مطالبات اجتماعی، نشانهی یک گسست عمیق میان مردم و ساخت قدرت است. در این شرایط، سخن گفتن از «اصلاح بزرگ» بدون پرداختن به مسئلهی حاکمیت مردم، آزادیهای بنیادین و کنترل دموکراتیک منابع، نمیتواند پاسخگوی این گسست باشد.
در نهایت، اظهارات روحانی را باید واکنشی به بحران مشروعیت دانست؛ تلاشی برای مهار نارضایتی اجتماعی از طریق بازسازی گفتمان اصلاحطلبانه در چارچوبی امن برای ساختار قدرت. این موضع، اگرچه نسبت به رویکردهای امنیتی و سرکوبمحور واقعبینانهتر است، اما همچنان از پرداختن به ریشههای واقعی بحران پرهیز میکند. بدون تغییر در مناسبات قدرت، بدون پایان دادن به انحصار اقتصادی و سیاسی، و بدون بهرسمیت شناختن حق مردم در تعیین سرنوشت خود، هیچ «اصلاح بزرگی» معنای واقعی نخواهد داشت.
بنابراین، سخنان روحانی بیش از آنکه نشانهی آغاز یک تحول باشد، بیانگر تلاش بخشی از نخبگان برای حفظ نظم موجود در شرایطی بحرانی است. نظمی که دیگر قادر به تأمین حداقلهای زندگی، کرامت و مشارکت سیاسی اکثریت جامعه نیست. تا زمانی که این واقعیت پذیرفته نشود، هرگونه سخن از اصلاح، صرفاً تکرار وعدههایی خواهد بود که جامعه بارها ناکارآمدی آنها را تجربه کرده است.
٣١–١–٢٠٢٦