
خیزش حقطلبانه مردم، توهم پیروزی آسان
سه هفته از آغاز اعتراضات گسترده در بازار تهران در واکنش به گرانی افسارگسیخته و سقوط مداوم ارزش پول ملی میگذرد. جرقهای که در ابتدا از دل نارضایتی بازاریان زده شد، بهسرعت از چارچوب مطالبات صنفی فراتر رفت و به جنبشی سیاسی علیه کلیت جمهوری اسلامی بدل گردید. این تحول سریع و معنادار، بار دیگر نشان داد که جامعه ایران در وضعیتی انباشته از خشم، نارضایتی و آمادگی برای اعتراض بهسر میبرد. در حقانیت این خشم و در مشروعیت این خیزش تردیدی وجود ندارد. مردم در ایران سالهاست بهای سیاستهای فاجعهبار اقتصادی، فساد، سرکوب سیاسی و ماجراجوییهای منطقهای جمهوری اسلامی را با فقر، فلاکت، حاشیه نشینی، اضطراب مداوم، بلاتکلیفی و در کل از دست رفتنِ زندگی عادی، میپردازند.
اما تجربههای پیشین و واقعیت عریان سیاست به ما میآموزد که حقانیت یک خیزش، هرچند شرطی ضروری، بههیچوجه شرط کافی برای به ثمر نشستن آن نیست. تاریخ جنبشهای اجتماعی و انقلابی مملو از نمونههایی است که در آنها خشم بهحق مردم، بهدلیل فقدان سازمان، رهبری و استراتژی درست، یا سرکوب شده یا به بیراهه رفته است. مسئله اصلی نه فقط «چرا مردم به خیابان آمدهاند»، بلکه این است که «چگونه میتوان این خیزش را به پیروزی رساند و از پرداخت هزینههای فاجعهبار جلوگیری کرد».
برای پاسخ به این پرسش، نخست باید توازن قوا میان مردم معترض و حاکمیت را با نگاهی عینی و واقع بینانه بررسی کرد. جمهوری اسلامی دشمنی معمولی نیست. ما با رژیمی مواجهایم که دهههاست نشان داده برای حفظ قدرت، هیچ حد و مرزی نمیشناسد. دستگاه سرکوب آن تا دندان مسلح است، از نیروهای نظامی و امنیتی داخلی گرفته تا شبهنظامیان و نیروهای نیابتی در منطقه همه را وارد میدان نبرد می کند. این رژیم در لحظات بحران، نهتنها از بهکارگیری خشونت حداکثری ابایی ندارد، بلکه آن را بهعنوان ابزار بقا بهکار میگیرد. در چنین شرایطی، فراخواندن مردم به «جنگ نهایی و سرنوشتساز» بدون فراهم بودن سازمان، رهبری و توان لازم، چیزی جز بازی با جان و آینده آنان نیست. انقلاب همانند جنگ است. هیچ فرمانده آگاه و کاردانی بدون ارزیابی دقیق از توان نیروها و شناسایی موقعیت، وارد رویاروی در جنگی که توازن قوا، آرایش نیروها، امکانات و ابزارها آماده چنین جنگی نیست، نمی شود. ما در طول بیش از ۴۷ سال، دوره های مختلفی را پشت سر گذاشته ایم. از قدرت گیری و دیدن عکس خمینی در ماه تا انتخاب بین بد و بدتر و بعدتر جنبش های ۹۶، ۹۸، زن زندگی آزادی و جنبش کنونی. هر چه جلوتر آمده ایم و بیشتر بحران ها تشدید شده است و ناکارآمدی رژیم عیان تر شده است، عزم عمومی برای عبور از حاکمیت اسلامی بیشتر شده است. توازن قوا به نفع مردم بهتر شده است و حالا دیگر اکثریتی قاطع از جامعه حاکمیت اسلامی را نمی خواهد. از حاکمیت فقط دستگاه سرکوب مانده است. اینکه اکثریت جامعه حکومت را نمی خواهد به تنهایی و بدون اندیشیدن و آماده سازی ابزارهای همانند سازماندهی، تشکیلات و تاکتیک های که این دستگاه سرکوب تا دندان مسلح را زمینگیر کند، حکومت را سرنگون نخواهد کرد. دستگاهی که برای بقا جنایت می کند. در نتیجه در مرحله کنونی پیش از هر مسئله ای، مسئله زمینگیر کردن دستگاه سرکوب و اشکال عبور از این مانع بی رحم و جنایتکار مطرح است. فراتر از آن نیروهائی وجود دارند که بنا به ماهیت خود، در طی این پروسه از هر فرصتی استفاده می کنند تا روند این اراده عظیم اجتماعی را با دخیل بستن به چهره های داخلی و خارجی، قیچی کرده و از بالای سر توده ها، انقلاب را به تغییر چهره ها و یا بازتولید نیروهای ارتجاعی تبدیل کنند.
با اینهمه، در میانه همین خیزش، بار دیگر شاهد ظهور یا تشدید گفتمانی در بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی بودیم که راه نجات را نه در قدرت و سازمانیابی مردم، بلکه در مداخله خارجی، بهویژه دخالت نظامی آمریکا، جستوجو میکند. این نیروها آشکارا یا تلویحاً امید خود را به دولت ایالات متحده و شخص رئیسجمهور وقت آن، دونالد ترامپ، بسته بودند. پیامها، فراخوانها و درخواستهایی که از او میخواستند «به کمک مردم ایران بشتابد» و با مداخله نظامی راه سقوط رژیم را هموار کند.
این رویکرد، پیش از هر چیز، مبتنی بر درکی وارونه از ماهیت سیاست خارجی آمریکا و بهویژه دولت ترامپ بود. استراتژی اعلامشده ترامپ «اول آمریکا» بود؛ یعنی تقدم بیچونوچرای منافع اقتصادی، ژئوپلیتیک و امنیتی ایالات متحده بر هر ملاحظه دیگری، از جمله حقوق بشر و دموکراسی. در چنین چارچوبی، آزادی مردم ایران نه هدف، بلکه در بهترین حالت ابزاری فرعی و قابلمصرف در بازی قدرتهای بزرگ است. نیروهایی که چشم به چنین دولتی دوخته بودند، یا دچار توهمی خطرناک بودند یا آگاهانه واقعیت را نادیده میگرفتند. خطرناکتر آنکه این توهم را به تودههای مردم نیز منتقل میکردند و انتظاراتی غیرواقعی از راه نجاتی آسان و زود رس میساختند.
تجربههای عینی منطقه و جهان، بهروشنی بطلان این امید را نشان داده است. حتی اگر از انگیزههای آمریکا بگذریم و صرفاً به نتایج مداخلات نظامی آن بنگریم، تصویر روشنی پیش روی ماست. جنگها و حملات نظامی آمریکا در دهههای اخیر، نه دموکراسی پایدار به ارمغان آوردهاند و نه زندگی اقتصادی بهتری برای مردم کشورهای هدف فراهم کردهاند. عراق، لیبی، افغانستان و نمونههای دیگر، گواهانی زنده بر این حقیقت تلخاند. فروپاشی ساختارهای اجتماعی، جنگ داخلی، رشد نیروهای ارتجاعی و تداوم بیثباتی، دستاوردهای واقعی این مداخلات بوده است. تفاوت بنیادی در این است که نیروهای انقلابی برای جامعه ای بهتر، مطلوبتر و مترقی تر مبارزه می کنند و قدرت های امپریالیستی از بزرگ و کوچک آن، به دنبال منافع اقتصادی، ژئوپولتیک و سیاسی خود هستند و بر این مبنا حتی اگر حکومت اسلامی ایران در مقابل خواسته های آنان تسلیم می شود، به همکار و دوست آنان تبدیل می شود. همچنان که با حکومت های دیکتاتوری عربستان، قطر و ترکیه نه تنها دوست، بلکه همپیمان نیز هستند.
حتی فراتر از این تجربههای تاریخی، واقعیت مشخص ایران نیز نشان میدهد که حمله نظامی آمریکا، اگر رخ دهد، لزوماً و حتی احتمالاً به سقوط جمهوری اسلامی منجر نخواهد شد. تجربه جنگ ۱۲ روزه اخیر نشان داد که چنین حملهای میتواند، برعکس به رژیم امکان دهد با توسل به فضای جنگی، سرکوب داخلی را تشدید نماید. در چنین سناریویی، مردم که با انتظار یک پیروزی سریع و آسان به میدان آمدهاند، خیلی زود به خانهها بازمیگردند، در حالی که رژیم، بر رودخانهای از خون، بقای خود را تمدید میکند.
نادیده گرفتن این واقعیتها و دامن زدن به امیدهای واهی، نشانه کوتهبینی عمیق و گسست این بخش از اپوزیسیون از جامعه واقعی ایران است. این نیروها غالباً از دور دستی بر آتش دارند؛ نه هزینه سرکوب را با گوشت و پوست خود لمس میکنند و نه درک دقیقی از دینامیسمهای درونی جامعه دارند. سیاستورزی از بیرون، بدون پیوند ارگانیک با مردم و مبارزات روزمره آنان، بهراحتی به تولید توهم و نسخههای خطرناک میانجامد.
اینهمه در حالی است که تاریخ خود جمهوری اسلامی نشان میدهد این رژیم در لحظاتی که احساس کند در سراشیبی سقوط قرار گرفته، بیشترین و عریانترین خشونت را اعمال میکند. نمونه بارز آن، سالهای پایانی جنگ ایران و عراق است. در آن مقطع، حاکمیت از یکسو با نوشیدن «جام زهر» به جنگ پایان داد، اما همزمان، برای بستن هر روزنهای از اعتراض و سازمانیابی، به یکی از هولناکترین جنایات تاریخ معاصر ایران دست زد: قتلعام هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۱۳۶۷. این تجربه تاریخی هشداری است روشن که در شرایط بحران موجودیت رژیم، نباید از میزان وحشیگری آن غافل شد.
خیزش سه هفته اخیر نیز از همین جنساست؛ خیزشی که جمهوری اسلامی آنرا تهدیدی جدی برای موجودیت خود تلقی میکند. از اینرو رژیم، هرچه بیشتر چهره ضدانسانی خود را عیان میسازد. مواجهه با چنین دشمنی، مستلزم تاکتیک و راهبردی است که از دل تحلیل مشخص از اوضاع مشخص برآید، نه از آرزوپردازی، ماجراجویی و یا تکیه بر نیروی خارجی.
بر همین اساس بود که ما، با اتکا به تجربههای پیشین، بهویژه دوران انقلاب «زن، زندگی، آزادی»، از همان روزهای نخست این خیزش بر ضرورت ترکیب اشکال متفاوت مقاومت و مبارزه و اعتصاب عمومی سیاسی تأکید کردیم. تجربه نشان داده است که اعتصاب عمومی، زمانی که بهطور همزمان و هماهنگ در میان کارگران، کسبه، دانشجویان و اقشار مختلف مردم شکل میگیرد، میتواند ماشین سرکوب رژیم را فلج کند. حکومتی که اقتصاد، حملونقل، انرژی و خدمات شهریاش از کار بیفتد، حتی با در اختیار داشتن نیروهای سرکوب، توان اداره جامعه را از دست میدهد.
اعتصاب عمومی سیاسی صرفاً یک ابزار فشار اقتصادی نیست؛ تجلی قدرت جمعی و همبستگی مردمی است که سرنوشت مشترکی دارند. این شکل از مبارزه، فراتر از مطالبات صنفی، افق سیاسی روشنی را ترسیم میکند و نشان میدهد که تغییر واقعی، از دل اتحاد و کنش جمعی مردم برمیخیزد، نه از آسمان سیاست دولت ترامپ. اعتصابات و اعتراضات سراسری، پدیدههایی پویا و تاریخسازند که میتوانند ابعاد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی فرهنگی جامعه را دگرگون سازند.
نمونه موفق این تاکتیک را در کردستان ایران دیدیم. اجرای اعتصاب عمومی سیاسی در این منطقه، توانست دست جمهوری اسلامی را برای سازماندهی سرکوب گسترده و قتلعام ببندد. وقتی جامعه بهصورت یکپارچه در ابعادی ملیونی به ٰرژیم نه می گوید، هزینه سرکوب برای رژیم بهشدت افزایش مییابد و فضای مانور آن محدود میشود.
واقعیت آن است که جمهوری اسلامی امروز، بیش از هر زمان دیگری، در سراشیبی سقوط قرار دارد. بحرانهای انباشته اقتصادی، شکافهای عمیق اجتماعی، سیاسی و ناتوانی در ارائه هرگونه افق امیدبخش، این رژیم را در وضعیتی شکننده قرار داده است. اما این بهمعنای فروپاشی خودبهخودی یا سریع آن نیست. جنبش حقطلبانه مردم، بیتردید در اشکال جدید و متنوعتری سر برخواهد آورد. در دوره پیشِرو، اعتصابات فلجکننده کارگری در بخشهای کلیدی چون نفت، پتروشیمی، حملونقل، خدمات شهری، فولاد، خودروسازی و صنایع سنگین، بهناچار ماهیتی سیاسی خواهند یافت و به میدان اصلی رویارویی مردم و رژیم بدل خواهند شد.
در دل همین فرایند است که سازمان، رهبری و نیروی لازم برای وارد کردن ضربه نهایی شکل میگیرد. راه رهایی مردم ایران، نه از مسیر مداخله امپریالیستی و نه از دل توهمات خطرناک، بلکه از مسیر اتکا به نیروی خود، سازمانیابی مستقل، همبستگی سراسری و انتخاب تاکتیکهایی میگذرد که با واقعیت توازن قوا همخوان باشند. تنها در این صورت است که خیزشهای بهحق مردم میتوانند به آزادی، عدالت و برپایی جامعهای انسانیتر و برابرتر بینجامند.