
جنگ ، تشدید فقر و چه باید کرد؟
در یکی از پرتلاطمترین دورههای سیاسی و اقتصادی تاریخ معاصر ایران، زندگی و معیشت طبقه کارگر و اقشار فرودست بیش از هر زمان دیگری زیر فشار قرار گرفته است. پیش از آغاز جنگ نیز بیکاری و اشتغال ناقص، همراه با دستمزدهای ناچیز و گرانی مداوم، زندگی خانوادههای کارگری و اقشار تهیدست جامعه را فرسوده کرده بود. آمارهای رسمی اگرچه گاهی نرخ بیکاری را نسبتاً پایین نشان میدادند، اما واقعیت این بود که بخشی از جمعیت در سن کار، عملاً از جستوجوی شغل ناامید شده و از بازار کار خارج شده بود. این یعنی میلیونها انسان که نه در شمار شاغلان قرار میگیرند و نه در آمار بیکاران جای دارند. بازار کار پیش از جنگ نیز مبتنی بر قراردادهای موقت، کار بدون بیمه، روزمزد بودن و اخراج آسان بود. کارگران ساختمانی، رانندگان، فروشندگان خرد، کارگران خدمات شهری و انبوهی از کارگران غیررسمی در وضعیتی بهسر میبردند که با یک پیام یا یک تماس ساده، نانشان قطع میشد. در چنین شرایطی، جنگ نقش یک ضربه نهایی را بازی کرد و در مدت کوتاهی آنچه را سالها در حال پوسیدن بود، به مرز فروپاشی رساند.
برآوردهای اولیه از نابودی حدود یک میلیون شغل و بیکار شدن حدود دو میلیون نفر طی چهل روزه جنگ حکایت دارند. این آمار فقط بخش رسمی را در بر میگیرد. در پسِ این آمار، انبوهی از کسانی قرار دارند که روی کاغذ هنوز شاغل به حساب میآیند اما در آمدی ندارند. کارگران روزمزدی که تعداد روزهای کارشان به حداقل رسیده، رانندگانی که مسافر و بار ندارند، فروشندگانی که دخلشان دیگر حتی اجاره مغازه را پوشش نمیدهد، و کارگرانی که ماههاست حقوق نگرفتهاند ولی نامشان همچنان در لیست حقوق ثبت میشود. به این معنا، بحران بیکاری فقط در صفهای اداره کار یا آمارهای رسمی دیده نمیشود بلکه در سفرههای خالی، در کرایهخانههای عقبافتاده و در ناامیدی پدران و مادرانی که دیگر نمیدانند فردا از کجا باید بیاورند، خود را نشان می دهد.
در کنار این، بحران اجارهنشینی به مرحلهای رسیده که برای بسیاری از خانوادههای کارگری و فرودست، «خانه» دیگر نه سرپناه که به کابوسی دائمی تبدیل شده است. سهم هزینه مسکن از سبد هزینهای خانوار مستأجر، به حدود ۴۳ درصد در سطح کشور و نزدیک به ۶۰ درصد در تهران رسیده است. به این معنا که بیش از نیمی از درآمد یک خانواده در شهرهای بزرگ، فقط صرف آن میشود که زیر سقفی بماند، آن هم سقفی نه لزوماً امن، نه باکیفیت و نه حتی متناسب با نیاز خانواده. در این میان، اجارهها و ودیعههای نجومی، در کنار دستمزدهای ثابت، معوق یا بسیار پایین، عملاً بسیاری از مستأجران را از در پرداخت اجاره بها ناتوان ساخته است.
در برابر این فشار خردکننده، خانوادههای کارگری و حتی بخش هائی از طبقه متوسط ناچار به اتخاذ راهحلهای کوتاهمدت شدهاند. کوچ اجباری از محلههای مرکزی به حاشیهها، مهاجرت از شهرهای بزرگ به شهرهای کوچکتر و حتی روستاها، تقسیم یک واحد کوچک میان چند خانواده، یا سکونت در خانههایی کوچکتر و پرجمعیتتر بخشی از این راه حل هستند. اما شاید تلخترین و در عین حال فراگیرترین راهحل، بازگشت به خانه والدین باشد. برای یک زوج جوان که با هزار زحمت توانستهاند زندگی مستقلی راه بیندازند، بازگشت به خانه پدری نوعی عقبنشینی اجتماعی و روانی است. این کار یعنی از دست دادن استقلال، تشدید تنشهای خانوادگی در خانههای شلوغ، فشاری مضاعف بر والدینی که خودشان با بحران معیشتی روبهرویند، و آثار منفی این تنگنا بر کودکان را میتوان تصور کرد.
بعد از بیکاری و مسکن، حلقه سوم فشار، گرانی ، تورم افسارگسیخته و سقوط ارزش پول ملی است. بر اساس برآوردهای رسمی، نرخ تورم در مقطعی تا حدود ۷۰ درصد اوج گرفته است. برای یک خانواده کارگری، این رقم یعنی سبد کالایی که سال گذشته مثلاً یک میلیون تومان قیمت داشت، امروز یکونیم تا دو میلیون تومان هزینه میطلبد، در حالیکه مزد و حقوق هرگز به همان نسبت افزایش نیافته است. نتیجه حذف تدریجی گوشت، مرغ، ماهی و حتی تخممرغ، کاهش مصرف لبنیات و میوه، جایگزینی مواد غذایی کمکیفیتتر و ارزانتر، و گسترش دامنه ناامنی غذایی، بهویژه برای کودکان است.
ناامنی غذایی آینده نسلی را تهدید میکند که با سوءتغذیه پنهان، ضعف جسمی، کاهش تمرکز و افت یادگیری روبهرو خواهد شد. این یعنی فقر امروز، در حال بازتولید و تعمیق فقر در فردای همین جامعه است. در کنار این، سقوط ارزش پول ایران تا جایی که نسبت تقریبی یک دلار به یکونیم میلیون تومان مطرح میشود، به معنای گرانی سرسامآور هر کالای وابسته به واردات است. کسانی که درآمدشان ریالی است و به هیچ منبع ارزی دسترسی ندارند، هر روز فقیرتر و ناتوانتر میشوند، در حالیکه اقلیتی کوچک با دسترسی به ارز، تجارت خارجی یا رانتهای بزرگ، داراییهایشان را چند برابر میکنند.
در چنین چشماندازی، طبیعی است که بسیاری از کارگران و زحمتکشان در گام اول به راهحلهای فردی از قبیل اضافهکاری، چندشغله شدن، مهاجرت، فروش و وسایل خانه، قرض گرفتن و…متوسل می شوند. در چنین شرایطی مادامی که طبقه کارگر پراکنده، بیسازمان و بیصدای جمعی باقی بماند، هر جنگ، هر تحریم، هر تصمیم اقتصادی و هر بحران، نخست بر دوش او سنگینی خواهد کرد.
از همینجاست که موضوع تشکلیابی، حق اعتصاب و حق ایجاد سازمانهای مستقل کارگری، از سطح یک بحث نظری یا صنفی، به سطح یک ضرورت حیاتی برای بقا ارتقا مییابد. کارگر تنها، در برابر کارفرما، در برابر موجر، در برابر بانک، در برابر دولت و در برابر بازار بیرحم، عملاً قدرت دفاعی چندانی ندارد. اما کارگران متشکل، میتوانند برای دستمزد عادلانه، برای بیمه بیکاری، برای کنترل قیمتها و اجارهها، برای امنیت شغلی و برای بهبود شرایط کار، قدرت چانهزنی و مقاومت بسازند.
پایان جنگ میتواند، و باید، آغاز مرحلهای تازه از مبارزات وسیع و آگاهانه برای کسب حق اعتصاب و حق تشکل باشد. تا زمانی که این حقوق بهصورت رسمی و عملی بر ساختار قدرت تحمیل نشود، مبارزه برای خواستههای معیشتی ناگزیر پراکنده، موضعی و کماثر میماند. اما با تحمیل و تثبیت این حقوق، مبارزه برای نان، مسکن، درمان و آموزش در مسیر سراسری و مؤثرتری قرار میگیرد و راه برای برداشتن گامهای بعدی هموارتر میشود.
امروز بیش از هر زمان دیگر، کارگران و زحمتکشان نیازمند آناند که از تنهایی و پراکندگی بیرون بیایند، حلقههای همبستگی در محیطهای کار و محلهها از تشکیل یک صندوق همبستگی مال گرفته تا اشکال گسترده تر از سازمانیابی ایجاد کنند. برای ساختن تشکلهای مستقل و واقعی، قدمهای کوچک اما پیگیر بردارند. بحرانهای پیدرپی نشان داده است که تنها از دل اتحاد، تشکل و مبارزه جمعی است که میتوان در برابر این طوفان ایستاد و افق یک زندگی شایستهتر را گشود.